دیالوگ

دیالوگ پانصد و چهارم

Posted in 2008 by Bardia Barj on 2011/11/25

بنجامین باتن: وقتی بعد از مدتها برمیگردی خونه همه چیز مثل سابق مونده، همون شکل، همون بو، همون حس. اونوقت میفهمی تنها چیزی که عوض شده خودت هستی.

مورد عجیب بنجامین باتن (The Curious Case of Benjamin Button) – محصول 2008
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گو: برد پیت (بنجامین باتن)

.

دیالوگ چهارصد و سی و سوم

Posted in 1999 by Bardia Barj on 2011/08/17

راوی: باب رو کشتن. با تیر زدن تو سرش
تایلر: اگه بخوای املت درست کنی بالاخره باید چند تا تخم مرغ بشکونی!

باشگاه مشت زنی (Fight Club) – محصول 1999
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گویان: ادوارد نورتون (راوی) / برد پیت (تایلر)

(انتخاب از: Sina H)

.

دیالوگ دویست و نود و سوم

Posted in 2010 by Bardia Barj on 2011/02/27

باب: ببین، به جان خودم وقتی که اون یارو توی سمینار گفت «ممکنه بیل گیتس بعدی شما باشین» داشت به تو نگاه میکرد!
مارک زوکربرگ: بعید میدونم.
باب: من اصلا نمیدونم اون یارو که داشت حرف میزد کی بود!
مارک زوکربرگ: خود بیل گیتس بود!

شبکه اجتماعی (The Social Network) – محصول 2010
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گویان: جس آیزنبرگ (مارک زوکربرگ) / مارک سال (باب)

.

دیالوگ دویست و نود و دوم

Posted in 2010 by Bardia Barj on 2011/02/26

(مارک زوکربرگ، موسس فیس بوک، در دادگاهی ست که بر علیه او و شرکتش تشکیل شده است)

وکیل: آقای زوکربرگ، حواستون به من هست؟
مارک زوکربرگ: نه!
وکیل: شما فکر میکنین من مستحق این بی توجهی شما هستم؟
مارک زوکربرگ: بله؟
وکیل: آیا شما فکر میکنین که من مستحق این بی توجهی شما هستم؟
مارک زوکربرگ: من مجبور بودم قبل از اینکه این دادگاه شروع بشه سوگند یاد کنم که فقط حقیقت رو میگم و اصلا دلم نمی خواد سوگند خودم رو بشکونم. در نتیجه من از نظر قانونی مجبور هستم که به سئوال شما جواب «بله» بدم.
وکیل: بسیار خب. پس شما فکر میکنین که من مستحق این بی توجهی شما هستم.
مارک زوکربرگ: اون چیزی که من بهش فکر می کنم اینه که موکلین شما میخوان برای اینکه بلندقد بنظر بیان، بیان روی شونه های من بشینن. اینا این حق رو دارن که شانس خودشون رو امتحان کنن، اما هیچ الزامی وجود نداره که من اینجا بشینم و به دروغهای شما گوش کنم. فقط یه بخشی از حواس من به شماست، یه بخش خیلی خیلی کوچیک. تمام حواس من به اینه که برگردم به دفتر فیس بوک، جایی که من و همکارام کارایی میکنیم که هیچ کس توی این اتاق، از جمله و مخصوصا موکلین شما، چه از لحاظ عقل و شعور، چه از لحاظ خلاقیت، توان انجامش رو ندارن. (کمی مکث می کند) تونستم جواب سئوال مودبانهء شما رو محترنامه و با دقت کافی بدم؟؟

شبکه اجتماعی (The Social Network) – محصول 2010
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گویان: جس آیزنبرگ (مارک زوکربرگ) / دیوید سلبای (وکیل)

.

دیالوگ صد و هفتاد و یکم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/09/27

بازرس دیوید میلز: من دارم سعی می کنم یه مسئله ای رو توی ذهنم حل کنم. شاید تو بتونی بهم کمک کنی. وقتی یه نفر دیوانه هست، مثل تو که دیوانه ای، خودت متوجه هستی که دیوانه ای؟؟ شاید فقط میشینی یه گوشه و «تفنگها و مهمات*» می خونی، یا جـ.ـلـ.ـق می زنی و میریزی روی گه و کثافت خودت، می خوام اینو بدونم، مثلا میشه یهو دست از این کارات برداری و به خودت بگی: اوه اوه! عجب دیوانه ای هستم من! هان؟ شماها این کار رو می کنین؟

هفت (Se7en) – محصول 1995
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گو: برد پیت (بازرس دیوید میلز)

پ.ن: تفنگها و مهمات (Guns & Ammo)  عنوان نشریه ای تخصصی در زمینه اسلحه و هر چیز مرتبط با آن است.

دیالوگ صد و شصت و نهم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/09/26

جان دو: اگه میخوای مردم به حرفت گوش کنن، نمی تونی آروم بزنی رو شونه هاشون و صداشون کنی. باید با یه پتک یا چکش بکوبی تو مغزشون، اون وقت درست و کامل حرفهات رو گوش می کنن!

هفت (Se7en) – محصول 1995
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گو: کوین اسپیسی (جان دو)

.

دیالوگ صد و شصت و ششم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/09/25

بازرس ویلیام سامرست: فکر نکنم بتونم به زندگی تو جایی که از بی احساسی و بی عاطفگی حمایت می کنه و اون رو پرورش میده ، ادامه بدم. انگار این بی عاطفگی تبدیل به یه فضیلت یا مزیت شده!
بازرس دیوید میلز: تو متفاوت نیستی، بهتر از بقیه هم نیستی.
بازرس ویلیام سامرست: من نگفتم که من متفاوتم یا بهترم. نه! نیستم! من دارم همدردی می کنم. من دارم کاملا همدردی می کنم. بی عاطفگی یه راه حل هست. منظورم اینه که خیلی راحت تره که خودت رو غرق مواد مخدر کنی، بجای اینکه با زندگی روبرو بشی. خیلی راحت تره که چیزی رو که میخوای بدزدی، بجای اینکه درست به دستش بیاری. خیلی راحت تره که یه بچه رو کتک بزنی، بجای اینکه تربیتش کنی. عشق هزینه داره، هم کار میبره و هم تلاش میخواد.

هفت (Se7en) – محصول 1995
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گویان: برد پیت (بازرس دیوید میلز) / مورگان فریمن (بازرس ویلیام سامرست)

.

دیالوگ صد و شصت و پنجم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/09/25

بازرس دیوید میلز: صبر کن ببینم! من فکر می کردم تو فقط آدمهای بی گناه رو می کشی!
جان دو: بی گناه؟ داری شوخی می کنی؟ یه مرد خیکی… یه مرد مشمئز کننده که به زور می تونه از جاش بلند بشه، یه مردی که اگه توی خیابون ببینیش به دوستات نشونش میدی تا اونها هم مثل تو شروع کنن به مسخره کردنش، یه مردی که اگه موقع غذا خوردن ببینیش بیخیال بقیهء غذات میشی. بعد از اون من یه وکیل رو کشتم و می دونم که شما دوتا توی دلتون بخاطر این یکی از من تشکر هم می کنین. اون مردی بود که تمام زندگیش رو وقف پول در آوردن از راه دروغ گفتن کرده بود. با هر نفسی که می کشید یه دروغ می گفت تا یه مشت قاتل و متجاوز رو توی خیابونها نگه داره.
بازرس دیوید میلز: قاتل؟ جان، درست مثل خودت؟
جان دو: زنی که باطن فوق العاده زشتی داره، اگه ظاهر زیبایی برای خودش نسازه، نمیتونه زندگی رو تحمل کنه… فراموش هم نکن که یه فاحشه خودش منبع بیماریه. فقط توی همچین دنیای گهی هست که تو به خودت اجازه میدی به اینا بگی بی گناه! اما نکته همینه! ما توی هر خیابون، توی هر خونه گناه کبیره می بینیم و تحملش می کنیم. تحمل می کنیم چون دیگه طبیعی شده، مسخره شده، عادی شده. صبح و ظهر و شب تحمل می کنیم، اما دیگه نه! من خودم یه بدعت گذاشتم! کاری که من کردم تا ابد ادامه پیدا می کنه.

هفت (Se7en) – محصول 1995
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گویان: برد پیت (بازرس دیوید میلز) / کوین اسپیسی (جان دو)

.

دیالوگ هفتاد و نهم

Posted in 1999 by Bardia Barj on 2010/08/07

تایلر (خطاب به افسر پلیس): سلام. همین الان تو بیخیال تحقیقاتت میشی. میری و به همه میگی که هیچ باشگاه زیر زمینی اینجا وجود نداره. یا… این آقایون میان تخمات رو میکشن! یکیش رو میفرستن برای نیویورک تایمز، اون یکی رو هم برای ال ای تایمز. آدمهایی که تو دنبالشون هستی، آدمهایی هستن که زندگی تو به اونها بستگی داره. ما براتون غذا درست می کنیم، زباله هاتون رو جمع می کنیم، تماسهای تلفنیتون رو وصل می کنیم، آمبولانسهاتون رو میرونیم، وقتی خوابین ازتون محافظت می کنیم. سر به سر ما نذار!

باشگاه مشت زنی (Fight Club) – محصول 1999
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گو: برد پیت (تایلر)

.

دیالوگ هفتاد و ششم

Posted in 1999 by Bardia Barj on 2010/08/05

راوی: تایلر، میشه به من بگی اینجا چه خبره؟
تایلر: من از تو یه چیز خواستم! فقط یه چیز!
راوی: چرا مردم فکر می کنن من تو هستم؟ جواب بده!
تایلر: بگیر بشین.
راوی: همین الان جوابم رو بده. چرا مردم فکر می کنن من تو هستم؟
تایلر: فکر کنم خودت می دونی.
راوی: نه! نمی دونم.
تایلر: آره خودت می دونی. چطوری ممکنه آدمها من و تو رو با هم عوضی بگیرن؟
راوی: من… من نمی دونم. (تصاویری از گذشته در خاطرش نقش می بندد)
تایلر: فکر کنم فهمیدی خودت.
راوی: نه! ممکن نیست!
تایلر: بگو!
راوی: چون…
تایلر: بگو!
راوی: چون ما یه نفر هستیم!!
تایلر: آفرین! خودشه!

باشگاه مشت زنی (Fight Club) – محصول 1999
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گویان: ادوارد نورتون (راوی) / برد پیت (تایلر)

.

دیالوگ هفتاد و چهارم

Posted in 1999 by Bardia Barj on 2010/08/04

تایلر: آقایون، تو این باشگاه مشت زنی من قوی ترین و باهوش ترین مردهایی که تا حالا وجود داشتن رو می بینم. من تمام این نیروی بالقوه رو می بینم که کاملا داره هدر میره! لعنت به این زندگی! یه نسل کامل رو می بینم که تو پمپ بنزین کار می کنه، توی رستوران پیش خدمتی می کنه و با یقه های سفید توی ادارات بردگی می کنه. تبلیغات ما رو مجبور می کنه که ماشین و لباسمون رو مدام عوض کنیم، شغلی رو داشته باشیم که ازش متنفریم، آشغالهایی رو بخریم که بهشون نیازی نداریم، ما بچه وسطی ِ تاریخ هستیم. نه هدف داریم و نه جا و مکان. ما نه جنگ خفنی* رو تجربه کردیم و نه یه رکود درست و حسابی* رو! جنگ خفن ما خوددرگیریمون هست و رکود درست و حسابیمون همین زندگیمون. اوج پیشرفت ما این هست که بشینیم جلوی تلویزیون و باور کنیم که یه روزی میلیونر، یا ستارهء سینما و یا راک استار میشیم. اما هیچوقت نمیشیم و این موضوع رو خیلی دیر میفهمیم. واقعا که ما حسابی گند زدیم!

باشگاه مشت زنی (Fight Club) – محصول 1999
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گو: برد پیت (تایلر)

*جنگ خفن معادلی برای جنگ جهانی (Great War) و رکود درست و حسابی ترجمه ای برای رکود بزرگ (Great Depression – بحران اقتصادی که بین سالهای 1929 تا 1933 اکثر کشورهای جهان رو در بر گرفته بود) هست که انتخاب کردم. توی این دیالوگ از واژهء Great به شکل ابزاری استفاده شده که اگه معادل اصلی فارسی قرار می گرفت مفهوم رو نمی تونست برسونه.

دیالوگ هفتاد و یکم

Posted in 1999 by Bardia Barj on 2010/08/02

تایلر: به باشگاه مشت زنی خوش اومدین. قانون اول باشگاه این هست: در مورد باشگاه مشت زنی با هیچکس صحبت نمی کنین. قانون دوم: در مورد این باشگاه با هیچکس صحبت نمی کنین! قانون سوم: اگه یکی فریاد زد «دیگه کافیه!»، یا چلاق شد یا جونش در رفت، دعوا تموم هست. قانون چهارم: دعواها فقط دو نفره هست. قانون پنجم: در هر زمان فقط یه دعوا باید باشه، نه بیشتر. قانون ششم: دعوا باید بدون دستکش و باند و محافظ باشه، بدون پیراهن، بدون کفش و بدون اسلحه. قانون هفتم: دعوا تا هر زمانی که لازم هست طول می کشه. و قانون هشتم و آخرین قانون: اگه این اولین باری هست که توی باشگاه هستین، باید دعوا کنین.

باشگاه مشت زنی (Fight Club) – محصول 1999
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گو: برد پیت (تایلر)

.

دیالوگ هفتادم

Posted in 1999 by Bardia Barj on 2010/08/01

راوی: خب تو می خوای من چیکار کنم؟ بزنمت ؟؟
تایلر: بجنب. یه کار ازت خواستما.
راوی: چرا؟
تایلر: چرا؟ چمیدونم چرا!  من تا حالا دعوا نکردم. تو کردی؟
راوی: نه. اما این خیلی خوبه که دعوا نکردم.
تایلر: نه! خوب نیست. چطور ممکنه خودت رو بشناسی وقتی تا حالا دعوا نکردی؟ من دلم نمی خواد بمیرم و هیچ زخمی نداشته باشم. پس بجنب! من رو بزن قبل از اینکه عصبی بشم.
راوی: این دیوونگیه!
تایلر: خب پس دیوونه شو! بزن داغونم کن!
راوی: من بلد نیستم.
تایلر: من هم بلد نیستم. به کسی چه مربوطه. کسی که ما رو نمی بینه. چه اهمیتی داره؟
راوی: صبر کن ببینم. این دیوونگیه! تو می خوای من بزنمت؟
تایلر: درسته.
راوی: کجا مثلا؟ بزنم تو صورتت؟
تایلر: غافلگیرم کن!
راوی: خیلی احمقانه ست. (یه ضربه میزنه به سر تایلر)
تایلر: حرومزاده! زدی توی گوشم!!
راوی: اوه، خدای من! ببخشید.
تایلر: اه لعنتی. چرا آخه گوشم رو زدی؟
راوی: فکر کنم گند زدم.
تایلر: نه نه! خیلی باحال بود! جواب داد!

باشگاه مشت زنی (Fight Club) – محصول 1999
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گویان: ادوارد نورتون (راوی) / برد پیت (تایلر)

.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: