دیالوگ

دیالوگ چهارصد و چهل و چهارم

Posted in 2008 by Bardia Barj on 2011/08/29

پدر فلین: یه روز یه زنه داشت با دوستش پشت سر مرد همسایه که اصلا نمیشناختش بد می گفت. اون زن همون شب یه خوابی دید: یه دست بزرگ از بالا اومد و با عصبانیت بهش اشاره کرد. همون موقع یهو عذاب وجدان شدیدی گرفت. روز بعدش رفت پیش کشیش تا به گناهش اعتراف کنه. همه داستان رو برای کشیش تعریف کرد و پرسید «پشت کسی بد گفتن گناهه؟، من کار اشتباهی کردم پدر؟» کشیش گفت «آره تو یه زن نادون و بی فکر هستی! تو بخاطراینکه پشت سر همسایت حرفای بدی زدی باید شرمنده باشی. تو به راحتی خوشنامی اون آدم رو لکه دار کردی. تو باید از ته قلبت شرمنده باشی» زن به کشیش گفت «من واقعا متاسفم و میخوام که خدا منو ببخشه» کشیش برگشت بهش گفت «به این سرعت که نمیشه. برو خونه، یه بالش بردار و برو روی پشت بوم، با چاقو پاره اش کن و برگرد بیا اینجا» زن رفت خونه، بالشش رو از روی تخت و چاقو رو از توی کشو برداشت و رفت بالای پشت بوم کنار دودکش، اونوقت با چاقو بالش رو تیکه تیکه کرد و برگشت پیش کشیش. کشیش پرسید «بالش و چاقو رو برداشتی؟» زن گفت بله کشیش پرسید «نتیجه چی شد؟» زن گفت «هرچی پر توی بالش بود پخش شد رو هوا» کشیش گفت «حالا برگرد و برو تمام اون پرها رو جمع کن» زن گفت «غیر ممکنه! من نمیدونم پرها کجا رفتن یه سریشون رو هم باد برد» کشیش جواب داد «این همون شایعه ست»

تردید (Doubt) – محصول 2008
کارگردان: جان پاتریک شنلی
دیالوگ گو: فیلیپ سیمور هافمن (پدر فلین)

.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: