دیالوگ

دیالوگ صد و هشتادم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/10/03

جوئل (در خانهء کنار ساحل): دیگه واقعا باید برم. باید به اتوبوس برسم.
کلمنتاین: خب برو.
جوئل: آره. باید برم. فکر می کردم که یه کم خل و دیوونه باشی. اما خیلی باحال بودی.
کلمنتاین: دوست داشتم میموندی.
جوئل: منم دوست داشتم میموندم. همین حالا دوست داشتم که میموندم. دوست داشتم خیلی کارها می کردم. دوست داشتم که… دوست داشتم میموندم. جدی میگم.
کلمنتاین: خب پس. یعنی من برمیگردم طبقه پایین و تو دیگه نیستی.
جوئل: من میرم بیرون. از در میرم بیرون.
کمنتاین: چرا؟
جوئل: نمی دونم. حس کردم که یه بچه ای هستم که ترسیده. درست مثل اینکه کسی منو درک نکرده بود. نمی دونم.
کلمنتاین: ترسیده بودی؟
جوئل: آره. فکر می کردم می دونی اینو. من فرار کردم. سعی کردم از تحقیر شدن فرار کنم.
کلمنتاین: بخاطر حرفهای من؟
جوئل: آره. تو گفتی «خب برو» با یه لحن توهین آمیز.
کلمنتاین: معذرت می خوام.
جوئل: اشکالی نداره (از در خارج می شود)
کلمنتاین: جوئلی؟ میشه حالا بمونی؟
جوئل: من دیگه از در رفتم بیرون. دیگه خاطره ای نمونده.
کلمنتاین: لااقل برگرد و یه خداحافظی درست و حسابی بکن. بیا تظاهر کنیم که یه خداحافظی حسابی داریم.
(جوئل بر می گردد)
کلمنتاین: خداحافظ جوئل.
جوئل: دوستت دارم.

درخشش ابدی یک ذهن پاک (Eternal Sunshine of the Spotless Mind) – محصول 2004
کارگردان: میشل گاندری
دیالوگ گویان: جیم کری (جوئل) / کیت وینسلت (کلمنتاین)

.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: