دیالوگ

دیالوگ پانصد و هشتاد و ششم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2012/08/04

همکار خانم: اگه یه ربات واقعا بتونه یه آدم رو دوست داشته باشه، اون آدم در قبال این عشق چه مسئولیتی نسبت به اون ماشین داره؟؟ … این یه سوال اخلاقیه ، نه؟
پروفسور هابی: قدیمی ترینشونه… مگه در ابتدا خداوند «آدم» رو خلق نکرد که اونو دوست داشته باشه؟

هوش مصنوعی (Artificial Intelligence) – محصول 2001
کارگردان: استیون اسپیلبرگ
دیالوگ گویان: اپریل گریس (همکار خانم) / ویلیام هِرت (پروفسور هابی)

(انتخاب از: مهران پاکنژاد)

.

دیالوگ پانصد و سی و چهارم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2012/02/14
(جان نش در سخنرانی مراسم نوبل و با تکیه بر تشکر از همسر بی‌نظیرش آلیشیا)
جان نش: من همیشه به اعداد ایمان داشتم؛ به معادلات، منطق و برهان که منجر به دلیل و خرد میشن. اما بعد از یه عمر زندگی و سر و کار داشتن با این مقولات، سوالم اینه که، منطق واقعاً چیه؟ چه کسی دلیل و خرد رو قضاوت می کنه؟ جستجو و تلاش،  منو از بین مرزهای فیزیک، متافیزیک و توهم عبور داد و در برگشت از این مسیر، من مهمترین کشف همه دوران حرفه‌ایم رو کردم؛ مهمترین کشف زندگیم رو. فقط در معادلات ِ پر از رمز و راز عشقه که هر دلیل و خرد منطقی رو میشه پیدا کرد. اگه امشب من اینجام، فقط بخاطر توئه [آلیشیا]. تو دلیل بودن منی، تو همه چیزمی، ازت ممنونم.
یک ذهن زیبا (A Beautiful Mind) – محصول ۲۰۰۱
کارگردان: ران هاوارد
دیالوگ گو: راسل کرو (جان نش)
(انتخاب از: امیر صادق پور)
.

دیالوگ پانصد و نهم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2011/12/09

اد: بیشتر مردم فکر میکنن که وقتی یکی یه جرمی مرتکب میشه، صاف میبرنش دادگاه و محاکمش میکنن. اما اینطوری نیست. به این سرعت نیست. چرخهای عدالت خیلی کندتر از اون چیزی که فکر می کنین میچرخه. اولش احضاره و بعدش تفهیم اتهام و بعد یه سری کارا برای لغو و تاخیر و عوض کردن محل تشکیل دادگاه. بعد تازه هیئت منصفه رو تشکیل میدن که اینم تشریفات خاص خودش رو داره. بعد تاریخ محاکمه رو معلوم میکنن و بعد همون تاریخ رو هی عوض می کنن و ما در تمام این مدت موهای مردم رو کوتاه می کردیم.

مردی که آنجا نبود (The Man Who Wasn’t There) – محصول 2001
کارگردان: جوئل کوئن
دیالوگ گو: بیلی باب تورنتون (اد)

.

دیالوگ پانصد و هشتم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2011/12/07

اد: فرانک؟
فرانک: چیه؟
اد: تا حالا به مو دقت کردی؟
فرانک: منظورت چیه؟
اد: نمیدونم، چطوری این طوری میشه؟ چرا مو همینطوری رشد میکنه؟
فرانک: خوش به حال ما آرایشگرا.
اد: نه جدی میگم، همینطوری رشد میکنه، مو هم جزو بدنمونه، ما هم قطعش می کنیم و میریزیمش دور.
فرانک: بیخیال ادی! مشتری رو با این حرفات میترسونی!
اد: من موها رو میریزم قاطی آشغالا! من موی آدمها رو با کثافت و آشغال قاطی می کنم!

مردی که آنجا نبود (The Man Who Wasn’t There) – محصول 2001
کارگردان: جوئل کوئن
دیالوگ گویان: بیلی باب تورنتون (اد) / مایکل بادالوچو (فرانک)

.

دیالوگ پانصد و هفتم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2011/12/05

اد: درست قبل از تصادف زمان آهسته میشه و اونوقته که تو وقت داری به خیلی چیزا فکر کنی. من داشتم به اون قبرکن فکر می کردم که بهم گفته بود مو بهرحال بعد از مرگ برای یه مدتی هنوز رشد می کنه و بعد متوقف میشه. به این فکر می کردم که چی باعث میشه مو بعد از مرگ هنوز رشد کنه؟ مثلا شبیه یه گیاهه که توی خاکه؟ اونوقت اونی که از خاک میزنه بیرون چیه مثلا؟ روح؟ بعد مثلا مو کی میفهمه که طرف مُرده؟

مردی که آنجا نبود (The Man Who Wasn’t There) – محصول 2001
کارگردان: جوئل کوئن
دیالوگ گو: بیلی باب تورنتون (اد)

.

دیالوگ چهارصد و هفتاد و پنجم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2011/10/04

پولین: من فقط می خوام که توری برگرده.
مری: پائولین گوش کن، توری لــزبــیــن نیست! پس تو باید فراموشش کنی.
پولین: لزبین؟ لــزبــیــن؟ داری سر به سرم میذاری؟ تو فکر می کنی من لزبینم؟!؟
مری: تو یه دختری که عاشق یه دختر دیگه شدی. مگه اینطور نیست؟
پولین (با فریاد و گریه): نه! من پائولین ام که عاشق توری شده، یادت نمیاد؟ و توری هم عاشق منه، چون اون مال منه و من مال اونم و هیچکدوم ما لزبین نیستیم!

گمشده و هذیان گو (Lost and Delirious) – محصول 2001
کارگردان: لی پول
دیالوگ گویان: میشا بارتون (مری) / پایپر پرابو (پولین)

.

دیالوگ چهارصد و هفتاد و سوم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2011/10/02

مری: نامادریم همیشه جلوی من در موردم حرف میزنه. از این کارش متنفرم. از خودش هم همینطور. فکر کنم به رابطهء من با پدرم حسودیش میشه.
توری: خب نامه برای مامانت چی می نویسی؟
مری: مامانم 3 سال پیش مُرد. فکر نکنم هیچ توجیهی برای نامه دادن بهش وجود داشته باشه.
پولین: شاید صدات رو بشنوه.
مری (با بغض و اشک): اگه بخوام یه نامه بنویسم «مادر عزیزم، یادت میاد وقتی که مریض بودی، داشتی میمردی، چی ازم خواستی؟ پاییز بود، هنوز هوا گرم بود و اتاقت بوی سیب گندیده میداد. من سرت رو گرفته بودم توی بغلم، تو خیلی تند تند نفس می کشیدی، بهم گفتی مری، فراموشم نکن. و مسئله اینه که من بعضی وقتها یادم میره که چه شکلی بودی»
توری: واقعا یادت نمیاد چه شکلی بود؟
مری: بعضی وقتها.

گمشده و هذیان گو (Lost and Delirious) – محصول 2001
کارگردان: لی پول
دیالوگ گویان: میشا بارتون (مری) / پایپر پرابو (پائولین) / جسیکا پار (توری)

.

دیالوگ چهارصد و هفتاد و دوم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2011/10/01

توری: من هیچوقت واسه مامانم نامه ننوشتم. همیشه باهاش پای تلفن حرف زدم.
پولین: شاید واسه همینه که هیچوقت نتونستی حرف دلت رو بهش بزنی.
توری: من نمیتونم بهش بگم چی تو دلمه! چطوری اصلاً ممکنه که من بتونم بهش بگم؟ حتی توی نامه! مثلا «مادر عزیزم، من از تو متنفرم! مهمترین دلیلی که الان وجود داره اینه که اون دفعه جلوی دوستای احمقت در مورد دندونای من داشتی صحبت می کردی. تو ازم می خوام که مثل یه دختر خوب و خانم رفتار کنم و بعد که بزرگ شدم با یه پولدار ازدواج کنم مثل خودت. اما حقیقت اینه که انگار من به تو معتادم! درست مثل شوکولات! انگار همش دوست دارم نزدیکت باشم، درست مثل اینکه من یه توله سگ کوچولو باشم و تو با حرفات و لحن صدات منو اهلی کرده باشی. اما بعضی وقتها، نمی دونم، بعضی وقتها دلم می خواست که مرده باشی!»

گمشده و هذیان گو (Lost and Delirious) – محصول 2001
کارگردان: لی پول
دیالوگ گویان: پایپر پرابو (پائولین) / جسیکا پار (توری)

.

دیالوگ چهارصد و هفتاد و یکم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2011/09/30

پولین: کی می خواد نامه ای که برای مامان واقعی ام نوشتم رو بخونه؟
توری: بالاخره نوشتیش؟ پرورشگاه آدرسش رو بهت داد؟
پولین: نه. اما بهم گفتن که نامه رو برای مامانم میفرستن و اگه اون دلش خواست یه قرار میذارن که همدیگرو ببینیم. گوش کنین«مادر واقعی عزیزم، نترس! از نظر من اصلاً عیب نداره که تو دختر خودت رو انداختی دور! کاملا میفهمم. از من نترس، من اصلاً ترسناک نیستم. میدونم که زندگی سختی داشتی و من زندگی خوب و راحت داشتم. تو رو تصور می کنم که توی یه زیرزمین درب و داغون داری زندگی می کنی و واسه اینکه خرج زندگیت رو در بیاری داری خود فروشی می کنی. فقط می خواستم بگم که می تونیم با هم در تماس باشیم و همدیگرو ببینیم. دختر تو، پولین … پ.ن: مادر قلابیم وقتی میخنده چشماش هیچ تغییری نمیکنه و دستاش هم خیلی سرده»

گمشده و هذیان گو (Lost and Delirious) – محصول 2001
کارگردان: لی پول
دیالوگ گویان: پایپر پرابو (پائولین) / جسیکا پار (توری)

.

دیالوگ چهارصد و سی و دوم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2011/08/16

(دکتر تورمن برای درمان دارکو را هیپنوتیزم کرده است)

دکتر تورمن: هنوز خیلی به دخترا فکر می کنی؟
دانی: آره… خیلی…
دکتر تورمن: از مدرسه برام بگو.
دانی: من خیلی به دخترا فکر می کنم.
دکتر تورمن: من در مورد مدرسه ازت سئوال کردم دارکو.
دانی: من تو مدرسه همش به سـ.ـکـ.ـس فکر می کنم.
دکتر تورمن: وقتی مدرسه هستی دیگه به چی فکر می کنی؟
دانی: ازدواج کنم و بچه دار بشم.
دکتر تورمن: به خانواده ت هم فکر می کنی؟
دانی: فقط به این فکر می کنم چطور با کریستینا سـ.ـکـ.ـس داشته باشم.
دکتر تورمن: من در مورد خانواده ت ازت سئوال کردم.
دانی: نه! من اصلا به سـ.ـکـ.ـس با خانواده ام فکر نمی کنم! این دیگه چه سئوالیه؟!!؟

دانی دارکو (Donnie Darko) – محصول 2001
کارگردان: ریچارد کلی
دیالوگ گویان: جیک گیلنهال (دانی) / کاترین راس (دکتر تورمن)

.

دیالوگ چهارصد و سی و یکم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2011/08/15

گرچن: تو همچین یه کم  غیر طبیعی هستیا!
دانی: ببخشید…
گرچن: نه بابا! دارم ازت تعریف میکنم!

دانی دارکو (Donnie Darko) – محصول 2001
کارگردان: ریچارد کلی
دیالوگ گویان: جیک جیلنهال (دانی) / جنا مالون (گرچن)

.

دیالوگ چهارصد و بیست و نهم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2011/08/13

دانی: من امروز یه دوست جدید پیدا کردم.
دکتر تورمن: واقعی یا خیالی؟
دانی: خیالی!

دانی دارکو (Donnie Darko) – محصول 2001
کارگردان: ریچارد کلی
دیالوگ گویان: جیک جیلنهال (دانی) / کاترین راس (دکتر تورمن)

.

دیالوگ چهارصد و بیست و هشتم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2011/08/12

دکتر تورمن: الان احساس تنهایی می کنی؟
دانی: ممم، نمی دونم. منظورم اینه که خیلی دوست دارم باور کنم که تنها نیستم، اما فقط هیچوقت نتونستم چیزی پیدا کنم که خلافش رو ثابت کنه. در موردش دیگه بحث نمی کنم. انگار که من تمام زندگیم رو صرف بحث کردن کردم، صرف سنجیدن فواید و مضرراتی که وجود داره و آخر هم به هیچ نتیجه ای نرسیدم. دیگه نمی خوام در موردش بحث کنم. بنظرم احمقانه و بی فایده س.
دکتر تورمن: جستجو برای رسیدن به خدا احمقانه و بی فایده س؟
دانی: اگه قراره همه تنها بمیرن، آره! احمقانه س!

دانی دارکو (Donnie Darko) – محصول 2001
کارگردان: ریچارد کلی
دیالوگ گویان: جیک جیلنهال (دانی) / کاترین راس (دکتر تورمن)

.

دیالوگ چهارصد و بیست و ششم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2011/08/10

گرچن: مامانم از دادگاه حکم گرفته که ناپدریم دیگه نتونه بهمون نزدیک بشه. آخه ناپدریم زود احساساتی میشه و مشکلات هیجانی داره.
دانی: چه عجیب، منم همینطورم! منم مشکلات هیجانی دارم! ناپدریت چه مدلیش رو داره؟
گرچن: اون مدلی که چاقو رو برداشت و چهار بار زد تو سینهء مامانم!!

دانی دارکو (Donnie Darko) – محصول 2001
کارگردان: ریچارد کلی
دیالوگ گویان: جیک جیلنهال (دانی) / جنا مالون (گرچن)

.

دیالوگ سیصد و شصت و هفتم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2011/06/11

ریتا: خب، من فقط نمی دونم باید چی صدات کنم. عقب مونده؟ عقب مونده ذهنی؟ معلول ذهنی؟ ناتوان ذهنی؟ معلول فکری؟ ناتوان فکری؟ عقب موندهء فکری؟
سام: می تونی صدام کنی سام.

من سام هستم (I am Sam) – محصول 2001
کارگردان: جسی نلسون
دیالوگ گویان: شان پن (سام) / میشل فایفر (ریتا)

.

دیالوگ سیصد و شصت و پنجم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2011/06/09

لوسی: بابا، چرا مردا کچل هستن؟
سام: خب اونا بعضی وقتها کچلن، چون کله شون برق میزنه و روش مو نداره! برای همین کلهء اونا ادامهء صورتشونه!

من سام هستم (I am Sam) – محصول 2001
کارگردان: جسی نلسون
دیالوگ گویان: شان پن (سام) / داکوتا فنینگ (لوسی)

.

دیالوگ دویست و هشتاد و دوم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2011/02/04

زندر: چرا مدل موهات مثل این آشغالای دهه هفتادیه؟
جو درت: مو نیست، کلاه گیسه!
زندر: خیال نداری کلاه گیست رو عوض کنی؟
جو درت: وقتی که بدنیا اومدم، بالای جمجمه نداشتم! فکر کنم یه کم از مغزمم زده بود بیرون که خیلی منظرهء مشمئز کننده ای داشت. مامانم این کلاه گیس گذاشت سرم که حال کسی بهم نخوره. بعد استخونا رشد کرد و کلاه گیس و کلهء من جوش خوردن بهم! حالا دیگه خیلی نمیخوام وارد مسائل علمی بشم!!
زندر: حداقل میتونی دمش رو کوتاه کنی!!
جو درت: ممم… تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم!

جو درت (Joe Dirt) – محصول 2001
کارگردان: دنی گوردون
دیالوگ گویان: دیوید اسپید (جو درت) / دنیس میلر (زندر)

.

دیالوگ دویست و هفتاد و دوم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2011/01/20

سارا: ۳۰روز با من٬ در آپارتمان من، در اتاق خواب من٬ در آشپزخانه ی من، در وان سفید من ٬کنار تلویزیون همیشه خاموش من بمان تا معنای واقعی ”زندگی” را با شکل و نمودار برایت بکشم تا بفهمی که در این سال ها چیزی که می کردی “زندگی” نبود.۳۰ روز با من باش، صبح، ظهر٬ شب٬ نصفه شب… با من لیسی به بستنی قیفی ات بزن و کارهای ”همیشه مهمت” را فراموش کن… زیر باران با من برقص و با جمله ی نفرت انگیز “الان سرما می خوریم” حالم را نگیر… ۳۰ روز با من شاد باش و استرس هایت را قورت بده… موبایل لعنتی ات را خاموش کن، ساعت مچی گرانقیمت مزاحمت را بنداز توی سینک ظرفشویی… بی خیال کار٬ بی خیال دیگران، بی خیال زمان و عقربه ی ثانیه شمار. ۳۰ روز برای زندگی کردن کافی ست. نه کمتر و نه بیشتر٬ با من دیوانگی کن و بعد از آن…خداحافظ…

نوامبر شیرین (Sweet November) – محصول 2001
کارگردان: پت اوکانر
دیالوگ گو: چارلیز ترون (سارا)

* با تشکر از وبلاگ «می اندیشم شاید خواب دیده ام«

دیالوگ دویست و پنجاه و نهم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2010/12/22

درک: تو بهترین دوستش بودی! در نتیجه اولین کسی که بهش شک کنن تو هستی!
مارتی: رفیق، این اصلا معنی نداره! اینطوری من باید آخرین نفری باشم که بهش شک می کنن.
درک: نه داداش! پلیسها رو نمی شناسی! هیچوقت نمیفهمی این حرومزاده های مریض چطوری فکر می کنن!

پهلوان پنبه (Bully) – محصول 2001
کارگردان: لری کلارک
دیالوگ گویان: لئو فیتزپتریک (درک) / برد رفنو (مارتی)

.

دیالوگ دویست و پنجاه و هشتم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2010/12/21

دانی: لعنتی! من هیچوقت تو زندگیم کسی رو نمی شناختم که کسی رو کشته باشه!
الیس: منم همینطور.
هدر: من فقط پدربزرگم رو می شناختم. البته اون رو هیچوقت نشناختم! پدربزرگم یه دائم الخمر لعنتی بود، از اونا که اوضاشون خیلی خرابه! اون به هرکسی که از جلوی اتاقش رد می شد تجاوز می کرد. یه بار از دست مادربزرگم شاکی شد و با چکش کوبید تو سرش. بعد هم خودش رو برای دو روز  توی اتاق حبس کرد و هی مشروب خورد و هی ترتیب جسد مادربزرگم رو داد. مامانم اون موقع توی خونه بوده.
دانی: اوه! لعنتی!
هدر: اون فقط 15 سالش بود.
دانی: ای وای! کثافت!
هدر: مامانم از همون موقع قاطی کرد. بعد از اون فقط با مردایی معاشرت می کرد که مثل سگ کتکش می زدن. وقتی من بچه بودم، یه شب حسابی مست کرده بود. اومد سراغ من و برادرم. از توی تخت کشیدمون پایین، حدود ساعت 4 صبح بود. شروع کرد برامون خوندن تمام روزنامه های و نوشته هایی که در مورد پدربزرگ نوشته شده بود. هی خوند، هی خوند.  من تمام کلمات رو قبل از رفتن به مهدکودک می دونستم! فکر کنم اینطوری شد که خوندن رو یاد گرفتم.

پهلوان پنبه (Bully) – محصول 2001
کارگردان: لری کلارک
دیالوگ گویان: مایکل پیت (دانی) / بیژو فیلیپس (الیس) / کلی گارنر (هدر)

.

دیالوگ هفتم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2010/07/02

هنسل: من داشتم با طناب از بالای کوه وساویوس پایین میومدم که یهو سُر خوردم و افتادم. سقوط کردم و هااااااا … هیچوقت اون ترس و وحشت رو فراموش نمی کنم!. اما یدفعه به خودم گفتم اوه خدای من! هنسل! مگه تو الان 6 روز پشت سر هم نیست که داری پیوتی (یک نوع ماده مخدر توهم زا) مصرف میکنی؟ اصلا شاید همه اینا فقط تو ذهنت باشه.
درک زولندر: خب؟
هنسل: خب همین بود دیگه! من سالم بودم! من تا حالا تو عمرم کوه وساویوس نرفتم !!.

زولندر (Zoolander) – محصول 2001
کارگردان: بن استیلر
دیالوگ گویان: اون ویلسون (هنسل) / بن استیلر (درک زولندر)

.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: