دیالوگ

دیالوگ چهارصد و نود و یکم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2011/10/28

آلیس: آخه چطور یه آدم می‌تونه این‌همه مایوس‌کننده باشه!؟
دن: خب دیگه، این هم هنر ماست!

نزدیک تر(Closer) – محصول 2004
کارگردان: مایک نیکولز
دیالوگ گویان: ناتالی پورتمن (آلیس) / جود لاو (دن)

(انتخاب از: Libero M.)

.

دیالوگ چهارصد و شصت و دوم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2011/09/19

(بیل با کودک خردسالش، بی بی، صحبت می کند)

بیل: مامان هنوز از دست بابا عصبانیه.
بی بی: چرا؟
بیل: خب ببین عزیزم، من مامان رو خیلی دوست دارم، اما همون کاری رو باهاش کردم که تو با امیلی کردی.
بی بی: به مامان لگد زدی؟
بیل: بدتر! بهش شلیک کردم. نه اینکه ادا در بیارما، مثل وقتی که بازی می کنیم. نه! من واقعی بهش شلیک کردم.
بی بی: چرا؟ می خواستی ببینی بعدش چه اتفاقی میوفته؟
بیل: نه. من می دونستم که بعدش برای مامان چه اتفاقی میوفته. چیزی که نمی دونستم این بود که بعد از اینکه به مامان شلیک کنم برای خودم چه اتفاقی میوفته.
بی بی: چه اتفاقی افتاد؟
بیل: خیلی ناراحت شدم، و یاد گرفتم که یه کارایی هست که وقتی انجامش دادی، دیگه نمی تونی جبرانش کنی.

بیل را بکش 2 (Kill Bill Vol.2) – محصول 2004
کارگردان: کوئنتین تارانتینو
دیالوگ گو: دیوید کارادین (بیل) / پرلا هانی جاردین (بی بی)

.

دیالوگ سیصد و نود و یکم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2011/07/06

ترور رزنیک: من الان یه ساله که نخوابیدم.
استیوی: یا حضرت مسیح!
ترور رزنیک: آره، از اونم کمک خواستم، فایده نداشت!

ماشین کار (The Machinist) – محصول 2004
کارگردان: برد اندرسون
دیالوگ گویان: کریستن بیل (ترور رزنیک) / جنیفر جیسون لی (استیوی)

.

دیالوگ سیصد و هشتاد و نهم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2011/07/04

هنری هک (با آواز می خواند): «من صدای تفکرت را می شنوم همراه با تمام ترس و تردیدی که داری. و اگر به چشمهای من نگاه کنی، در فرصت مناسب علت حضور من را خواهی فهمید. و در فرصت مناسب همه چیز از دست خواهد رفت. در فرصت مناسب باز خواهی گشت، تا یک بار دیگر زندگی کنی یا یک بار دیگر بمیری. در فرصت مناسب دیگر فرصتی نخواهی داشت» . قشنگ بود، نه؟ دوستش داشتی؟ خودم نوشتمش. می خوام بیام سر قبرت بخونم!

مجازاتگر (The Punisher) – محصول 2004
کارگردان: جاناتان هنسلی
دیالوگ گو: مارک کولی (هنری هک)

.

دیالوگ سیصد و هشتاد و ششم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2011/07/01

جوئان: میدونم الان Thanksgiving نیست، اما بیاین قبل از شام شکرگزاری کنیم. خودم شروع می کنم. بخاطر اینکه زنده هستم ممنون، بخاطر اینکه یه شغلی دارم ممنون، بخاطر اینکه دیگه مست نیستم ممنون.
اسپکر: بخاطر مامانم که تازه از زندان آزاد شده ممنون. بخاطر اون دختری هم که بهم شماره داده ممنون.
بامپو: بخاطر هله هوله ها ممنون! بخطار پپسی رژیمی ممنون. بخاطر اینکه همسایه های خوبی دارم ممنون.
(هر سه نفر به فرانک کسل نگاه می کنند که شام را خورده و مشغول تمیز کردن بشقابش است)
فرانک کسل: بخاطر شام ممنون!

مجازاتگر (The Punisher) – محصول 2004
کارگردان: جاناتان هنسلی
دیالوگ گویان: ربکا رومین (جوئان) / بن فاستر (اسپکر) / جان پینت (بامپو) / توماس جین (فرانک کسل)

.

دیالوگ سیصد و هشتاد و چهارم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2011/06/28

فرانک کسل: الان 5 ماه از وقتی که خانوادهء من قتل عام شدن میگذره و یه نفر هم بخاطرش زندانی نشده.
افسر پلیس: تو الان ناراحتی…
فرانک کسل: ناراحت؟ تو بهش میگی ناراحتی؟ من وقتی لاستیک ماشینم پنچر میشه ناراحت میشم. وقتی هواپیما تاخیر داره ناراحت میشم. وقتی تیمی که طرفدارشم میبازه ناراحت میشم. در نتیجه اگه این معنی ناراحتیه، فکر می کنی الان من چه حسی دارم؟ اگه کلمه ش رو می دونی به منم بگو، چون من نمی دونم!

مجازاتگر (The Punisher) – محصول 2004
کارگردان: جاناتان هنسلی
دیالوگ گو: توماس جین (فرانک کسل)

.

دیالوگ دویست و نود و پنجم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2011/03/01

دن: دلم میخواد آنا برگرده.
لری: اون انتخاب خودش رو کرده.
دن: من یه معذرت خواهی به تو بدهکارم. من عاشق آنا شدم، اما اصلا قصدم این نبود که تو رو اذیت کنم… اگه تو عاشقش هستی باید بذاری بره تا بتونه خوشحال باشه.
لری: اون نمی خواد خوشحال باشه!
دن: همه دلشون می خواد خوشحال باشن!
لری: افسرده ها نمی خوان! اونا دوست دارن غمگین باشن تا مهر تائیدی برای افسردگیشون باشه. اگه خوشحال باشن که دیگه نمی تونن افسرده باشن. اونوقت مجبورن برگردن توی دنیا و مثل آدم زندگی کنن، که البته این خودش افسرده کننده ست!

نزدیکتر (Closer) – محصول 2004
کارگردان: مایک نیکولز
دیالوگ گویان: جود لا (دن) / کلایو اوون (لری)

.

دیالوگ دویست و نود و چهارم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2011/02/28

دن: یه گاز از ساندویچم میخوای؟
آلیس: نه. من ماهی نمی خورم.
دن: چرا؟؟
آلیس: چون ماهی ها توی دریا می شاشن!
دن: بچه ها هم توی دریا می شاشن!
آلیس: خب من بچه ها رو هم نمی خورم!!!

نزدیکتر (Closer) – محصول 2004
کارگردان: مایک نیکولز
دیالوگ گویان: جود لا (دن) / ناتالی پورتمن (آلیس)

.

دیالوگ صد و نود و نهم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/10/13

(جملات پایانی فیلم – نیل به عنوان راوی داستان)
نیل: …و ما اونجا نشستیم و به صدای خواننده ها گوش دادیم. من می خواستم به برایان بگم که ماجرا تموم شده و همه چیز درست میشه. اما این حرف یه دروغ بود، به اضافه اینکه من اصلا نمی تونستم حرف بزنم. کاش یه راهی برای ما بود که برگردیم و گذشته رو عوض کنیم. اما نبود. ما هیچ کاری نمی تونستیم بکنیم. پس من ساکت بودم و سعی می کردم از توی ذهنم با برایان ارتباط برقرار کنم و بهش بفهمونم چقدر برای اتفاقی که افتاده متاسفم. و من به تمام غم و غصه و ناراحتی و بدبختی دنیا فکر کردم و این باعث شد که آرزو کنم کاش میشد فرار کرد. با تمام قلبم می خواستم که کاش می شد از این دنیا بریم و مثل دو تا فرشته، بصورت جادویی، ناپدید بشیم.

پوست اسرارآمیز (Mysterious Skin) – محصول 2004
کارگردان: گرگ ارکی
دیالوگ گو: جوزف گوردون لویت (نیل)

.

دیالوگ صد و نود و هشتم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/10/13

(جملات آغازین فیلم – برایان به عنوان راوی داستان)
برایان: تابستونی که 8 ساله بودم، 5 ساعت از زندگی من ناپدید شد. بدون اینکه هیچ اثری از خودش باقی بذاره، گم شد. آخرین چیزی که به خاطر دارم، نشسته بودم روی نیمکت زمین مسابقه. یهو بارون گرفت. بعد از اون هر اتفاقی که افتاده، فقط یه حفرهء خالی و سیاه توی زندگی منه.

پوست اسرارآمیز (Mysterious Skin) – محصول 2004
کارگردان: گرگ ارکی
دیالوگ گو: بردی کوربت (برایان)

.

دیالوگ صد و هشتاد و سوم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/10/04

کلمنتاین: تو میخوای مخ منو بزنی. درسته؟
جوئل: نه! معلومه که نه! تو شروع کردی با من حرف زدن. یادت رفته؟
کلمنتاین: این دیگه قدیمی ترین ترفندی هست که تو کتاب مخ زنی نوشته.
جوئل: جدی؟ کتاب مخ زنی داری؟؟ حتما باید یکیش رو بگیرم!

درخشش ابدی یک ذهن پاک (Eternal Sunshine of the Spotless Mind) – محصول 2004
کارگردان: میشل گاندری
دیالوگ گویان: جیم کری (جوئل) / کیت وینسلت (کلمنتاین)

.

دیالوگ صد و هشتاد و دوم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/10/04

جوئل: سلام.
کلمنتاین: سلام. فکر نمی کردم دیگه سر و کلت اینورا پیدا شه. بنظرم گفتی که تحقیر شدی. بعدش هم فرار کردی.
جوئل: فقط میخواستم ببینمت.
کلمنتاین: آره ؟؟
جوئل: می خواستم که … دعوتت کنم بریم بیرون باهم.
کلمنتاین: تو زن داری!
جوئل: نه هنوز. نه، زن ندارم. من ازدواج نکردم هنوز.
کلمنتاین: ببین آقای محترم، بذار همین الان گربه رو دم حجله بکشم!، من آدم پرتوقعی هستم. خب، من دور و ور ازدواج تو، یا هرچیز دیگه ای که هست، جفتک نمیندازم. اگه میخوای با من باشی، باید فقط با من باشی!
جوئل: قبوله.
کلمنتاین: مردای زیادی هستن که فکر میکنن من کاملشون میکنم، یا باعث میشم که دوباره زنده بشن. اما من فقط یه دختر به گا رفته هستم که دنبال آرامش فکر می گرده. بدبختیهای خودت رو به من حواله نکن.
جوئل: باشه. حرفهات یادم میمونه.
کلمنتاین: الان میخکوب شدی. نه؟
جوئل: تو تمام بشریت رو میخکوب کردی!
کلمنتاین: آره. احتمالا.
جوئل: حالا با تمام این حرفها من هنوز فکر می کنم که تو زندگی منو نجات دادی.
کلمنتاین: آره. میدونم.
جوئل: اگه فقط یه بار دیگه سعی کنیم، شرایط فرق میکنه.
کلمنتاین: حرفهام یادت باشه. سعی خودت رو بکن. شاید ایندفعه فرق بکنه.

درخشش ابدی یک ذهن پاک (Eternal Sunshine of the Spotless Mind) – محصول 2004
کارگردان: میشل گاندری
دیالوگ گویان: جیم کری (جوئل) / کیت وینسلت (کلمنتاین)

.

دیالوگ صد و هشتاد و یکم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/10/04

جوئل: چرا من همیشه عاشق زنهایی میشم که کمترین توجه رو نسبت به من دارن؟؟؟

درخشش ابدی یک ذهن پاک (Eternal Sunshine of the Spotless Mind) – محصول 2004
کارگردان: میشل گاندری
دیالوگ گو: جیم کری (جوئل)

.

دیالوگ صد و هشتادم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/10/03

جوئل (در خانهء کنار ساحل): دیگه واقعا باید برم. باید به اتوبوس برسم.
کلمنتاین: خب برو.
جوئل: آره. باید برم. فکر می کردم که یه کم خل و دیوونه باشی. اما خیلی باحال بودی.
کلمنتاین: دوست داشتم میموندی.
جوئل: منم دوست داشتم میموندم. همین حالا دوست داشتم که میموندم. دوست داشتم خیلی کارها می کردم. دوست داشتم که… دوست داشتم میموندم. جدی میگم.
کلمنتاین: خب پس. یعنی من برمیگردم طبقه پایین و تو دیگه نیستی.
جوئل: من میرم بیرون. از در میرم بیرون.
کمنتاین: چرا؟
جوئل: نمی دونم. حس کردم که یه بچه ای هستم که ترسیده. درست مثل اینکه کسی منو درک نکرده بود. نمی دونم.
کلمنتاین: ترسیده بودی؟
جوئل: آره. فکر می کردم می دونی اینو. من فرار کردم. سعی کردم از تحقیر شدن فرار کنم.
کلمنتاین: بخاطر حرفهای من؟
جوئل: آره. تو گفتی «خب برو» با یه لحن توهین آمیز.
کلمنتاین: معذرت می خوام.
جوئل: اشکالی نداره (از در خارج می شود)
کلمنتاین: جوئلی؟ میشه حالا بمونی؟
جوئل: من دیگه از در رفتم بیرون. دیگه خاطره ای نمونده.
کلمنتاین: لااقل برگرد و یه خداحافظی درست و حسابی بکن. بیا تظاهر کنیم که یه خداحافظی حسابی داریم.
(جوئل بر می گردد)
کلمنتاین: خداحافظ جوئل.
جوئل: دوستت دارم.

درخشش ابدی یک ذهن پاک (Eternal Sunshine of the Spotless Mind) – محصول 2004
کارگردان: میشل گاندری
دیالوگ گویان: جیم کری (جوئل) / کیت وینسلت (کلمنتاین)

.

دیالوگ صد و هفتاد و نهم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/10/03

کلمنتاین: اینجوریاس دیگه جوئل. دیر یا زود اینم تموم میشه.
جوئل: آره. میدونم.
کلمنتاین: چیکار باید بکنیم؟
جوئل: حالش رو می بریم!

درخشش ابدی یک ذهن پاک (Eternal Sunshine of the Spotless Mind) – محصول 2004
کارگردان: میشل گاندری
دیالوگ گویان: جیم کری (جوئل) / کیت وینسلت (کلمنتاین)

.

دیالوگ صد و هفتاد و هشتم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/10/03

جوئل: اینکه دائما حرف بزنی معنیش این نیست که داری معاشرت میکنی!

درخشش ابدی یک ذهن پاک (Eternal Sunshine of the Spotless Mind) – محصول 2004
کارگردان: میشل گاندری
دیالوگ گو: جیم کری (جوئل)

.

دیالوگ صد و هفتاد و هفتم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/10/02

هنری: عذر می خوام، ببخشید که مزاحم میشم، انگار که شما هم مثل من تنها نشستین و غذا می خورین. فکر کردم که شاید بد نباشه با هم بشینیم و یه کم گپ بزنیم.
لوسی: ممنون از لطفتون. اما من دوست پسر دارم. شرمنده.
هنری: هان؟ تو یه دوست پسر تخلیلی درست میکنی که از شر من راحت شی ؟!!؟؟
لوسی: نه!
هنری: اگه راست میگی اسمش چیه؟
لوسی: رینگو!
هنری: حتما فامیلیش هم استار هست!
لوسی: نه! مک کارتنی!!!!

پنجاه اولین دیدار (Fifty First Dates) – محصول 2004
کارگردان: پیتر سگال
دیالوگ گویان: آدام سندلر (هنری) / درو بریمور (لوسی)

پ.ن: توضیح اضافه اینکه رینگو استار و پل مک کارتنی دو عضو گروه جاودانهء Beatles هستند.

دیالوگ صد و چهل و چهارم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/09/03

سلین: مردها با من می گردن و بعد باهام بهم می زنن و میرن ازدواج می کنن!! اونوقت بهم زنگ می زنن و تشکر می کنن که عشق رو یادشون دادم و بهشون فهموندم که چطوری به یه زن احترام بذارن.
جسی: فکر کنم منم یکی از همین مردها باشم.
سلین: می خوام همشون رو بکشم!! چرا هیچکدوم به من پیشنهاد ازدواج ندادن؟؟ جواب من مسلما «نه» بود، اما حداقل می تونستن بهم پیشنهاد بدن!!

پیش از غروب (Before Sunset) – محصول 2004
کارگردان: ریچارد لینکلیتر
دیالوگ گویان: جولی دلپی (سلین) / ایتان هاک (جسی)

.

دیالوگ صد و چهل و یکم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/09/02

سلین: یه بار یه کابوس وحشتناک دیدم. خواب دیدم 32 سالمه و از خواب که بیدار شدم 23 سالم بود. خیلی خوب بود. اما بعدش واقعا از خواب بلند شدم و دیدم 32 سالمه!!

پیش از غروب (Before Sunset) – محصول 2004
کارگردان: ریچارد لینکلیتر
دیالوگ گو: جولی دلپی (سلین)

.

دیالوگ صد و سی و هفتم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/09/01

جسی: یه بار یه داستان شنیدم در مورد وقتی که آلمانها پاریس رو اشغال کردن. اون موقع که داشتن عقب نشینی می کردن، توی نتردام بمب گذاشتن و یه نفر رو گذاشتن که دکمهء انفجار رو فشار بده. اون آدم، اون سرباز، نتونست این کار رو بکنه. اون نشسته بود اونجا و محو زیبایی ساختمون شده بود. و وقتی متفقین رسیدن، مواد منفجره رو پیدا کردن که همونجا افتاده بود و کلید انفجار هم خاموش بود. همین ماجرا توی ساکرکوئه ، برج ایفل و چند جای دیگه هم رخ داده بود.
سلین: این داستان واقعیه؟
جسی: نمی دونم. اما من همیشه این داستان رو دوست داشتم.

پیش از غروب (Before Sunset) – محصول 2004
کارگردان: ریچارد لینکلیتر
دیالوگ گویان: جولی دلپی (سلین) / ایتان هاک (جسی)

.

دیالوگ صد و سی و ششم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/08/31

جسی: ببینم، تو بچه داری؟
سلین: آره، دو تا … ای وای! لعنتی!
جسی: چی شد؟؟
سلین: بچه ها رو تو ماشین جا گذاشتم!!! شیشه رو هم داده بودم بالا!! شش ماه پیش!! فکر می کنی حالشون خوب باشه؟؟

پیش از غروب (Before Sunset) – محصول 2004
کارگردان: ریچارد لینکلیتر
دیالوگ گویان: جولی دلپی (سلین) / ایتان هاک (جسی)

.

دیالوگ صد و سی و پنجم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/08/31

جسی: دنیا در کنار رشد کردن یه آدم رشد می کنه. درسته؟ مثلا خود من، آیا من بدتر شدم؟ یا پیشرفت کردم؟ نمی دونم! وقتی من جوانتر بودم، سالمتر بودم. اما احساس ناامنی شدیدی می کردم. اما حالا بزرگتر شدم و مشکلاتم هم عمیقتر شدن، اما من هم برای حل کردنشون مجهزتر هستم.

پیش از غروب (Before Sunset) – محصول 2004
کارگردان: ریچارد لینکلیتر
دیالوگ گو: ایتان هاک (جسی)

.

دیالوگ صد و سی و سوم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/08/30

سلین: نگام کن. بنظرت عوض شدم؟
جسی: باید لخت ببینمت!!

پیش از غروب (Before Sunset) – محصول 2004
کارگردان: ریچارد لینکلیتر
دیالوگ گویان: جولی دلپی (سلین) / ایتان هاک (جسی)

.

دیالوگ صد و نوزدهم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/08/24

دینا: برنی، این املت عجب چیز محشریه. چی ریختی توش؟
برنی: الان این املت خیلی مزه ها از ماهیتابه گرفته، چون من تا حالا این ماهیتابه رو نشستم!

ملاقات با فاکرها (Meet the Fockers) – محصول 2004
کارگردان: جی روچ
دیالوگ گویان: بلیث دنر (دینا) / داستین هافمن (برنی)

.

دیالوگ نود و ششم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/08/13

پریام: پسرم، آیا او را دوست داری؟
پاریس: پدر، شما پادشاه بزرگی هستید. زیرا که عاشقانه به سرزمینتان عشق می ورزید، به هر ساقهء چمنش، به هر دانهء ماسه اش، به هر تکه سنگ ِ رودخانه اش… شما عاشق تمام تروی هستید. من هم به همین گونه عاشق هلن هستم.

تروی (Troy) – محصول 2004
کارگردان: ولفگنگ پترسون
دیالوگ گویان: ارلاندو بلوم (پاریس) / پیتر اوتول (پریام)

.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: