دیالوگ

دیالوگ چهارصد و چهل و ششم

Posted in 2008 by Bardia Barj on 2011/08/31

خواهر جیمز: تا حالا شده حرفی که میزنی رو برای کسی ثابت کنی؟
خواهر الوسیس: مثلا برای کی؟
خواهر جیمز: برای هر کسی به جز خودت!

تردید (Doubt) – محصول 2008
کارگردان: جان پاتریک شنلی
دیالوگ گویان: مریل استریپ (خواهر اوسیس) / امی آدامز (خواهر جیمز)

.

Advertisements

دیالوگ چهارصد و چهل و پنجم

Posted in 1993 by Bardia Barj on 2011/08/30

اسیر یهودی: دیشب خواب دیدم فقیر شدم و توی یه اتاق با 12 نفر دیگه که نمیشناسم دارم زندگی میکنم. بعد وقتی که بیدار شدم دیدم فقیر شدم و توی یه اتاق با 12 نفر دیگه که نمیشناسم دارم زندگی میکنم!

فهرست شیندلر(Schindler’s List) – محصول 1993
کارگردان: استیون اسپیلبرگ

(انتخاب از Omid Saadat)

.

دیالوگ چهارصد و چهل و چهارم

Posted in 2008 by Bardia Barj on 2011/08/29

پدر فلین: یه روز یه زنه داشت با دوستش پشت سر مرد همسایه که اصلا نمیشناختش بد می گفت. اون زن همون شب یه خوابی دید: یه دست بزرگ از بالا اومد و با عصبانیت بهش اشاره کرد. همون موقع یهو عذاب وجدان شدیدی گرفت. روز بعدش رفت پیش کشیش تا به گناهش اعتراف کنه. همه داستان رو برای کشیش تعریف کرد و پرسید «پشت کسی بد گفتن گناهه؟، من کار اشتباهی کردم پدر؟» کشیش گفت «آره تو یه زن نادون و بی فکر هستی! تو بخاطراینکه پشت سر همسایت حرفای بدی زدی باید شرمنده باشی. تو به راحتی خوشنامی اون آدم رو لکه دار کردی. تو باید از ته قلبت شرمنده باشی» زن به کشیش گفت «من واقعا متاسفم و میخوام که خدا منو ببخشه» کشیش برگشت بهش گفت «به این سرعت که نمیشه. برو خونه، یه بالش بردار و برو روی پشت بوم، با چاقو پاره اش کن و برگرد بیا اینجا» زن رفت خونه، بالشش رو از روی تخت و چاقو رو از توی کشو برداشت و رفت بالای پشت بوم کنار دودکش، اونوقت با چاقو بالش رو تیکه تیکه کرد و برگشت پیش کشیش. کشیش پرسید «بالش و چاقو رو برداشتی؟» زن گفت بله کشیش پرسید «نتیجه چی شد؟» زن گفت «هرچی پر توی بالش بود پخش شد رو هوا» کشیش گفت «حالا برگرد و برو تمام اون پرها رو جمع کن» زن گفت «غیر ممکنه! من نمیدونم پرها کجا رفتن یه سریشون رو هم باد برد» کشیش جواب داد «این همون شایعه ست»

تردید (Doubt) – محصول 2008
کارگردان: جان پاتریک شنلی
دیالوگ گو: فیلیپ سیمور هافمن (پدر فلین)

.

دیالوگ چهارصد و چهل و سوم

Posted in 2008 by Bardia Barj on 2011/08/28

پروفسور رل: جوامع بشری فکر می‌کنن که با اخلاقیات اداره میشن، ولی اینطور نیست. اونا با چیزی که بهش قانون میگیم کنترل میشن. 8000 نفر در آشویتز کار میکردن. صراحتاً 19 نفرشون متهم شدن، و تنها اتهام 6 تاشون جنایت بود. پرسش هرگز این نبوده که «آیا کاری نادرست بوده؟» بلکه این بوده که «آیا کاری خلاف قانون انجام شده؟» و نه حتی بر اساس قوانین ما، نه، بلکه بر اساس قوانین همون زمان.

کتابخوان (The Reader) – محصول 2008
کارگردان: استفان دالدری
دیالوگ گو: برونو گانز (پرفسور رل)

(انتخاب از Libero)

.

دیالوگ چهارصد و چهل و دوم

Posted in 2007 by Bardia Barj on 2011/08/27

داکوتا: ببین عزیزم، اگه کسی اومد سمت ماشین ازت میخوام که با این تفنگ شلیک کنی توی سرش. درست همونطور که با کامپیوتر بازی میکنی، همونطوری، درست بزن توی سرش.
تونی: اگه بابا بود چی؟
داکوتا: مخصوصا اگه بابات بود!

سیارهء وحشت (Planet Terror) – محصول 2007
کارگردان: رابرت رودریگز
دیالوگ گو: مارلی شلتون (داکوتا)

.

دیالوگ چهارصد و چهل و یکم

Posted in 2007 by Bardia Barj on 2011/08/26

ال وری: می خوای چیکاره بشی؟
چری: قراره برم برنامه های کمدی اجرا کنم.
ال وری: تو که اصلا بامزه نیستی!
چری: منم یه عمره دارم به همه همین رو میگم! اما همه میگن خیلی بامزه ام.
ال وری: ولی واقعا نیستی!
چری: مسئله اینه که مردم فرق رک حرف زدن با مزخرف گفتن رو نمی دونن!

سیارهء وحشت (Planet Terror) – محصول 2007
کارگردان: رابرت رودریگز
دیالوگ گو: رز مک گوان (چری) / فردی رودریگز (ال وری)

.

دیالوگ چهارصد و چهلم

Posted in 2007 by Bardia Barj on 2011/08/25

مایک: خب، کدوم طرف رو انتخاب می کنی؟ چپ یا راست؟
پم: راست.
مایک: اوه، چه بد!
پم: چرا؟
مایک: چون الان پنجاه پنجاس، چه راست بری چه چپ. ما که داریم میریم چپ. تو هم می تونستی خیلی راحت چپ رو انتخاب کنی و با ما بیای. اونوقت اگه اون چیزی که داریم دنبالش می گردیم توی چپ باشه، یه کم زمان میبره تا شروع کنی به ترسیدن. اما حالا که تنهایی راست رو انتخاب کردی، شرمنده! از همون اول باید ترسیدن رو شروع کنی!

ضد مرگ (Death Proof) – محصول 2007
کارگردان: کوئنتین تارانتینو
دیالوگ گویان: کرت راسل (مایک) / رز مک گوان (پم)

.

دیالوگ چهارصد و سی و نهم

Posted in 1988 by Bardia Barj on 2011/08/23

ماگدا: چرا همه‌ش داری من رو دید می‌زنی؟
تامیک: چون دوستت دارم. دوستت دارم، این عین حقیقته.
ماگدا: خب چی می‌خوای؟
تامیک: نمی‌دونم.
ماگدا: می‌خوای من رو ببوسی؟
تامیک: نه.
ماگدا: شاید دلت می‌خواد با من عشق‌بازی کنی؟
تامیک: نه.
ماگدا: پس چی می‌خوای؟
تامیک: هیچی، … اگه می‌شه دعوتت کنم بریم یه کافه‌ای، … واسه بستنی…

یک فیلم کوتاه درباره عشق (A Short Film about Love) – محصول 1988
کارگردان: کریستف کیشلوفسکی
دیالوگ گویان: گرازینا ساپلوفسکا (ماگدا) / اولاف لوباسنکو (تامیک)

(انتخاب از: Libero)

دیالوگ چهارصد و سی و هشتم

Posted in 1981 by Bardia Barj on 2011/08/22

(عمر مختار درحالی ‌که از دو سرباز ایتالیایی که از نبرد زنده مانده‌اند در برابر همرزمان خودش حمایت می‌کند)
عمر مختار: ما اسیر‌ا رو نمی‌کشیم.
جنگجوی عرب: ولی اونا اگه ما رو بگیرن می‌کشن!
عمر مختار: اونا معلم‌ ما نیستن!

شیر صحرا (Lion of the Desert) – محصول 1981
کارگردان: مصطفی عقاد
دیالوگ گو: آنتونی کوئین (عمر مختار)

(انتخاب از: Libero)

دیالوگ چهارصد و سی و هفتم

Posted in 1960 by Bardia Barj on 2011/08/21

فرن کوبلیک: راکت تنیس من توی آشپزخونه چیکار میکنه؟!؟
سی سی بکستور: راکت تنیس؟ آهان! داشتم برای خودم یه غذای ایتالیایی درست می کردم
(فرن با تعجب به سی سی خیره شده)
سی سی بکستور: خب باهاش اسپاگتی رو آبکش کردم دیگه!

آپارتمان (The Apartment) – محصول 1960
کارگردان: بیلی وایلدر
دیالگو گویان: جک لمون (سی سی بکستور) / شرلی مک لین (فرن کوبلیک)

.

دیالوگ چهارصد و سی و ششم

Posted in 1960 by Bardia Barj on 2011/08/20

سی سی بکستور: من دقیقا حال شما رو می فهمم خانم کوبلیک. شما الان فکر می کنین که دنیا به آخر رسیده، اما واقعا اینطور نیست. من خودم دقیقا یه همچین تجربه ای داشتم.
فرن کوبلیک: جدی میگی؟
سی سی بکستور: حالا دقیقا مثل این نه، اما یه بار با تفنگ خواستم خودمو بکشم.
فرن کوبلیک: بخاطر یه دختر؟!؟
سی سی بکستور: بدتر از اون! اون همسر بهترین دوستم بود و من بدجوری عاشقش بودم. اما میدونستم که این عشق هیچ نتیجه ای نداره. برای همین تصمیم گرفتم که تمومش کنم. رفتم توی یه مغازه و یه تفنگ اتوماتیک 45 خریدم و پریدم تو ماشین و رفتم سمت ادن پارک، میدونین سینسیناتی کجاس؟
فرن کوبلیک: نه نمی دونم.
سی سی بکستور: خب حالا مهم نیست. ماشین رو پارک کردم و فشنگ ها رو گذاشتم تو تفنگ. وقتی توی روزنامه می خونی که کسی به خودش شلیک کرده خیلی بنظر ساده میاد. اما باور کنین اصلا هم ساده نیست. منظورم اینه که چطوری باید این کار رو بکنی؟ بزنی اینجا؟ یا اینجا؟ یا اینجا؟ (به شقیقه، دهان و قلب خود اشاره می کند) می دونین آخرش به کجا شلیک کردم؟
فرن کوبلیک: کجا؟
سی سی بکستور: اینجا! (به زانوی خود اشاره می کند!)
فرن کوبلیک: زانو ؟!!؟!؟
سی سی بکستور: بله! وقتی نشسته بودم اونجا و داشتم زور می زدم که ذهنم رو جمع و جور کنم، یهو یه پلیس کله اش رو کرد تو ماشین، چون من پارک ممنوع واستاده بودم! یهو خواستم تفنگ رو قایم کنم که گلوله در رفت!
فرن کوبلیک: (با خنده) چقدر ضایع!
سیس سی بکستور: بله! نتیجه اش، قبل از اینکه حتی بتونم زانوم رو خم کنم، یه سال حبس بود! اما خب خوبیش این بود که بعد از سه هفته کاملا دختره رو فراموش کردم. اون هنوز هم تو سینسیناتی زندگی میکنه، چهار تا بچه داره، 20 پوند وزن اضافه کرده و هر سال کریستمس هم برام کیک میوه میفرسته!

آپارتمان (The Apartment) – محصول 1960
کارگردان: بیلی وایلدر
دیالگو گویان: جک لمون (سی سی بکستور) / شرلی مک لین (فرن کوبلیک)

.

دیالوگ چهارصد و سی و پنجم

Posted in 2000 by Bardia Barj on 2011/08/19

ماکسیموس: زمانی مردی رو می‌شناختم که می‌گفت «مرگ به روی همه ما لبخند می‌زنه، ولی فقط یه مرد واقعی می‌تونه جوابش رو با لبخند بده»

گلادیاتور (Gladiator) – محصول 2000
کارگردان: ریدلی اسکات
دیالوگ گو: راسل کرو (ماکسیموس)

(انتخاب از: Libero)

.

دیالوگ چهارصد و سی و چهارم

Posted in 1960 by Bardia Barj on 2011/08/18

فرن کوبلیک: من هیچوقت سرما نمیخورم.
سی سی بکستور: جدی؟ یه بار داشتم یه مطلبی می خوندم، نوشته بود به طور متوسط نیویورکی های بین 20 تا 50 ساله در سال 2.5 بار سرما می خورن.
فرن کوبلیک: اوه! چقدر الان حس بدی دارم!
سی سی بکستور: برای چی؟
فرن کوبلیک: خب وقتی من اصلا سرما نمی خورم، برای اینکه حساب و کتاب درست در بیاد، یه بنده خدایی احتمالا 5 بار در سال سرما میخوره!
سی سی بکستور: آره! فکر کنم اون بنده خدا منم!

آپارتمان (The Apartment) – محصول 1960
کارگردان: بیلی وایلدر
دیالگو گویان: جک لمون (سی سی بکستور) / شرلی مک لین (فرن کوبلیک)

.

دیالوگ چهارصد و سی و سوم

Posted in 1999 by Bardia Barj on 2011/08/17

راوی: باب رو کشتن. با تیر زدن تو سرش
تایلر: اگه بخوای املت درست کنی بالاخره باید چند تا تخم مرغ بشکونی!

باشگاه مشت زنی (Fight Club) – محصول 1999
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گویان: ادوارد نورتون (راوی) / برد پیت (تایلر)

(انتخاب از: Sina H)

.

دیالوگ چهارصد و سی و دوم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2011/08/16

(دکتر تورمن برای درمان دارکو را هیپنوتیزم کرده است)

دکتر تورمن: هنوز خیلی به دخترا فکر می کنی؟
دانی: آره… خیلی…
دکتر تورمن: از مدرسه برام بگو.
دانی: من خیلی به دخترا فکر می کنم.
دکتر تورمن: من در مورد مدرسه ازت سئوال کردم دارکو.
دانی: من تو مدرسه همش به سـ.ـکـ.ـس فکر می کنم.
دکتر تورمن: وقتی مدرسه هستی دیگه به چی فکر می کنی؟
دانی: ازدواج کنم و بچه دار بشم.
دکتر تورمن: به خانواده ت هم فکر می کنی؟
دانی: فقط به این فکر می کنم چطور با کریستینا سـ.ـکـ.ـس داشته باشم.
دکتر تورمن: من در مورد خانواده ت ازت سئوال کردم.
دانی: نه! من اصلا به سـ.ـکـ.ـس با خانواده ام فکر نمی کنم! این دیگه چه سئوالیه؟!!؟

دانی دارکو (Donnie Darko) – محصول 2001
کارگردان: ریچارد کلی
دیالوگ گویان: جیک گیلنهال (دانی) / کاترین راس (دکتر تورمن)

.

دیالوگ چهارصد و سی و یکم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2011/08/15

گرچن: تو همچین یه کم  غیر طبیعی هستیا!
دانی: ببخشید…
گرچن: نه بابا! دارم ازت تعریف میکنم!

دانی دارکو (Donnie Darko) – محصول 2001
کارگردان: ریچارد کلی
دیالوگ گویان: جیک جیلنهال (دانی) / جنا مالون (گرچن)

.

دیالوگ چهارصد و سی ام

Posted in 2008 by Bardia Barj on 2011/08/14

زک: ببین من یه پسرم! کافیه دو تا چوب بستنی و یدونه کش بهم بدی، اونوقت یه راهی پیدا می کنم و یه چیزی باهاش سرهم میکنم که همچین بتونی وحشیانه باهاش سـ.ـکـ.ـس کنی که برات دو قلو بزاد!

زک و میری فیلم پـ.ورنـ.و می سازند (Zack and Miri Make a P) – محصول 2008
کارگردان: کوین اسمیت
دیالوگ گو: ست راجن (زک)

.

دیالوگ چهارصد و بیست و نهم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2011/08/13

دانی: من امروز یه دوست جدید پیدا کردم.
دکتر تورمن: واقعی یا خیالی؟
دانی: خیالی!

دانی دارکو (Donnie Darko) – محصول 2001
کارگردان: ریچارد کلی
دیالوگ گویان: جیک جیلنهال (دانی) / کاترین راس (دکتر تورمن)

.

دیالوگ چهارصد و بیست و هشتم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2011/08/12

دکتر تورمن: الان احساس تنهایی می کنی؟
دانی: ممم، نمی دونم. منظورم اینه که خیلی دوست دارم باور کنم که تنها نیستم، اما فقط هیچوقت نتونستم چیزی پیدا کنم که خلافش رو ثابت کنه. در موردش دیگه بحث نمی کنم. انگار که من تمام زندگیم رو صرف بحث کردن کردم، صرف سنجیدن فواید و مضرراتی که وجود داره و آخر هم به هیچ نتیجه ای نرسیدم. دیگه نمی خوام در موردش بحث کنم. بنظرم احمقانه و بی فایده س.
دکتر تورمن: جستجو برای رسیدن به خدا احمقانه و بی فایده س؟
دانی: اگه قراره همه تنها بمیرن، آره! احمقانه س!

دانی دارکو (Donnie Darko) – محصول 2001
کارگردان: ریچارد کلی
دیالوگ گویان: جیک جیلنهال (دانی) / کاترین راس (دکتر تورمن)

.

دیالوگ چهارصد و بیست و هفتم

Posted in 2008 by Bardia Barj on 2011/08/11

میری: آب چرا قطع شد؟!؟
زک: فکر کنم پولش رو ندادیم، قطعش کردن.
میری: خب بیا کمک کن من اینا رو از روی موهام پاک کنم. آب توالت رو بردار بیار.
زک: ولی یکی توی این آب ریده!
میری: احمق! منظورم آب توی سیفونه!

زک و میری فیلم پـ.ورنـ.و می سازند (Zack and Miri Make a P) – محصول 2008
کارگردان: کوین اسمیت
دیالوگ گویان: الیزابت بنکس (میری) / ست راجن (زک)

.

دیالوگ چهارصد و بیست و ششم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2011/08/10

گرچن: مامانم از دادگاه حکم گرفته که ناپدریم دیگه نتونه بهمون نزدیک بشه. آخه ناپدریم زود احساساتی میشه و مشکلات هیجانی داره.
دانی: چه عجیب، منم همینطورم! منم مشکلات هیجانی دارم! ناپدریت چه مدلیش رو داره؟
گرچن: اون مدلی که چاقو رو برداشت و چهار بار زد تو سینهء مامانم!!

دانی دارکو (Donnie Darko) – محصول 2001
کارگردان: ریچارد کلی
دیالوگ گویان: جیک جیلنهال (دانی) / جنا مالون (گرچن)

.

دیالوگ چهارصد و بیست و پنجم

Posted in 1977 by Bardia Barj on 2011/08/09

آلوی سینگر: داشتم به اون جوک قدیمی فکر می‌کردم، می‌دونی، یه نفر می‌ره پیش روانپزشک و میگه: «دکتر، برادرم دیوانه‌ س. فکر می‌کنه که مرغه!» دکتر بهش میگه: «خب چرا نیاوردیش واسه مداوا؟» یارو می‌گه: «می‌خواستم بیارمش، ولی آخه به تخم‌مرغ‌هاش نیاز دارم» خب، به نظرم این قضیه خیلی خوب احساس من رو نسبت به رابطه داشتن بیان می‌کنه. می‌دونی، رابطه‌هامون کاملاً غیرعقلانی، دیوانه‌وار و پوچ هستن، ولی فکر می‌کنم بخاطر این بهشون ادامه می‌دیم که، خب، بیشتر ما به تخم‌مرغ‌ نیاز داریم!

آنی هال (Annie Hall) – محصول 1977
کارگردان: وودی آلن
دیالوگ گو: وودی آلن (الوی سینگر)

(انتخاب از: Libero)

.

Tagged with: ,

دیالوگ چهارصد و بیست و چهارم

Posted in 2010 by Bardia Barj on 2011/08/08

استل: من فقط می خواستم حقیقت رو بهت بگم. فکر نمی کردم اینقدر ناراحت بشی.
ادگار: متاسفانه حقیقت کاری می کنه که هرچی تا الان بوده دروغ بنظر بیاد.

روز ولنتاین (Valentine’s Day) – محصول 2010
کارگردان: گری مارشال
دیالوگ گویان: شرلی مک کلین (استل) / هکتور الیزوندو (ادگار)

.

دیالوگ چهارصد و بیست و سوم

Posted in 2007 by Bardia Barj on 2011/08/07

بِن وِید: تو تا حالا انجیل خوندی، دَن؟ من یه بار خوندمش. هشت سالم بود، بابام خودش رو سر یه گیلاس ویسکی به کشتن داده بود ومامانم گفت که برمی‌گردیم به شرق تا دوباره از اول شروع کنیم. یه انجیل بهم داد و نشوندم توی ایستگاه قطار، بهم گفت که بخونمش تا بیاد. اون می‌خواست بره که بلیط‌هامون رو بگیره. خب، من کاری که گفته بود رو کردم، انجیل رو از اول تا آخرش خوندم. سه روز طول کشید. اون هیچوقت برنگشت.

قطار 3:10  به یوما (3:10 to Yuma) – محصول 2007
کارگردان: جیمز منگولد
دیالوگ گو: راسل کرو (بن وید)

(انتخاب از: Libero)

.

دیالوگ چهارصد و بیست و دوم

Posted in 2010 by Bardia Barj on 2011/08/06

ترسا: بعد از این همه وقت که از طلاق گذشته، نیکول هنوز عکس ازدواجش با مایلو رو توی کیفش نگه داشته. مایلو نمیدونه که منظور نیکول چیه.
سید: من بهش میگم! معنیش اینه که نیکول از اون موقع تا الان کیفش رو تمیز نکرده.  من الان مطمئنم اگه بری کیف منو بگردی یه کاندوم مال 1987 توش پیدا می کنی!

شکارچی خلافکاران (The Bounty Hunter) – محصول 2010
کارگردان: اندی تنانت
دیالوگ گویان: شیوبان فالون (ترسا) / جف گارلین (سید)

.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: