دیالوگ

دیالوگ پانصد و چهارم

Posted in 2008 by Bardia Barj on 2011/11/25

بنجامین باتن: وقتی بعد از مدتها برمیگردی خونه همه چیز مثل سابق مونده، همون شکل، همون بو، همون حس. اونوقت میفهمی تنها چیزی که عوض شده خودت هستی.

مورد عجیب بنجامین باتن (The Curious Case of Benjamin Button) – محصول 2008
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گو: برد پیت (بنجامین باتن)

.

دیالوگ چهارصد و سی و سوم

Posted in 1999 by Bardia Barj on 2011/08/17

راوی: باب رو کشتن. با تیر زدن تو سرش
تایلر: اگه بخوای املت درست کنی بالاخره باید چند تا تخم مرغ بشکونی!

باشگاه مشت زنی (Fight Club) – محصول 1999
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گویان: ادوارد نورتون (راوی) / برد پیت (تایلر)

(انتخاب از: Sina H)

.

دیالوگ دویست و پنجاهم

Posted in 2007 by Bardia Barj on 2010/12/02

جسی جیمز: رابرت یه کم بیشتر حرف بزن.
چارلی: آره. یه چیز دیگه مونده. خیلی باحاله. زود باش بگو.
جسی جیمز: خب رابرت، شروع کن. بگو.
رابرت فورد: من نمی دونم در مورد چی صحبت می کنین.
چارلی: بگو بهش رابرت. در مورد اینکه چقدر تو و جسی به هم شبیه هستین.
جسی جیمز: آره رابرت. بگو بهم.
رابرت فورد: لطفا من رو بابت حرفهام ببخشین. من و شما چیزهای مشترک زیادی داریم. بذارین با پدرهامون شروع کنم. پدر شما یه کشیش توی کلیسای نیو هوپ بپتیست بود، پدر من هم یه کشیش توی کلیسای اکسلسیور اسپرینگز. شما جوانترین پسر در بین سه پسر خانواده جیمز بودین، من هم جوانترین پسر در بین پنج پسر خانواده فورد. بین من و چارلی یه برادر دیگه هست به اسم ویلبر که اسمش 5 حرف داره، بین شما و فرانک هم یه برادر هست به اسم رابرت که اون هم 5 حرف داره. شما چشمهای آبی دارین. من هم چشمهای آبی دارم. شما 5 فوت و 8 اینچ قد دارین، من هم 5 فوت و 8 اینچ قدمه. البته من وقتی دوازده سالم بود یه لیست خیلی بلند از این شباهتها داشتم که الان همینهاش توی ذهنم مونده.
جسی جیمز (با یک لبخند برای مدت طولانی به رابرت خیره می شود): بابا تو دیگه کی هستی!!!

ترور جسی جیمز به دست رابرت فورد بزدل (The Assassination of Jesse James by the Coward Robert Ford) – محصول 2007
کارگردان: اندرو دامینیک
دیالوگ گویان: برد پیت (جسی جیمز) / کیزی افلک (رابرت فورد) / سام راکول (چارلی)

.

دیالوگ صد و هفتاد و یکم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/09/27

بازرس دیوید میلز: من دارم سعی می کنم یه مسئله ای رو توی ذهنم حل کنم. شاید تو بتونی بهم کمک کنی. وقتی یه نفر دیوانه هست، مثل تو که دیوانه ای، خودت متوجه هستی که دیوانه ای؟؟ شاید فقط میشینی یه گوشه و «تفنگها و مهمات*» می خونی، یا جـ.ـلـ.ـق می زنی و میریزی روی گه و کثافت خودت، می خوام اینو بدونم، مثلا میشه یهو دست از این کارات برداری و به خودت بگی: اوه اوه! عجب دیوانه ای هستم من! هان؟ شماها این کار رو می کنین؟

هفت (Se7en) – محصول 1995
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گو: برد پیت (بازرس دیوید میلز)

پ.ن: تفنگها و مهمات (Guns & Ammo)  عنوان نشریه ای تخصصی در زمینه اسلحه و هر چیز مرتبط با آن است.

دیالوگ صد و شصت و ششم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/09/25

بازرس ویلیام سامرست: فکر نکنم بتونم به زندگی تو جایی که از بی احساسی و بی عاطفگی حمایت می کنه و اون رو پرورش میده ، ادامه بدم. انگار این بی عاطفگی تبدیل به یه فضیلت یا مزیت شده!
بازرس دیوید میلز: تو متفاوت نیستی، بهتر از بقیه هم نیستی.
بازرس ویلیام سامرست: من نگفتم که من متفاوتم یا بهترم. نه! نیستم! من دارم همدردی می کنم. من دارم کاملا همدردی می کنم. بی عاطفگی یه راه حل هست. منظورم اینه که خیلی راحت تره که خودت رو غرق مواد مخدر کنی، بجای اینکه با زندگی روبرو بشی. خیلی راحت تره که چیزی رو که میخوای بدزدی، بجای اینکه درست به دستش بیاری. خیلی راحت تره که یه بچه رو کتک بزنی، بجای اینکه تربیتش کنی. عشق هزینه داره، هم کار میبره و هم تلاش میخواد.

هفت (Se7en) – محصول 1995
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گویان: برد پیت (بازرس دیوید میلز) / مورگان فریمن (بازرس ویلیام سامرست)

.

دیالوگ صد و شصت و پنجم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/09/25

بازرس دیوید میلز: صبر کن ببینم! من فکر می کردم تو فقط آدمهای بی گناه رو می کشی!
جان دو: بی گناه؟ داری شوخی می کنی؟ یه مرد خیکی… یه مرد مشمئز کننده که به زور می تونه از جاش بلند بشه، یه مردی که اگه توی خیابون ببینیش به دوستات نشونش میدی تا اونها هم مثل تو شروع کنن به مسخره کردنش، یه مردی که اگه موقع غذا خوردن ببینیش بیخیال بقیهء غذات میشی. بعد از اون من یه وکیل رو کشتم و می دونم که شما دوتا توی دلتون بخاطر این یکی از من تشکر هم می کنین. اون مردی بود که تمام زندگیش رو وقف پول در آوردن از راه دروغ گفتن کرده بود. با هر نفسی که می کشید یه دروغ می گفت تا یه مشت قاتل و متجاوز رو توی خیابونها نگه داره.
بازرس دیوید میلز: قاتل؟ جان، درست مثل خودت؟
جان دو: زنی که باطن فوق العاده زشتی داره، اگه ظاهر زیبایی برای خودش نسازه، نمیتونه زندگی رو تحمل کنه… فراموش هم نکن که یه فاحشه خودش منبع بیماریه. فقط توی همچین دنیای گهی هست که تو به خودت اجازه میدی به اینا بگی بی گناه! اما نکته همینه! ما توی هر خیابون، توی هر خونه گناه کبیره می بینیم و تحملش می کنیم. تحمل می کنیم چون دیگه طبیعی شده، مسخره شده، عادی شده. صبح و ظهر و شب تحمل می کنیم، اما دیگه نه! من خودم یه بدعت گذاشتم! کاری که من کردم تا ابد ادامه پیدا می کنه.

هفت (Se7en) – محصول 1995
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گویان: برد پیت (بازرس دیوید میلز) / کوین اسپیسی (جان دو)

.

دیالوگ صد و پنجاه و هفتم

Posted in 2009 by Bardia Barj on 2010/09/13

ستوان آلدو رین: اسم من ستوان آلدو رین هست و دارم یه تیم مخصوص رو جمع می کنم و به هشت سرباز نیاز دارم. هشت سربازی یهودی آمریکایی. حتما همتون شایعات مربوط به نیروی دریایی رو شنیدین. خب ما یه کم زودتر از اونا حرکت می کنیم. ما فرود میایم توی فرانسه، مثل مردم عادی لباس می پوشیم و وقتی به منطقه دشمن رسیدیم، مثل یه چریک جنگجوی حسابی، فقط و فقط یه کار انجام می دیم. نازی ها رو می کشیم! شما رو نمی دونم، اما من کاملا مطمئنم که من از کوه اسموکی لعنتی پایین نمیام، از توی 5هزار مایل آب رد نمیشم، با نصف سیسیلیها نمی جنگم و از اون هواپیما لعنتی پایین نمی پرم که به نازیها انسانیت یاد بدم!!! نازی انسانیت نداره. اونا سربازهایی هستن که از یهودیها متنفرن، گله ای آدم می کشن و لازم هست از بین برن! برای همین هست که هر مادر به خطایی، تاکید می کنم، هر مادر به خطایی که یونیفرم نازی پوشیده باشه باید بمیره. من خودم از نوادگان جیم بریجر هستم. این یعنی اینکه یه رگه سرخپوستی دارم و برای همین نبرد ما مثل جنگهای آپاچیهاست. ما بی رحمانه به آلمانیها حمله می کنیم و اونا ما رو به همین بی رحمی باید بشناسن. و این رو هم از روی اجساد روده بیرون کشیده شده، تیکه تیکه شده و منهدم شدهء برادرانشون باید بفهمن. اونوقت اونا هیچ راه فراری ندارن و فقط می تونن تجسم کنن که برادرانشون زیر دستای ما، زیر چکمه هامون و رو لبهء خنجرهامون چه تحملی داشتن. و اونوقت آلمانی ها از دستمون عصبانی میشن، و آلمانی ها در مورد ما حرف میزنن، و آلمانی ها از ما میترسن، و وقتی آلمانی ها شبها چشمشون رو بستن و توی ضمیر ناخوداگاهشون بخاطر اعمالی که مرتکب شدن خودشون رو در حال شکنجه شدن دیدن، این ما هستیم که توی خیالشون داریم شکنجشون می کنیم. باحاله! مگه نه؟
سربازها: بله قربان.
ستوان آلدو رین: این همون چیزی هست که می خوام بشنوم. اما یه چیز رو باید به همه شما جنگجوها بگم. وقتی شما تحت فرمان من هستین، یه بدهی به اسمتون ثبت میشه. یه بدهی که شما به شخص من دارین. هر کدوم از شما مردهای تحت فرمان من 100 تا پوست فرق سر بدهکارین!! و من پوستهام رو میخوام!! و همه شما باید به من پوست فرق سر 100 تا نازی رو که از روی کله جسد 100 تا نازی کنده شده بدین!

حرامزاده های بی شرف (Inglourious Basterds) – محصول 2009
کارگردان: کوئنتین تارانتینو
دیالوگ گو: برد پیت (ستوان آلدو رین)

.

دیالوگ هفتاد و نهم

Posted in 1999 by Bardia Barj on 2010/08/07

تایلر (خطاب به افسر پلیس): سلام. همین الان تو بیخیال تحقیقاتت میشی. میری و به همه میگی که هیچ باشگاه زیر زمینی اینجا وجود نداره. یا… این آقایون میان تخمات رو میکشن! یکیش رو میفرستن برای نیویورک تایمز، اون یکی رو هم برای ال ای تایمز. آدمهایی که تو دنبالشون هستی، آدمهایی هستن که زندگی تو به اونها بستگی داره. ما براتون غذا درست می کنیم، زباله هاتون رو جمع می کنیم، تماسهای تلفنیتون رو وصل می کنیم، آمبولانسهاتون رو میرونیم، وقتی خوابین ازتون محافظت می کنیم. سر به سر ما نذار!

باشگاه مشت زنی (Fight Club) – محصول 1999
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گو: برد پیت (تایلر)

.

دیالوگ هفتاد و ششم

Posted in 1999 by Bardia Barj on 2010/08/05

راوی: تایلر، میشه به من بگی اینجا چه خبره؟
تایلر: من از تو یه چیز خواستم! فقط یه چیز!
راوی: چرا مردم فکر می کنن من تو هستم؟ جواب بده!
تایلر: بگیر بشین.
راوی: همین الان جوابم رو بده. چرا مردم فکر می کنن من تو هستم؟
تایلر: فکر کنم خودت می دونی.
راوی: نه! نمی دونم.
تایلر: آره خودت می دونی. چطوری ممکنه آدمها من و تو رو با هم عوضی بگیرن؟
راوی: من… من نمی دونم. (تصاویری از گذشته در خاطرش نقش می بندد)
تایلر: فکر کنم فهمیدی خودت.
راوی: نه! ممکن نیست!
تایلر: بگو!
راوی: چون…
تایلر: بگو!
راوی: چون ما یه نفر هستیم!!
تایلر: آفرین! خودشه!

باشگاه مشت زنی (Fight Club) – محصول 1999
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گویان: ادوارد نورتون (راوی) / برد پیت (تایلر)

.

دیالوگ هفتاد و چهارم

Posted in 1999 by Bardia Barj on 2010/08/04

تایلر: آقایون، تو این باشگاه مشت زنی من قوی ترین و باهوش ترین مردهایی که تا حالا وجود داشتن رو می بینم. من تمام این نیروی بالقوه رو می بینم که کاملا داره هدر میره! لعنت به این زندگی! یه نسل کامل رو می بینم که تو پمپ بنزین کار می کنه، توی رستوران پیش خدمتی می کنه و با یقه های سفید توی ادارات بردگی می کنه. تبلیغات ما رو مجبور می کنه که ماشین و لباسمون رو مدام عوض کنیم، شغلی رو داشته باشیم که ازش متنفریم، آشغالهایی رو بخریم که بهشون نیازی نداریم، ما بچه وسطی ِ تاریخ هستیم. نه هدف داریم و نه جا و مکان. ما نه جنگ خفنی* رو تجربه کردیم و نه یه رکود درست و حسابی* رو! جنگ خفن ما خوددرگیریمون هست و رکود درست و حسابیمون همین زندگیمون. اوج پیشرفت ما این هست که بشینیم جلوی تلویزیون و باور کنیم که یه روزی میلیونر، یا ستارهء سینما و یا راک استار میشیم. اما هیچوقت نمیشیم و این موضوع رو خیلی دیر میفهمیم. واقعا که ما حسابی گند زدیم!

باشگاه مشت زنی (Fight Club) – محصول 1999
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گو: برد پیت (تایلر)

*جنگ خفن معادلی برای جنگ جهانی (Great War) و رکود درست و حسابی ترجمه ای برای رکود بزرگ (Great Depression – بحران اقتصادی که بین سالهای 1929 تا 1933 اکثر کشورهای جهان رو در بر گرفته بود) هست که انتخاب کردم. توی این دیالوگ از واژهء Great به شکل ابزاری استفاده شده که اگه معادل اصلی فارسی قرار می گرفت مفهوم رو نمی تونست برسونه.

دیالوگ هفتاد و یکم

Posted in 1999 by Bardia Barj on 2010/08/02

تایلر: به باشگاه مشت زنی خوش اومدین. قانون اول باشگاه این هست: در مورد باشگاه مشت زنی با هیچکس صحبت نمی کنین. قانون دوم: در مورد این باشگاه با هیچکس صحبت نمی کنین! قانون سوم: اگه یکی فریاد زد «دیگه کافیه!»، یا چلاق شد یا جونش در رفت، دعوا تموم هست. قانون چهارم: دعواها فقط دو نفره هست. قانون پنجم: در هر زمان فقط یه دعوا باید باشه، نه بیشتر. قانون ششم: دعوا باید بدون دستکش و باند و محافظ باشه، بدون پیراهن، بدون کفش و بدون اسلحه. قانون هفتم: دعوا تا هر زمانی که لازم هست طول می کشه. و قانون هشتم و آخرین قانون: اگه این اولین باری هست که توی باشگاه هستین، باید دعوا کنین.

باشگاه مشت زنی (Fight Club) – محصول 1999
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گو: برد پیت (تایلر)

.

دیالوگ هفتادم

Posted in 1999 by Bardia Barj on 2010/08/01

راوی: خب تو می خوای من چیکار کنم؟ بزنمت ؟؟
تایلر: بجنب. یه کار ازت خواستما.
راوی: چرا؟
تایلر: چرا؟ چمیدونم چرا!  من تا حالا دعوا نکردم. تو کردی؟
راوی: نه. اما این خیلی خوبه که دعوا نکردم.
تایلر: نه! خوب نیست. چطور ممکنه خودت رو بشناسی وقتی تا حالا دعوا نکردی؟ من دلم نمی خواد بمیرم و هیچ زخمی نداشته باشم. پس بجنب! من رو بزن قبل از اینکه عصبی بشم.
راوی: این دیوونگیه!
تایلر: خب پس دیوونه شو! بزن داغونم کن!
راوی: من بلد نیستم.
تایلر: من هم بلد نیستم. به کسی چه مربوطه. کسی که ما رو نمی بینه. چه اهمیتی داره؟
راوی: صبر کن ببینم. این دیوونگیه! تو می خوای من بزنمت؟
تایلر: درسته.
راوی: کجا مثلا؟ بزنم تو صورتت؟
تایلر: غافلگیرم کن!
راوی: خیلی احمقانه ست. (یه ضربه میزنه به سر تایلر)
تایلر: حرومزاده! زدی توی گوشم!!
راوی: اوه، خدای من! ببخشید.
تایلر: اه لعنتی. چرا آخه گوشم رو زدی؟
راوی: فکر کنم گند زدم.
تایلر: نه نه! خیلی باحال بود! جواب داد!

باشگاه مشت زنی (Fight Club) – محصول 1999
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گویان: ادوارد نورتون (راوی) / برد پیت (تایلر)

.

دیالوگ چهاردهم

Posted in 2009 by Bardia Barj on 2010/07/04

ستوان آلدو رین: تو نگفتی قرار مسخرمون توی یه زیرزمین لعنتی هست.
ستوان آرچی هایکاکس: منم نمی دونستم.
ستوان آلدو رین: تو گفتی که یه کافه مشروب خوری هست.
ستوان آرچی هایکاکس: خب این هم کافه مشروب خوری هست.
ستوان آلدو رین: آره! توی زیرزمین! می دونی چیه؟ جنگیدن توی زیرزمین هزارتا مشکل داره. اولیش هم اینه که داری توی زیرزمین می جنگی!

حرامزاده های بی شرف (Inglourious Basterds) – محصول 2009
کارگردان: کوئنتین تارانتینو
دیالوگ گویان: برد پیت (ستوان آلدو رین) / مایکل فاسبندر (ستوان آرچی هایکاکس)

.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: