دیالوگ

دیالوگ دویست و سوم

Posted in 2009 by Bardia Barj on 2010/10/16

کارلو: ببین، صحیح و غلط معنی نداره. چیزی که مهمه صحیح کار و غلط کننده هست!!!
سَل: صحیح کار و غلط کننده؟!؟!؟ اینا کلمات درستی نیستن کارلو!!
کارلو: اوهوی، اینا رو قاضی گفت. قاضی اینا رو توی دادگاه گفت. گفت صحیح کار و غلط کننده!
سل: دیگه قاضی چی گفت؟
کارلو: گفت که مردم می خوان از جونشون به هر قیمتی که شده دفاع کنن. البته این طوری که نگفت. همینجوری مزخرفات قانونی ردیف کرد. اما… آره. گفت که مردم می خوان به هر قیمتی شده از جونشون دفاع کنن. یه همچین چیزی. تو شنیدی چه اتفاقی توی بلت پارکوی افتاد دیگه؟
سل: نه.
کارلو: آره. من تو بلت پارکوی بودم. خیابون شصت و پنجم… مثل دیوونه ها رانندگی می کردم. بعد پلیس بهم گفت بزن کنار. ازم تست الکل گرفتن. تا خرخره مست بودم. بهم دست بند زدن. قبل از اینکه برم بشینم جلوی قاضی، وکیلم بهم گفت که تو اونقدر مست بودی که بعنوان یه مجرم آزادی مشروطت لغو بشه. این یعنی هفت سال! حس کردم که ایندفعه دیگه واقعا گیر افتادم. خلاصه آخرش نشستم جلوی قاضی. بهم گفت جریان رو تعریف کن. منم گفتم نشسته بودم توی بار (Bar) و داشتم یه مشروب ملایم می خوردم. اونوقت دو تا عوضی اومدن تو و به من حمله کردن. منو کتک زدن و بطری کوبیدن تو سرم. آره! با بطری زدن تو سرم و یه لگد هم زدن تو صورتم. اونوقت من از ترس پریدم سمت ماشین و فرار کردم.
سل: اونوقت قاضی حرفهات رو باور کرد؟؟؟
کارلو: باور کرد؟ خب من راستش رو گفتم!!!!!!
سل: چی؟ مسخره بازی در نیار.
کارلو: هی! با تو ام ! میگم من راستش رو گفتم!!
سل: خیلی خب! خیلی خب! هر چی تو بگی!!
کارلو: من سر قمار باخته بودم و هیچ پولی نداشتم که بدم. از دستشون فرار کردم و یکی از توی بار زنگ زده به پلیس. قاضی حرفهام رو گوش کرد و گفت این یه پرونده در مورد صحیح غلط نیست، در مورد صحیح کار و غلط کننده است!!!  چون متهم برای دفاع از خودش قانون رو شکسته.
سل: پلیسها چی شدن؟
کارلو: هیچی. اونا همیشه درست هستن حتی اگه غلط باشن. من هم همیشه غلطم، چون درست هستم. حالا فهمیدی چی دارم میگم. نه؟
سل: آره!!! صحیح کار و غلط کننده!!!

بهترین بروکلین (Brooklyn’s Finest) – محصول 2009
کارگردان: آنتوین فوکوا
دیالوگ گویان: وینسنت دی اونوفریو (کارلو) / ایتان هاک (سل)

*توی این دیالوگ صحیح کار برای واژهء Righter و غلط کننده برای Wronger استفاده شده که با این مفهوم بکار برده شده در فیلم کلمات صحیحی نیست.

.

دیالوگ صد و چهل و چهارم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/09/03

سلین: مردها با من می گردن و بعد باهام بهم می زنن و میرن ازدواج می کنن!! اونوقت بهم زنگ می زنن و تشکر می کنن که عشق رو یادشون دادم و بهشون فهموندم که چطوری به یه زن احترام بذارن.
جسی: فکر کنم منم یکی از همین مردها باشم.
سلین: می خوام همشون رو بکشم!! چرا هیچکدوم به من پیشنهاد ازدواج ندادن؟؟ جواب من مسلما «نه» بود، اما حداقل می تونستن بهم پیشنهاد بدن!!

پیش از غروب (Before Sunset) – محصول 2004
کارگردان: ریچارد لینکلیتر
دیالوگ گویان: جولی دلپی (سلین) / ایتان هاک (جسی)

.

دیالوگ صد و سی و هفتم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/09/01

جسی: یه بار یه داستان شنیدم در مورد وقتی که آلمانها پاریس رو اشغال کردن. اون موقع که داشتن عقب نشینی می کردن، توی نتردام بمب گذاشتن و یه نفر رو گذاشتن که دکمهء انفجار رو فشار بده. اون آدم، اون سرباز، نتونست این کار رو بکنه. اون نشسته بود اونجا و محو زیبایی ساختمون شده بود. و وقتی متفقین رسیدن، مواد منفجره رو پیدا کردن که همونجا افتاده بود و کلید انفجار هم خاموش بود. همین ماجرا توی ساکرکوئه ، برج ایفل و چند جای دیگه هم رخ داده بود.
سلین: این داستان واقعیه؟
جسی: نمی دونم. اما من همیشه این داستان رو دوست داشتم.

پیش از غروب (Before Sunset) – محصول 2004
کارگردان: ریچارد لینکلیتر
دیالوگ گویان: جولی دلپی (سلین) / ایتان هاک (جسی)

.

دیالوگ صد و سی و ششم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/08/31

جسی: ببینم، تو بچه داری؟
سلین: آره، دو تا … ای وای! لعنتی!
جسی: چی شد؟؟
سلین: بچه ها رو تو ماشین جا گذاشتم!!! شیشه رو هم داده بودم بالا!! شش ماه پیش!! فکر می کنی حالشون خوب باشه؟؟

پیش از غروب (Before Sunset) – محصول 2004
کارگردان: ریچارد لینکلیتر
دیالوگ گویان: جولی دلپی (سلین) / ایتان هاک (جسی)

.

دیالوگ صد و سی و پنجم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/08/31

جسی: دنیا در کنار رشد کردن یه آدم رشد می کنه. درسته؟ مثلا خود من، آیا من بدتر شدم؟ یا پیشرفت کردم؟ نمی دونم! وقتی من جوانتر بودم، سالمتر بودم. اما احساس ناامنی شدیدی می کردم. اما حالا بزرگتر شدم و مشکلاتم هم عمیقتر شدن، اما من هم برای حل کردنشون مجهزتر هستم.

پیش از غروب (Before Sunset) – محصول 2004
کارگردان: ریچارد لینکلیتر
دیالوگ گو: ایتان هاک (جسی)

.

دیالوگ صد و سی و سوم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/08/30

سلین: نگام کن. بنظرت عوض شدم؟
جسی: باید لخت ببینمت!!

پیش از غروب (Before Sunset) – محصول 2004
کارگردان: ریچارد لینکلیتر
دیالوگ گویان: جولی دلپی (سلین) / ایتان هاک (جسی)

.

دیالوگ صد و سی و دوم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/08/30

جسی: بذار فکرم رو بهت بگم. 50هزار سال پیش حتی یک میلیون نفر هم روی کره زمین نبودن. 10هزار سال پیش مثلا حدود 2میلیون نفر رو زمین بودن. الان یه چیزی حدود 5 – 6میلیارد آدم دارن روی زمین زندگی می­کنن. خب؟ حالا اگه ما هر کدوممون یه شخصیت مستقل، تمایلات مستقل و یه روح منحصر بفرد داشته باشیم، سئوال اینجاس که همهء اینها از کجا اومدن؟؟ می­دونی که، تمام روحهای جدید، کسری از روح اصلی هستن. پس اگه اینطور هست، می­شه این رو فهمید که توی 50هزار سال ِ گذشته هر 1 روح به 5000 تا تقسیم شده. خب در بهترین شرایط ما یه کسر خیلی کوچولو از گردش مردم هستیم. می­دونی منظورم چیه؟ شاید این دلیل همهء پراکندگی ما باشه. شاید ما همه برای یه هدف خاصی درست شده باشیم.

پیش از طلوع (Before Sunrise) – محصول 1995
کارگردان: ریچارد لینکلیتر
دیالوگ گو: ایتان هاک (جسی)

.

دیالوگ صد و سی ام

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/08/29

جسی: گوش کن، اگه الان من دو تا گزینه داشته باشم، که یا هرگز تو رو دیگه نبینم و یا باهات ازدواج کنم، خیلی خب، من باهات ازدواج می کنم. و شاید کلی مزخرفات رومانتیک هم اتفاق بیوفته. اما مردم بخاطر خیلی کمتر از این با هم ازدواج می کنن!

پیش از طلوع (Before Sunrise) – محصول 1995
کارگردان: ریچارد لینکلیتر
دیالوگ گو: ایتان هاک (جسی)

.

دیالوگ صد و بیست و نهم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/08/28

جسی: یه بار با یکی از دوستام که اصلا خدا رو قبول نداره سوار ماشین بودم. یه جا پشت چراغ قرمز کنار یه گدا واستادیم. این دوست من یه 100 دلاری رو از شیشه ماشین گرفت بیرون و از اون گدا سئوال کرد «تو به خدا اعتقاد داری؟» گدا یه نگاه به دوستم کرد، یه نگاه به پول انداخت، گفت «آره، اعتقاد دارم» . دوستم گفت «جواب غلط دادی» ، بعد هم گازش رو گرفت و رفتیم.

پیش از طلوع (Before Sunrise) – محصول 1995
کارگردان: ریچارد لینکلیتر
دیالوگ گو: ایتان هاک (جسی)

.

دیالوگ صد و نهم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/08/19

جسی: بعضی وقتها توی رویا می بینم که یه پدر خوب و یه همسر خوب شدم، و بعضی وقتها این حس خیلی بهم نزدیک هست. اما یه موقع هایی هم بنظرم احمقانه میاد چون این قضیه می تونه تمام زندگی من رو نابود کنه. این فقط ترس از تعهد و قبول مسئولیت نیست، یا اینکه من توان توجه کردن یا عاشق شدن رو نداشته باشم. نه؛ من می تونم. اما اگه بخوام با خودم صادق باشم، ترجیح میدم که بمیرم و لااقل توی یه چیز واقعا خوب باشم، بجای اینکه فقط توی یه رابطه نقش یه آدم خوب و مهربون رو بازی کنم.

پیش از طلوع (Before Sunrise) – محصول 1995
کارگردان: ریچارد لینکلیتر
دیالوگ گویان:  ایتان هاک (جسی)

.

دیالوگ صد و هفتم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/08/18

سلین: می دونی چی می خوام؟
جسی: چی؟
سلین: می خوام بوسیده بشم.
جسی: خب من می تونم این کار رو برات بکنم.

قبل از طلوع (Before Sunrise) – محصول 1995
کارگردان: ریچارد لینکلیتر
دیالوگ گویان: جولی دلپی (سلین) / ایتان هاک (جسی)

.

دیالوگ شانزدهم

Posted in 2009 by Bardia Barj on 2010/07/05

ادوارد دالتون: اینجا امن هست؟
الویس: زندگی تو دنیایی که خون آشامها حکومت میکنن درست به همون اندازه امن هست که بدون کـ.ـانـ.ـدوم با یه لاشی 5 دلاری بخوابی !!!.

روزشکنان (Daybreakers) – محصول 2009
کارگردان: مایکل و پیتر اسپریگ
دیالوگ گویان: ایتان هاک (ادوارد دالتون) / ویلم دافو (الویس)

.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: