دیالوگ

دیالوگ پانصد و پنجاه و ششم

Posted in 2002 by Bardia Barj on 2012/04/09

(مونتی بروگان در توالت مردانه روبروی آینه ای ایستاده که روی آن نوشته شده لعنت به تو – F**k You – و با تصویر خودش حرف می زند)

مونتی: آره! لعنت به تو. لعنت به من؟ لعنت به تو، لعنت به تو و تمام این شهر و هر چی که توی اونه. لعنت به همهء گداها، به آویزون شدنشون برای پول و به خندیدنشون پشت سر آدم. لعنت به شیشه پاک کن ها که شیشهء تمیز ماشینمو کثیف میکنن، گمشین برین دنبال یه شغل درست بگردین! لعنت به پاکستانی ها که توی تاکسی های داغون بمب میذارن، بو گندشون حالمو بهم میزنه، تروریستهای لعنتی!… لعنت به مغازه دارهای کُره ای با اون میوه های گرونشون و لاله و رزهای توی پلاستیکشون. ده ساله توی این کشورن هنوز نمیتونن انگلیسی حرف بزنن! لعنت به روسها، خلافکاراشون میشینن توی کافه، قند میذارن لای دندوناشون و چایی میخورن، نقشه میکشن و معامله میکنن. برگردین به همون خراب شده ای که ازش اومدین! لعنت به جهودهای کلاه سیاه، که همینطور با اون خورجین کثیف و شورهء سرشون توی خیابون میچرخن و به سیاه پوستها الماس میفروشن. لعنت به دلالهای وال استریت، خودشون فکر میکنن ارباب دنیا هستن، همش دارن نقشه میکشن که چطوری پول مردم زحمتکش رو بالا بکشن. فکر میکنی بوش از این چیزا خبر نداره؟ بیخیال بابا! لعنت به پورتوریکویی ها، بیست نفری سوار ماشین میشن، خیریه راه میندازن، آشغال ترین جشنی که توی این شهر برگزار میشه. نذار در مورد دومینیکن ها صحبت کنم که باعث میشه پورتوریکویی ها خوب بنظر بیان! لعنت به ایتالیایی ها با اون موهای چرب و لباسای نایلونی شون… لعنت به بچه سیاها، که نه توپ رو پاس میدن و نه دلشون میخواد تو دفاع بازی کنن، همش هم زور میزنن که پرتاب 3 امتیازی داشته باشن، بعد گند میزنن و یطوری برمیگردن نگاه میکنن که تقصیر سفید پوست هاست. برده داری 137 سال پیش تموم شده! بکشین بیرون! لعنت به پلیسهای خلافکار… با بهتون اعتماد کردین آشغالا. لعنت به کشیشها که دستشون رو میکنن توی شلوار یه مشت بچهء بی گناه. لعنت به کلیسا که از این کشیشها حمایت میکنه و مارو مستقیم میفرسته تو بغل شیطان، اصلا لعنت به مسیح که از مجازات فرار کرد. یه روز روی صلیب بود، یه هفته هم توی جهنم، بعد هم اینقدر مردم براش دعا خوندن که رستگار شد. لعنت به اوسامه بن لادن و القاعده و هرچی الاغ کهنه پرسته. به نام تمام چند صد نفری که باعث مرگشون شدی، دعا میکنم که تا ابد با 72تا جنده ت توی آتیش جهنم کباب بشی. لعنت به فرانسیس، بهترین دوستم، که چشم از کون دوست دخترم بر نمیداره. لعنت به ریورا که بهش اعتماد کردم و از پشت بهم خنجر زد. لعنت به بابام، با اون غم پایان ناپذیرش که وامیسته پشت بار و به آتش نشانها ویسکی میفروشه. لعنت به تمام شهر و تمام آدمهای توش… نه، نه، لعنت به تو مونتی بروگان! لعنتی به تو!

ساعت بیست و پنجم (25th Hour) – محصول 2002
کارگردان: اسپایک لی
دیالوگ گو: ادوارد نورتون (مونتی)

.

Advertisements

دیالوگ پانصد و پنجاه و دوم

Posted in 2002 by Bardia Barj on 2012/04/01

کاستیا: چرا مهمونی رو بدون من شروع کردین؟
مونتی: خفه شو آشغال ِ خیکی ِ روسی!
کاستیا: حرف دهنتو بفهم! من آشغال ِ خیکی ِ اوکراینی ام!

ساعت بیست و پنجم (25th Hour) – محصول 2002
کارگردان: اسپایک لی
دیالوگ گویان: تونی سیراگوسا (کاستیا) / ادوارد نورتون (مونتی)

.

دیالوگ چهارصد و سی و سوم

Posted in 1999 by Bardia Barj on 2011/08/17

راوی: باب رو کشتن. با تیر زدن تو سرش
تایلر: اگه بخوای املت درست کنی بالاخره باید چند تا تخم مرغ بشکونی!

باشگاه مشت زنی (Fight Club) – محصول 1999
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گویان: ادوارد نورتون (راوی) / برد پیت (تایلر)

(انتخاب از: Sina H)

.

دیالوگ سیصد و هفتاد و سوم

Posted in 2010 by Bardia Barj on 2011/06/17

استون: چرا الان تو پشت اون میز نشستی و از من این سئوالای مزخرف رو میپرسی. تو خودت تا حالا تو زندگیت هیچ کاری نکردی؟ چرا تو باید آزاد بچرخی و من اینجا تو زندون باشم؟
جک: من مجرم نیستم!
استون: آهان! یعنی تو تا حالا خلاف نکردی؟ به هیچ کس ظلم نکردی؟ تا حالا هیچوقت نشده که تو موقعیتی باشی که کسی تورو ببخشه؟
جک: نه. من هیچوقت قانون رو زیر پا نذاشتم.
استون: هاه! یعنی تو هیچوقت موقع رانندگی جریمه نشدی؟ هیچوقت پشت کسی که دعواش شده وا نستادی؟ هیچوقت توی جنگ، مثلا ویتنام، اشتباهی یه بچه رو نکشتی؟ هیچوقت به زنت خیانت نکردی؟ هیچوقت ترتیب یه دختر بچه 15 ساله که کنار خیابون واستاده رو ندادی؟…
جک: خیلی خب دیگه! بس کن!
استون: نه! واقعا می خوام بدونم! تا کی میخواین در مورد آدما فقط از روی یه کار اشتباه قضاوت کنین؟

استون (Stone) – محصول 2010
کارگردان: جان کیورن
دیالوگ گویان: ادوارد نورتون (استون) / رابرت دنیرو (جک)

.

دیالوگ سیصد و هفتاد و دوم

Posted in 2010 by Bardia Barj on 2011/06/16

استون: تا حالا به چیزایی که میگن تا بی نهایت ادامه داره فکر کردی؟
لوستا: هان؟!؟
استون: چیزایی که تا بی نهایت ادامه داره. مثل آسمون. میگن که آسمون تا بی نهایت هست. اما واقعا معنیش چیه؟ منظورم اینه که تو چیزی رو که نمی تونی ببینی، خب نمی تونی ببینی! این درست مثل اینه که یه ظرفی که توش پر از آبی هست بالا سرته. می تونی ابرها رو توی روز و ستاره ها رو توی شب ببینی، اما حتی با تلسکوپ هم نمی تونی تا بی نهایت رو نگاه کنی. پس اونا از کجا می دونن؟
لوستا: چیو از کجا می دونن؟
استون: اینکه ابدیت چیه! واقعا از کجا می دونن؟

استون (Stone) – محصول 2010
کارگردان: جان کیورن
دیالوگ گویان: ادوارد نورتون (استون) / میلا یووویچ (لوستا)

.

دیالوگ دویست و شصت و هفتم

Posted in 2009 by Bardia Barj on 2011/01/10

بیلی (خطاب به مادرش در آسایشگاه): هیچ میدونی وقتی بچه بودم، توی مدرسه، می رفتم سر کلاس فرهنگ دهه 60، فقط بخاطر اینکه بتونم مدل زندگی تو رو درک کنم؟ تمام انتخابهایی که کردی و تمام اون بحث آزادی و تحول و قانون گریزی که اون زمان داشتی. میدونی مشکل چیه؟ اینکه امثال تو هر چی که بود رو خراب کردن، اما اونقدر تنبل بودن که هیچ چیزی به جاش نساختن!

برگهای چمن (Leaves of Grass) – محصول 2009
کارگردان: تیم بلیک نلسون
دیالوگ گو: ادوارد نورتون

.

دیالوگ صد و هفدهم

Posted in 2003 by Bardia Barj on 2010/08/23

استیو: اگه من تو رو به شام دعوت کنم، میشم اولین مشتریت که این کار رو کرده. درسته؟؟
استلا: ببینم، تو آخرین سیم کشی که برای تعمیر اومده بود خونت رو هم به شام دعوت کردی؟؟
استیو: نه! چون آخرین سیم کشی که اومده بود اینجا 300 پوند وزنش بود و یه سیبیل مثل دستهء موتورسیکلت داشت!!

شغل ایتالیایی (Italian Job) – محصول 2003
کارگردان: اف. گری گری
دیالوگ گویان: ادوارد نورتون (استیو) / چارلیز ترون (استلا)

.

دیالوگ صد و شانزدهم

Posted in 2003 by Bardia Barj on 2010/08/22

استیو: هنوز به من اعتماد نداری؟
استلا: من به تمام آدمها اعتماد دارم. اونی که بهش اعتماد ندارم دیو درون آدمهاست.

شغل ایتالیایی (Italian Job) – محصول 2003
کارگردان: اف. گری گری
دیالوگ گویان: ادوارد نورتون (استیو) / چارلیز ترون (استلا)

.

دیالوگ هفتاد و ششم

Posted in 1999 by Bardia Barj on 2010/08/05

راوی: تایلر، میشه به من بگی اینجا چه خبره؟
تایلر: من از تو یه چیز خواستم! فقط یه چیز!
راوی: چرا مردم فکر می کنن من تو هستم؟ جواب بده!
تایلر: بگیر بشین.
راوی: همین الان جوابم رو بده. چرا مردم فکر می کنن من تو هستم؟
تایلر: فکر کنم خودت می دونی.
راوی: نه! نمی دونم.
تایلر: آره خودت می دونی. چطوری ممکنه آدمها من و تو رو با هم عوضی بگیرن؟
راوی: من… من نمی دونم. (تصاویری از گذشته در خاطرش نقش می بندد)
تایلر: فکر کنم فهمیدی خودت.
راوی: نه! ممکن نیست!
تایلر: بگو!
راوی: چون…
تایلر: بگو!
راوی: چون ما یه نفر هستیم!!
تایلر: آفرین! خودشه!

باشگاه مشت زنی (Fight Club) – محصول 1999
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گویان: ادوارد نورتون (راوی) / برد پیت (تایلر)

.

دیالوگ هفتادم

Posted in 1999 by Bardia Barj on 2010/08/01

راوی: خب تو می خوای من چیکار کنم؟ بزنمت ؟؟
تایلر: بجنب. یه کار ازت خواستما.
راوی: چرا؟
تایلر: چرا؟ چمیدونم چرا!  من تا حالا دعوا نکردم. تو کردی؟
راوی: نه. اما این خیلی خوبه که دعوا نکردم.
تایلر: نه! خوب نیست. چطور ممکنه خودت رو بشناسی وقتی تا حالا دعوا نکردی؟ من دلم نمی خواد بمیرم و هیچ زخمی نداشته باشم. پس بجنب! من رو بزن قبل از اینکه عصبی بشم.
راوی: این دیوونگیه!
تایلر: خب پس دیوونه شو! بزن داغونم کن!
راوی: من بلد نیستم.
تایلر: من هم بلد نیستم. به کسی چه مربوطه. کسی که ما رو نمی بینه. چه اهمیتی داره؟
راوی: صبر کن ببینم. این دیوونگیه! تو می خوای من بزنمت؟
تایلر: درسته.
راوی: کجا مثلا؟ بزنم تو صورتت؟
تایلر: غافلگیرم کن!
راوی: خیلی احمقانه ست. (یه ضربه میزنه به سر تایلر)
تایلر: حرومزاده! زدی توی گوشم!!
راوی: اوه، خدای من! ببخشید.
تایلر: اه لعنتی. چرا آخه گوشم رو زدی؟
راوی: فکر کنم گند زدم.
تایلر: نه نه! خیلی باحال بود! جواب داد!

باشگاه مشت زنی (Fight Club) – محصول 1999
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گویان: ادوارد نورتون (راوی) / برد پیت (تایلر)

.

دیالوگ پنجاه و هشتم

Posted in 1998 by Bardia Barj on 2010/07/27

گزارشگر (ویدئویی از درک در حال گریه کردن در کنار مادرش، در حال مصاحبه بعد از مرگ پدر پخش می شود): تو به جرم قتل یه سیاه پوست بازداشت شدی. ببین می دونم خیلی سخت هست، اما الان چه احساسی داری؟
درک وینیارد: فکر می کنی چه احساسی دارم؟ فکر کنم حس باحالیه.
گزارشگر: باحال؟؟
درک وینیارد: خب این کشور شده حیاط خلوت مجرمها، چه انتظاری داری؟ این انگلهای جامعه اونوقت میان جیب آمریکاییهای زحمت کش و نجیب مثل بابای من رو می زنن.
گزارشگر: انگل؟؟
درک وینیارد: آره دیگه، سیاه پوستها، زردپوست ها… همشون
گزارشگر: متوجه نمی شم، یعنی تو می خوای بگی کشته شدن پدرت به مسئله نژادی بوده؟
درک وینیارد: آره معلومه که مسئله نژادی بوده. هر بدبختی و مشکلی توی این مملکت مسئله نژادی هست. قضیه فقط قتل نیست. مثل مهاجرت، مثل ایدز، مثل هزینه کمکهای اجتماعی. تمام این مشکلات زیر سر اینهاس. جامعه سیاه ها، جامعه اسپانیایی ها، جامعه آسیایی ها، هیچ کدوم اینها مشکلات سفیدپوستها نیست.
گزارشگر: درک، یعنی این چیزهایی که میگی به فقر مربوط نمیشه؟
درک وینیارد: نه، ببین، نه!. این چیزها محصول محیط نیستن، این حرف چرند هست. اقلیتها اندازه آشغال هم برای این کشور ارزش قائل نیستن. اونا نمیان بخشی مفیدی از آمریکا یشن، میان که ازش سوء استفاده کنن.
گزارشگر: اما خب این …
درک وینیارأ: منظورم اینه که میلیونها اروپایی آمریکایی سفید پوست میان اینجا و رشد می کنن و یه نسل رو میسازن. خب آخه این کثافتها چه مشکلی می تونن داشته باشن که …(گریه می کند)… که به یه آتش نشان شلیک کنن؟
گزارشگر: این مسئله چه ارتباطی با قتل پدر تو داره؟
درک وینیارد: چون بابای من داشت انجام وظیفه می کرد که کشته شد. بابام همسایهء یه کاکا سیاه آشغال رو از توی آتیش کشید بیرون. واسه اون آشغال اصلا مهم نبود. یه مواد فروش آشغال به بابای من شلیک کرد که احتمالا هنوز هم داره از پول کمکهای اجتماعی استفاده می کنه.

تاریخ مجهول آمریکا (American History X) – محصول 1998
کارگردان: تونی کای
دیالوگ گویان: ادوارد نورتون (درک وینیارد) / استیو ولفورد (گزارشگر)

.

دیالوگ پنجاه و هفتم

Posted in 1998 by Bardia Barj on 2010/07/26

باب سوئینی: یه زمانی بود که من همه چیز و همه کس رو برای غم و درد و تمام بدبختیهایی که خودم و مردمم داشتن مقصر می دونستم. همه بنظرم مقصر بودن، سفیدپوستها، جامعه، خدا… . اما هیچوقت جواب نگرفتم. می دونی چرا؟ چون سئوال غلطی می پرسیدم. باید سئوال درست رو پرسید.
درک وینیارد: مثلا چه سئوالی؟
باب سوئینی: تاحالا توی عمرت کاری کردی که زندگیت بهتر بشه؟

تاریخ مجهول آمریکا (American History X) – محصول 1998
کارگردان: تونی کای
دیالوگ گویان: آوری بروکس (باب سوئینی) / ادوارد نورتون (درک وینیارد)

.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: