دیالوگ

دیالوگ ششصد و دهم

Posted in 2011 by Bardia Barj on 2013/05/16

امیلی: تو تا حالا کار شجاعانه‌ای تو زندگی‌ت کردی؟
پدربزرگ: شاید راه‌های مختلفی برای نشون دادن شجاعت وجود داشته باشه. میدونستی فرانسوی‌ها بهترین کبوترهای نامه‌بر رو دارن؟ این میتونه خیلی توی جنگ مهم باشه. اینطوری پیغامهای ما به مقصد می‌رسه.
امیلی: نمی‌خوام در مورد پرنده‌ها چیزی بشنوم.
پدربزرگ: اونا رو توی خط اول جنگ آزاد می‌کنن و می‌فرستن خونه. این تمام چیزی هست که پرنده‌ها می‌دونن. اما برای اینکه بتونن به خونه برسن باید از روی میدون جنگ پرواز کنن. میتونی تصور کنی؟ اینکه داری از روی همچین صحنه‌ی وحشتناک و دردناکی پرواز میکنی و میدونی که نباید به پایین نگاه کنی. میدونی که فقط باید به جلو خیره بشی وگرنه هیچوقت به خونه نمیرسی. حالا من از تو میپرسم، چه چیزی میتونه از این شجاعانه تر باشه؟

اسب جنگی (War Horse) – محصول 2011
کارگردان: استیون اسپیلبرگ
دیالوگ گویان: سلین بوکنز (امیلی) / نیلز آرستراپ (پدربزرگ)

.

دیالوگ ششصد و هشتم

Posted in 1975 by Bardia Barj on 2013/02/23

برادی: برام تعریف کن اونجا چه اتفاقی افتاد؟
کوئینت: رئیس! زیر دریایی ژاپنی ها دو تا موشک سمت ما شلیک کرد. ما داشتیم از جزیره‌ی تینیان به جزیره‌ی لیت می‌رفتیم، درست بعد از تحویل بمب، بمب هیروشیما. یازده نفر افتادن تو آب. زیر دریایی بعد از 12 دقیقه غرق شد. اولین کوسه بعد از نیم ساعت اومد. یه ببر کوسه‌ی 13 فوتی. رئیس! می دونی وقتی تو آب باشی چه اتفاقی می‌افته؟ مثل باله‌ی ماهی دنبال همدیگه‌اید. چیزی که ما نمی‌دونستیم این بود که ماموریت ما خیلی سری بود. اصلا به یاد ما نبودن و تازه اسم ما رو یه هفته بعد از شروع ماموریتمون تو لیست این ماموریت قرار دادن! خیلی زود اولین کوسه اومد سمتمون و ما هم سریع یه جا جمع شدیم و کنار هم موندیم. می دونی؟! مثل اون میدون‌های کوچیک تو جنگی که تو تقویم اسمش رو می‌نویسن “نبرد واترلو”. کوسه می‌اومد سمت نزدیکترین آدم و اون مرد شروع می‌کرد به دست و پا زدن و تقلا کردن تا اینکه  بعضی وقتها کوسه دور می‌شد و می‌رفت. اما بعضی وقت ها خیلی هم دور نمی‌شد. بعضی وقتها اون کوسه میومد سمت تو، درست سمت چشمای تو و… یه چیزی رو در مورد کوسه ها می دونی؟! چشمای بی روحی دارن. چشمای سیاه؛ شبیه چشمای عروسک. وقتی میاد طرفت به نظر نمیاد زنده باشه… تا وقتی که گازت می گیره و اون چشمای سیاهش یهو سفید میشه و بعدش… آه یه صدای فریاد بلند وحشتناک. اقیانوس قرمز میشه و علی رغم همه ی اون جیغ و فریادها، علی رغم همه ی دست و پا زدن ها، کوسه ها همشون میان به سمتت و تیکه تیکه ات می‌کنن. می دونی؟! بعد از پایان اولین غروب صد تا از بچه ها مردن. من نمی دونم چند تا کوسه بودن شاید صد تا. ولی می‌دونم چند تا مرد بودن. به طور میانگین هر ساعت شش تاشون کشته می‌شدن. رئیس! صبح روز سه شنبه یکی از دوستام  رو تو آب دیدم و رفتم سمتش. هربی رابینسون از کلیولند. بازیکن بیسبال. فکر کردم خوابیده. تکونش دادم و اون فرو رفت توی آب. یه کوسه اونو از پایین تنه دریده بود! ظهر روز پنجم، آقای هوپر، یه هواپیمای کوچک ما رو دید؛ یه خلبان خیلی کوچکتر از آقای هوپر! به هر حال  او ما رو دید و سه ساعت بعد یه PBY اومد و شروع کرد به بالا کشیدن ما. می دونی؟! اون موقع دقیقا وقتی بود که من واقعا ترسیده بودم…صبر کردن برای اینکه نوبتت بشه. من دیگه هیچوقت جلیقه نجات نمی‌پوشم. یازده هزار مرد غرق شدن؛ سیصد و شونزده نفر نجات پیدا کردن و بقیه رو هم کوسه ها گرفتن. بیست و نهم ژوئن هزار و نهصد و چهل و پنج… حالا به هر حال ما بمب رو تحویل دادیم.

آرواره‌ها (Jaws) – محصول 1975
کارگردان: استیون اسپیلبرگ
دیالوگ گو: رابرت شاو (کوئینت)

(انتخاب از: امیر احمدی)

.

دیالوگ ششصد و ششم

Posted in 2011 by Bardia Barj on 2013/02/17

تد: پیش از این معتقد بودم که خدا به هر مردی سهم مشخصی از بدشانسی داده. اما حالا بنظرم سهم من خیلی بیشتر از اون چیزیه که باید باشه. یه روزی میرسه که تو هم دیگه منو دوست نداری. اون روز من بهت حق میدم.
رز: با این کارایی که تو میکنی ممکنه که بیشتر ازت بدم بیاد. اما امکان نداره عشقم بهت کم بشه.

اسب جنگی (War Horse) – محصول 2011
کارگردان: استیون اسپیلبرگ
دیالوگ گویان: پیتر مولان (تد) / امیلی واتسون (رز)

.

دیالوگ پانصد و هشتاد و ششم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2012/08/04

همکار خانم: اگه یه ربات واقعا بتونه یه آدم رو دوست داشته باشه، اون آدم در قبال این عشق چه مسئولیتی نسبت به اون ماشین داره؟؟ … این یه سوال اخلاقیه ، نه؟
پروفسور هابی: قدیمی ترینشونه… مگه در ابتدا خداوند «آدم» رو خلق نکرد که اونو دوست داشته باشه؟

هوش مصنوعی (Artificial Intelligence) – محصول 2001
کارگردان: استیون اسپیلبرگ
دیالوگ گویان: اپریل گریس (همکار خانم) / ویلیام هِرت (پروفسور هابی)

(انتخاب از: مهران پاکنژاد)

.

دیالوگ پانصد و دوم

Posted in 2008 by Bardia Barj on 2011/11/21

دکتر ایرینا اسپارکو: ما در یک لحظه همه جا هستیم، قوی تر از هر چیزی که فکر کنی. ما رویاهاتون رو اشغال می کنیم، وقتی که خواب هستین بجاتون فکر می کنیم، ما عوضتون می کنیم، همتون رو از درون عوض می کنیم. کاری میکنیم که یکی از خود ما بشین. و میدونی جالب ترین قسمتش کجاس؟ اینکه شما به هیچ وجه متوجه هیچ کدوم از این اتفاقات نمیشین!

ایندیانا جونز و امپراطوری کریستال اسکال (Indiana Jones and the Kingdom of the Crystal Skull) – محصول 2008
کارگردان: استیون اسپیلبرگ
دیالوگ گو: کیت بلانشت (دکترایرینا اسپارکو)

.

دیالوگ چهارصد و چهل و نهم

Posted in 1993 by Bardia Barj on 2011/09/03

هلن هیرش: یه روزی اون منو با تیر می‌زنه.
اسکار شیندلر: نه، اون به تو شلیک نمی‌کنه.
هلن هیرش: شلیک می‌کنه. چیزایی ازش دیدم. دوشنبه ما روی پشت بوم بودیم، من و لیزیک کوچولو و ما دیدیم که جناب فرمانده از خونه اومد بیرون توی حیاط پشتی که درست زیر ما بود و اسلحه‌ش رو بیرون کشید و یه زنی رو که داشت رد می‌شد با تیر زد. اون فقط یه زن بود با یه بقچه کوچیک توی دستش، درست شلیک کرد وسط گردنش. اون فقط یه زن بود که داشت راه خودش رو می‌رفت، تندتر یا آروم‌تر یا چاق‌تر یا لاغرتر از بقیه نبود و من نمی‌تونستم بفهمم مگه چیکار کرده بود. هر چی بیشتر کارهای جناب فرمانده رو ببینی، بیشتر می‌بینی که قوانین مشخصی نداره که بتونی باهاشون زندگی‌ت رو حفظ کنی، نمی‌تونی به خودت بگی «اگه این قوانین رو رعایت کنم، در امان می‌مونم.»

فهرست شیندلر(Schindler’s List) – محصول 1993
کارگردان: استیون اسپیلبرگ
دیالوگ گویان: امبث داویتز (هلن هیرش) / لیام نیسون (اسکار شیندلر)

(انتخاب از: Libero)

.

دیالوگ چهارصد و چهل و هفتم

Posted in 1993 by Bardia Barj on 2011/09/01

(بیانات آمون گوت، فرمانده اس. اس. برای سربازانش در صبح روز قتل عام یهودیان شهر کراکوی لهستان)

آمون گوت: امروز تاریخ است. امروز به یادها خواهد ماند. سال‌ها بعد جوان‌ها با شگفتی درباره امروز خواهند پرسید. امروز خود تاریخ است و شما جزئی از آن هستید. ششصد سال پیش وقتی که در سرزمینی دیگر یهودیان به خاطر شیوع مرگ سیاه مورد سرزنش قرار گرفتند، کازیمیر کبیر به یهودیان گفت که می‌توانند به کراکو بیایند. آنها آمدند. دار و ندارشان را به این شهر آوردند و مستقر شدند. در تجارت، علم، آموزش و هنر پیشرفت کردند. با دست خالی آمدند و با دست خالی به موفقیت رسیدند. برای شش قرن آنها ساکنان کراکوی یهودی بودند. عصرِ امروز از آن شش قرن تنها شایعه‌ای می‌ماند. انگار هیچوقت نبوده‌اند. امروز تاریخ است.

فهرست شیندلر(Schindler’s List) – محصول 1993
کارگردان: استیون اسپیلبرگ
دیالوگ گو: رالف فینس (آمون گوت)

(انتخاب از: Libero)

.

دیالوگ چهارصد و چهل و پنجم

Posted in 1993 by Bardia Barj on 2011/08/30

اسیر یهودی: دیشب خواب دیدم فقیر شدم و توی یه اتاق با 12 نفر دیگه که نمیشناسم دارم زندگی میکنم. بعد وقتی که بیدار شدم دیدم فقیر شدم و توی یه اتاق با 12 نفر دیگه که نمیشناسم دارم زندگی میکنم!

فهرست شیندلر(Schindler’s List) – محصول 1993
کارگردان: استیون اسپیلبرگ

(انتخاب از Omid Saadat)

.

دیالوگ سیصد و پنجاه و هشتم

Posted in 1998 by Bardia Barj on 2011/06/02

ریبن: ببینم، اگه خدا با ماس، پس کی با اوناس؟
اوفام: اگه خدا مال ما باشه، کی جرات داره ضد ما باشه؟
ریبن: آره خب. اینم حرفیه!

نجات سرباز رایان (Saving Private Ryan) – محصول 1998
کارگردان: استیون اسپیلبرگ
دیالوگ گویان: ادوارد برنز (ریبن) / جرمی دیویس (اوفام)

(انتخاب از: پدرام)

.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: