دیالوگ

دیالوگ پانصد و یکم

Posted in 2007 by Bardia Barj on 2011/11/19

تریسی برکوویچ: وقتی یه اسب میوفته از دهنش کف میاد بیرون. وقتی که یه اسب میوفته و دست و پاهاش داغون میشه و حالش خیلی بد میشه، یکی پیدا میشه و با یه گلوله خلاصش میکنه. بعد از لاشهء اسب چسب میسازن و یه دستگاهی هم هست که چسب رو میریزه توی جا چسبی. اونوقت بچه ها اون جا چسبی رو فشار میدن تا ازش چسب بیاد بیرون و بتونن باهاش کاغذها رو بچسبونن به هم. چسب هم میچسبه به دست بچه ها و اونا چسب رو میخورن. و بعد بچه ها تبدیل به اسب میشن.

تکه های تریسی (The Tracey Fragments) – محصول 2007
کارگردان: بروس مک دونالد
دیالوگ گو: الن پیج (تریسی برکوویچ)

.

Advertisements

دیالوگ پانصدم

Posted in 2007 by Bardia Barj on 2011/11/17

تریسی برکوویچ: من حومهء شهرو دوست ندارم. حالم رو بهم میزنه. توی حومهء شهر کلی جسد افتاده توی لجن و کثافت. یه یارویی پیدا میشه که جسد یه دختر بچه رو میندازه توی یه گودال، بعد اون بو میگیره و متعفن میشه. اونوقت چندتا گل از توی جسد سبز میشن، چندتا زنبور پیدا میشن و روی اون گل ها میشینن و عسل درست می کنن. بعد خانوادهء همون دختره میرن و اون عسل رو از مغازه میخرن. خانوادهء دختره میشینن سر میز صبحونه و دخترشون رو میخورن!

تکه های تریسی (The Tracey Fragments) – محصول 2007
کارگردان: بروس مک دونالد
دیالوگ گو: الن پیج (تریسی برکوویچ)

.

دیالوگ چهارصد و نود و هشتم

Posted in 2007 by Bardia Barj on 2011/11/13

تریسی برکوویچ: من یجورایی دوست دارم که هر شب سوار یه اتوبوس متفاوت بشم و این کاملا بستگی به حال و روزم داره. درست مثل اینکه وقتی که غمگین هستم و حالم بده ترجیح میدم اطراف آدمایی باشم که حالشون بده! آدمایی که حالشون خوبه یه جورایی حالمو بدتر میکنن.

تکه های تریسی (The Tracey Fragments) – محصول 2007
کارگردان: بروس مک دونالد
دیالوگ گو: الن پیج (تریسی برکوویچ)

.

دیالوگ چهارصد و پنجاهم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2011/09/04

جف: تو رفته بودی تو نخ من؟
هیلی: بذار همینجا قضیه رو روشن کنیم. تو رفته بودی تو نخ من! من با یه اسم دیگه اومدم توی چت روم و تو اونجا انگار میخواستی با همهء دخترا آشنا بشی. اما تا فهمیدی که بقیه از من بزرگترن و من خیلی از تو کوچیکترم، همه اونا رو به یه چشم بهم زدن پیچوندی. تو این همه وقت برای یکی  توی سن و سال من صرف کردی!
جف: خب من با بقیه حرف نزدم چون همشون بی ربط بودن. من و تو خیلی شبیه بودیم.
هیلی: هاه!
جف: چیه؟ فکر می کنی هر چی گفتم الکی بوده؟
هیلی: میدونی، خیلی بامزه اس! چون هر دفعه که من از یه خواننده یا گروه بی نام و نشون بهت می گفتم، تو همه چیز رو در موردشون میدونستی، اما نه همون موقع! چند دقیقه بعد! احتمالا وقت کافی پیدا می کردی که بری در موردش توی اینترنت بخونی. … جف، تو دقیقاً در مورد گلدفرپ از همون جمله ای استفاده کردی که توی سایت آمازون نوشته بودن! دیدی؟ گیرت انداختم!
جف: بابا بیخیال! من داشتم سعی می کردم تحت تاثیرت قرار بدم! من اولین پسری نیستم که توی اینترنت برای یه دختر خالی می بنده! این دلیل نمیشه که دست و پای منو ببندی و شکنجه ام کنی!!!

هارد کندی (Hard Candy) – محصول 2005
کارگردان: دیوید اسلید
دیالوگ گویان: الن پیج (هیلی) / پاتریک ویلسون (جف)

.

دیالوگ دویست و سی و پنجم

Posted in 2010 by Bardia Barj on 2010/11/18

کاب: تو، دنیایی از رویا خلق می کنی. ما اشخاص رو می بریم توی این رویا و اونها رو از ناخوداگاهشون انباشته می کنیم.
آریادن: من چطوری می تونم به اندازه کافی اطلاعات جمع کنم تا بتونم کاری کنم که اونا فکر کنن این دنیا واقعیه؟
کاب: رویاهای ما، اونها واقعی هستن، تا زمانی که ما توی اونها هستیم. فقط وقتی بیدار میشیم متوجه میشیم که یه جای کار میلنگه! بذار یه سئوال ازت بپرسم. تو هیچوقت نمی تونی ابتدای یه خواب رو بخاطر بیاری، درسته؟ تو همیشه پرت میشی درست وسط یه خواب.
آریادن: فکر کنم آره. همینطوره.
کاب: خب، بهم بگو ببینم، ما چطوری اومدیم اینجا؟
آریادن: خب ما از چیز اومدیم، ما از … ممم …
کاب: درست فکر کن آریادن! تو چطوری اومدی اینجا؟ الان دقیقا کجا هستی؟
آریادن: ببینم! نکنه ما الان داریم خواب می بینیم ؟؟!؟!
کاب: تو الان دقیقا وسط یه کارگاه آموزشی خوابیدی! و این اولین درس تو در مورد به اشتراک گذاشتن رویا ست. خونسردی خودت رو حفظ کن!!

سرآغاز (Inception) – محصول 2010
کارگردان: کریستوفر نولان
دیالوگ گویان: لئوناردو دی کاپریو (کاب) / الن پیج (آریادن)

.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: