دیالوگ

دیالوگ ششصد و دوازدهم

Posted in 2008 by Bardia Barj on 2013/07/06

مایکل: نمی‌خواستم ناراحتت کنم.
هانا: تو نمی‌تونی ناراحتم کنی. تو اونقدر مهم نیستی که بتونی ناراحتم کنی.

خواننده (The Reader) – محصول 2008
کارگردان: استفن دالدری
دیالوگ گویان: رالف فینس (مایکل) / کیت وینسلت (هانا)

(انتخاب از: میم جان)

.

دیالوگ چهارصد و شصت و سوم

Posted in 2008 by Bardia Barj on 2011/09/20

فرانک: می‌دونی این شبیه چیه، آپریل؟ این صحبت‌ها؟ همهء ایده اینجوری مهاجرت کردن به اروپا؟ شبیه احساسیه که وقتی اولین بار توی خط مقدم توی جنگ داشتم. من هم شاید به اندازه هر کس دیگه‌ای ترسیده بودم، ولی در درونم هیچوقت احساسی به اون خوبی نداشتم. احساس می‌کردم زنده‌ام. پر از خون هستم. و همه‌چیز به نظر واقعی‌تر می‌اومد. آدم‌ها توی یونیفرم‌هاشون، برفی که رو زمین‌ها نشسته بود، درخت‌ها. و همه ما داشتیم حرکت می‌کردیم. منظورم اینه که البته که ترسیده بودم. ولی داشتم فکر می‌کردم: این خودشه. این خود حقیقته.
آپریل: من هم یه بار همچین احساسی داشتم.
فرانک: کی؟
آپریل: اولین باری که با من عشق‌بازی کردی.

جاده دگرگونی (Revolutionary Road) – محصول 2008
کارگردان: سام مندز
دیالوگ گویان: کیت وینسلت (آپریل ویلر) / لئوناردو دی‌کاپریو (فرانک ویلر)

(انتخاب از: Libero)

.

دیالوگ چهارصد و شصت و یکم

Posted in 2008 by Bardia Barj on 2011/09/18

آپریل: نمی‌بینی؟ همه ایده همینه! تو می تونی کاری رو انجام بدی که می‌بایست هفت سال پیش شرایطش برات فراهم می‌شد. تو فرصت خواهی داشت. برای اولین بار توی زندگیت تو فرصت داری که کاری که واقعاً دوست داری انجامش بدی رو پیدا کنی. و وقتی که پیداش کردی، وقت و آزادی داری که اون کار رو شروع کنی.
فرانک: خیلی واقعی به نظر نمی‌آد.
آپریل: نه، فرانک. اینی که الان هست غیرواقعیه. این برای یه مرد با یه ذهن باز غیرواقعیه که سال‌های سال کاری رو ادامه بده که نمی‌تونه تحمل کنه. بیآد خونه، جایی که نمی‌تونه بمونه، پیش همسرش که اون هم عیناً از تحمل همون چیزها کلافه شده.

جاده دگرگونی (Revolutionary Road) – محصول 2008
کارگردان: سام مندز
دیالوگ گویان: کیت وینسلت (آپریل ویلر) / لئوناردو دی‌کاپریو (فرانک ویلر)

پ.ن: Revolutionary در اینجا اسم خاص محسوب می‌شود و نیازی به فارسی کردن آن نیست. ولی با در نظر گرفتن ماجرای فیلم و ارتباط معناییش با نام آن، «جاده دگرگونی» را برای نام فارسی فیلم انتخاب کرده ام.

(انتخاب از: Libero)

دیالوگ دویست و پنجاه و دوم

Posted in 2008 by Bardia Barj on 2010/12/13

هانا اشمیت: هیچ اهمیتی نداره که من چی حس می کنم. اصلا مهم نیست که من چی فکر می کنم. مرگ همچنان مرگه!

کتابخوان (The Reader) – محصول 2008
کارگردان: استفان دالدری
دیالوگ گو: کیت وینسلت (هانا اشمیت)

.

دیالوگ صد و هشتاد و سوم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/10/04

کلمنتاین: تو میخوای مخ منو بزنی. درسته؟
جوئل: نه! معلومه که نه! تو شروع کردی با من حرف زدن. یادت رفته؟
کلمنتاین: این دیگه قدیمی ترین ترفندی هست که تو کتاب مخ زنی نوشته.
جوئل: جدی؟ کتاب مخ زنی داری؟؟ حتما باید یکیش رو بگیرم!

درخشش ابدی یک ذهن پاک (Eternal Sunshine of the Spotless Mind) – محصول 2004
کارگردان: میشل گاندری
دیالوگ گویان: جیم کری (جوئل) / کیت وینسلت (کلمنتاین)

.

دیالوگ صد و هشتاد و دوم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/10/04

جوئل: سلام.
کلمنتاین: سلام. فکر نمی کردم دیگه سر و کلت اینورا پیدا شه. بنظرم گفتی که تحقیر شدی. بعدش هم فرار کردی.
جوئل: فقط میخواستم ببینمت.
کلمنتاین: آره ؟؟
جوئل: می خواستم که … دعوتت کنم بریم بیرون باهم.
کلمنتاین: تو زن داری!
جوئل: نه هنوز. نه، زن ندارم. من ازدواج نکردم هنوز.
کلمنتاین: ببین آقای محترم، بذار همین الان گربه رو دم حجله بکشم!، من آدم پرتوقعی هستم. خب، من دور و ور ازدواج تو، یا هرچیز دیگه ای که هست، جفتک نمیندازم. اگه میخوای با من باشی، باید فقط با من باشی!
جوئل: قبوله.
کلمنتاین: مردای زیادی هستن که فکر میکنن من کاملشون میکنم، یا باعث میشم که دوباره زنده بشن. اما من فقط یه دختر به گا رفته هستم که دنبال آرامش فکر می گرده. بدبختیهای خودت رو به من حواله نکن.
جوئل: باشه. حرفهات یادم میمونه.
کلمنتاین: الان میخکوب شدی. نه؟
جوئل: تو تمام بشریت رو میخکوب کردی!
کلمنتاین: آره. احتمالا.
جوئل: حالا با تمام این حرفها من هنوز فکر می کنم که تو زندگی منو نجات دادی.
کلمنتاین: آره. میدونم.
جوئل: اگه فقط یه بار دیگه سعی کنیم، شرایط فرق میکنه.
کلمنتاین: حرفهام یادت باشه. سعی خودت رو بکن. شاید ایندفعه فرق بکنه.

درخشش ابدی یک ذهن پاک (Eternal Sunshine of the Spotless Mind) – محصول 2004
کارگردان: میشل گاندری
دیالوگ گویان: جیم کری (جوئل) / کیت وینسلت (کلمنتاین)

.

دیالوگ صد و هشتادم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/10/03

جوئل (در خانهء کنار ساحل): دیگه واقعا باید برم. باید به اتوبوس برسم.
کلمنتاین: خب برو.
جوئل: آره. باید برم. فکر می کردم که یه کم خل و دیوونه باشی. اما خیلی باحال بودی.
کلمنتاین: دوست داشتم میموندی.
جوئل: منم دوست داشتم میموندم. همین حالا دوست داشتم که میموندم. دوست داشتم خیلی کارها می کردم. دوست داشتم که… دوست داشتم میموندم. جدی میگم.
کلمنتاین: خب پس. یعنی من برمیگردم طبقه پایین و تو دیگه نیستی.
جوئل: من میرم بیرون. از در میرم بیرون.
کمنتاین: چرا؟
جوئل: نمی دونم. حس کردم که یه بچه ای هستم که ترسیده. درست مثل اینکه کسی منو درک نکرده بود. نمی دونم.
کلمنتاین: ترسیده بودی؟
جوئل: آره. فکر می کردم می دونی اینو. من فرار کردم. سعی کردم از تحقیر شدن فرار کنم.
کلمنتاین: بخاطر حرفهای من؟
جوئل: آره. تو گفتی «خب برو» با یه لحن توهین آمیز.
کلمنتاین: معذرت می خوام.
جوئل: اشکالی نداره (از در خارج می شود)
کلمنتاین: جوئلی؟ میشه حالا بمونی؟
جوئل: من دیگه از در رفتم بیرون. دیگه خاطره ای نمونده.
کلمنتاین: لااقل برگرد و یه خداحافظی درست و حسابی بکن. بیا تظاهر کنیم که یه خداحافظی حسابی داریم.
(جوئل بر می گردد)
کلمنتاین: خداحافظ جوئل.
جوئل: دوستت دارم.

درخشش ابدی یک ذهن پاک (Eternal Sunshine of the Spotless Mind) – محصول 2004
کارگردان: میشل گاندری
دیالوگ گویان: جیم کری (جوئل) / کیت وینسلت (کلمنتاین)

.

دیالوگ صد و هفتاد و نهم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/10/03

کلمنتاین: اینجوریاس دیگه جوئل. دیر یا زود اینم تموم میشه.
جوئل: آره. میدونم.
کلمنتاین: چیکار باید بکنیم؟
جوئل: حالش رو می بریم!

درخشش ابدی یک ذهن پاک (Eternal Sunshine of the Spotless Mind) – محصول 2004
کارگردان: میشل گاندری
دیالوگ گویان: جیم کری (جوئل) / کیت وینسلت (کلمنتاین)

.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: