دیالوگ

دیالوگ پانصد و بیست و هشتم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2012/02/02

راتستین: خوب گوش کن ببین چی میگم، اینجا کارا رو از سه راه انجام میدن؛ از راه درستش , از راه غلطش و از راهی که من انجام میدم… فهمیدی؟

کازینو (Casino) – محصول 1995
کارگردان: مارتین اسکورسیزی
دیالوگ گو: رابرت د نیرو (راتستین)

(انتخاب از: Pedram Rez)

.

دیالوگ چهارصد و پنجاهم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2011/09/04

جف: تو رفته بودی تو نخ من؟
هیلی: بذار همینجا قضیه رو روشن کنیم. تو رفته بودی تو نخ من! من با یه اسم دیگه اومدم توی چت روم و تو اونجا انگار میخواستی با همهء دخترا آشنا بشی. اما تا فهمیدی که بقیه از من بزرگترن و من خیلی از تو کوچیکترم، همه اونا رو به یه چشم بهم زدن پیچوندی. تو این همه وقت برای یکی  توی سن و سال من صرف کردی!
جف: خب من با بقیه حرف نزدم چون همشون بی ربط بودن. من و تو خیلی شبیه بودیم.
هیلی: هاه!
جف: چیه؟ فکر می کنی هر چی گفتم الکی بوده؟
هیلی: میدونی، خیلی بامزه اس! چون هر دفعه که من از یه خواننده یا گروه بی نام و نشون بهت می گفتم، تو همه چیز رو در موردشون میدونستی، اما نه همون موقع! چند دقیقه بعد! احتمالا وقت کافی پیدا می کردی که بری در موردش توی اینترنت بخونی. … جف، تو دقیقاً در مورد گلدفرپ از همون جمله ای استفاده کردی که توی سایت آمازون نوشته بودن! دیدی؟ گیرت انداختم!
جف: بابا بیخیال! من داشتم سعی می کردم تحت تاثیرت قرار بدم! من اولین پسری نیستم که توی اینترنت برای یه دختر خالی می بنده! این دلیل نمیشه که دست و پای منو ببندی و شکنجه ام کنی!!!

هارد کندی (Hard Candy) – محصول 2005
کارگردان: دیوید اسلید
دیالوگ گویان: الن پیج (هیلی) / پاتریک ویلسون (جف)

.

دیالوگ چهارصد و نهم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2011/07/24

مالکوم والاس: قلبِ تو آزاده. شهامتش رو داشته باش که ازش پیروی کنی.

شجاع دل (Braveheart) – محصول 1995
کارگردان: مل گیبسون
دیالوگ گو: شان لاولور (مالکوم والاس)

(انتخاب از: Libero)

.

دیالوگ سیصد و چهل و سوم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2011/05/18

رابرت: رویاهای قدیمی رویاهای خوبی بودن. درسته که هیچوقت به نتیجه نرسیدن، اما از اینکه داشتمشون خوشحالم.

پلهای مدیسون کانتی (The Bridges of Madison County) – محصول 1995
کارگردان: کلینت ایستوود
دیالوگ گو: کلینت ایستوود (رابرت)

(انتخاب از: Libero)

.

دیالوگ صد و هفتاد و یکم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/09/27

بازرس دیوید میلز: من دارم سعی می کنم یه مسئله ای رو توی ذهنم حل کنم. شاید تو بتونی بهم کمک کنی. وقتی یه نفر دیوانه هست، مثل تو که دیوانه ای، خودت متوجه هستی که دیوانه ای؟؟ شاید فقط میشینی یه گوشه و «تفنگها و مهمات*» می خونی، یا جـ.ـلـ.ـق می زنی و میریزی روی گه و کثافت خودت، می خوام اینو بدونم، مثلا میشه یهو دست از این کارات برداری و به خودت بگی: اوه اوه! عجب دیوانه ای هستم من! هان؟ شماها این کار رو می کنین؟

هفت (Se7en) – محصول 1995
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گو: برد پیت (بازرس دیوید میلز)

پ.ن: تفنگها و مهمات (Guns & Ammo)  عنوان نشریه ای تخصصی در زمینه اسلحه و هر چیز مرتبط با آن است.

دیالوگ صد و شصت و نهم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/09/26

جان دو: اگه میخوای مردم به حرفت گوش کنن، نمی تونی آروم بزنی رو شونه هاشون و صداشون کنی. باید با یه پتک یا چکش بکوبی تو مغزشون، اون وقت درست و کامل حرفهات رو گوش می کنن!

هفت (Se7en) – محصول 1995
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گو: کوین اسپیسی (جان دو)

.

دیالوگ صد و شصت و ششم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/09/25

بازرس ویلیام سامرست: فکر نکنم بتونم به زندگی تو جایی که از بی احساسی و بی عاطفگی حمایت می کنه و اون رو پرورش میده ، ادامه بدم. انگار این بی عاطفگی تبدیل به یه فضیلت یا مزیت شده!
بازرس دیوید میلز: تو متفاوت نیستی، بهتر از بقیه هم نیستی.
بازرس ویلیام سامرست: من نگفتم که من متفاوتم یا بهترم. نه! نیستم! من دارم همدردی می کنم. من دارم کاملا همدردی می کنم. بی عاطفگی یه راه حل هست. منظورم اینه که خیلی راحت تره که خودت رو غرق مواد مخدر کنی، بجای اینکه با زندگی روبرو بشی. خیلی راحت تره که چیزی رو که میخوای بدزدی، بجای اینکه درست به دستش بیاری. خیلی راحت تره که یه بچه رو کتک بزنی، بجای اینکه تربیتش کنی. عشق هزینه داره، هم کار میبره و هم تلاش میخواد.

هفت (Se7en) – محصول 1995
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گویان: برد پیت (بازرس دیوید میلز) / مورگان فریمن (بازرس ویلیام سامرست)

.

دیالوگ صد و شصت و پنجم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/09/25

بازرس دیوید میلز: صبر کن ببینم! من فکر می کردم تو فقط آدمهای بی گناه رو می کشی!
جان دو: بی گناه؟ داری شوخی می کنی؟ یه مرد خیکی… یه مرد مشمئز کننده که به زور می تونه از جاش بلند بشه، یه مردی که اگه توی خیابون ببینیش به دوستات نشونش میدی تا اونها هم مثل تو شروع کنن به مسخره کردنش، یه مردی که اگه موقع غذا خوردن ببینیش بیخیال بقیهء غذات میشی. بعد از اون من یه وکیل رو کشتم و می دونم که شما دوتا توی دلتون بخاطر این یکی از من تشکر هم می کنین. اون مردی بود که تمام زندگیش رو وقف پول در آوردن از راه دروغ گفتن کرده بود. با هر نفسی که می کشید یه دروغ می گفت تا یه مشت قاتل و متجاوز رو توی خیابونها نگه داره.
بازرس دیوید میلز: قاتل؟ جان، درست مثل خودت؟
جان دو: زنی که باطن فوق العاده زشتی داره، اگه ظاهر زیبایی برای خودش نسازه، نمیتونه زندگی رو تحمل کنه… فراموش هم نکن که یه فاحشه خودش منبع بیماریه. فقط توی همچین دنیای گهی هست که تو به خودت اجازه میدی به اینا بگی بی گناه! اما نکته همینه! ما توی هر خیابون، توی هر خونه گناه کبیره می بینیم و تحملش می کنیم. تحمل می کنیم چون دیگه طبیعی شده، مسخره شده، عادی شده. صبح و ظهر و شب تحمل می کنیم، اما دیگه نه! من خودم یه بدعت گذاشتم! کاری که من کردم تا ابد ادامه پیدا می کنه.

هفت (Se7en) – محصول 1995
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گویان: برد پیت (بازرس دیوید میلز) / کوین اسپیسی (جان دو)

.

دیالوگ صد و سی و دوم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/08/30

جسی: بذار فکرم رو بهت بگم. 50هزار سال پیش حتی یک میلیون نفر هم روی کره زمین نبودن. 10هزار سال پیش مثلا حدود 2میلیون نفر رو زمین بودن. الان یه چیزی حدود 5 – 6میلیارد آدم دارن روی زمین زندگی می­کنن. خب؟ حالا اگه ما هر کدوممون یه شخصیت مستقل، تمایلات مستقل و یه روح منحصر بفرد داشته باشیم، سئوال اینجاس که همهء اینها از کجا اومدن؟؟ می­دونی که، تمام روحهای جدید، کسری از روح اصلی هستن. پس اگه اینطور هست، می­شه این رو فهمید که توی 50هزار سال ِ گذشته هر 1 روح به 5000 تا تقسیم شده. خب در بهترین شرایط ما یه کسر خیلی کوچولو از گردش مردم هستیم. می­دونی منظورم چیه؟ شاید این دلیل همهء پراکندگی ما باشه. شاید ما همه برای یه هدف خاصی درست شده باشیم.

پیش از طلوع (Before Sunrise) – محصول 1995
کارگردان: ریچارد لینکلیتر
دیالوگ گو: ایتان هاک (جسی)

.

دیالوگ صد و سی و یکم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/08/29

سلین: … دوست داشتن  یه نفر و دوست داشته شدن برای من خیلی اهمیت داره. ما همیشه این موضوع رو مسخره می کنیم و بهش می خندیم، اما جدی، آیا تمام کارهایی که توی زندگیمون انجام میدیم برای این نیست که بیشتر دوست داشته بشیم؟؟

پیش از طلوع (Before Sunrise) – محصول 1995
کارگردان: ریچارد لینکلیتر
دیالوگ گو: جولی دلپی (سلین)

.

دیالوگ صد و سی ام

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/08/29

جسی: گوش کن، اگه الان من دو تا گزینه داشته باشم، که یا هرگز تو رو دیگه نبینم و یا باهات ازدواج کنم، خیلی خب، من باهات ازدواج می کنم. و شاید کلی مزخرفات رومانتیک هم اتفاق بیوفته. اما مردم بخاطر خیلی کمتر از این با هم ازدواج می کنن!

پیش از طلوع (Before Sunrise) – محصول 1995
کارگردان: ریچارد لینکلیتر
دیالوگ گو: ایتان هاک (جسی)

.

دیالوگ صد و بیست و نهم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/08/28

جسی: یه بار با یکی از دوستام که اصلا خدا رو قبول نداره سوار ماشین بودم. یه جا پشت چراغ قرمز کنار یه گدا واستادیم. این دوست من یه 100 دلاری رو از شیشه ماشین گرفت بیرون و از اون گدا سئوال کرد «تو به خدا اعتقاد داری؟» گدا یه نگاه به دوستم کرد، یه نگاه به پول انداخت، گفت «آره، اعتقاد دارم» . دوستم گفت «جواب غلط دادی» ، بعد هم گازش رو گرفت و رفتیم.

پیش از طلوع (Before Sunrise) – محصول 1995
کارگردان: ریچارد لینکلیتر
دیالوگ گو: ایتان هاک (جسی)

.

دیالوگ صد و بیست و هشتم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/08/28

سلین: یه زمانی در مورد زوجهایی صحبت کردی که بعد از چند سال، بخاطر اینکه از عکس العمل همدیگه انتظار دارن یا از خلق و خوی هم خسته شدن، از هم متنفر میشن، من فکر می کنم من برعکس این موضوع هستم. فکر کنم من موقعی می تونم واقعا عاشق یه نفر باشم که همه چیز رو در موردش بدونم. اینکه فلان موقع چطوری موهاش رو درست میکنه، اون روز چه لباسی می پوشه، بدونم دقیقا موقع قرار گرفتن تو یه موقعیت خاص چه واکنشی نشون میده. مطمئنم اون موقع است که می فهمم واقعا عاشق شدم.

پیش از طلوع (Before Sunrise) – محصول 1995
کارگردان: ریچارد لینکلیتر
دیالوگ گو: جولی دلپی (سلین)

.

دیالوگ صد و نهم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/08/19

جسی: بعضی وقتها توی رویا می بینم که یه پدر خوب و یه همسر خوب شدم، و بعضی وقتها این حس خیلی بهم نزدیک هست. اما یه موقع هایی هم بنظرم احمقانه میاد چون این قضیه می تونه تمام زندگی من رو نابود کنه. این فقط ترس از تعهد و قبول مسئولیت نیست، یا اینکه من توان توجه کردن یا عاشق شدن رو نداشته باشم. نه؛ من می تونم. اما اگه بخوام با خودم صادق باشم، ترجیح میدم که بمیرم و لااقل توی یه چیز واقعا خوب باشم، بجای اینکه فقط توی یه رابطه نقش یه آدم خوب و مهربون رو بازی کنم.

پیش از طلوع (Before Sunrise) – محصول 1995
کارگردان: ریچارد لینکلیتر
دیالوگ گویان:  ایتان هاک (جسی)

.

دیالوگ صد و هفتم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/08/18

سلین: می دونی چی می خوام؟
جسی: چی؟
سلین: می خوام بوسیده بشم.
جسی: خب من می تونم این کار رو برات بکنم.

قبل از طلوع (Before Sunrise) – محصول 1995
کارگردان: ریچارد لینکلیتر
دیالوگ گویان: جولی دلپی (سلین) / ایتان هاک (جسی)

.

دیالوگ نود و پنجم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/08/13

ویلیام والاس: من، ویلیام والاس هستم. و به لشکری از مردان سرزمینم نگاه می کنم که برای به مبارزه طلبیدن ظلم و ستم اینجا آمده اند. شما مانند یک مرد آزاد برای جنگ آمده اید… و شما آزاد هستید. با این آزادی چه می کنید؟ آیا می جنگید؟
وتران: جنگ؟ علیه آنها؟ خیر! فرار خواهیم کرد و زنده خواهیم ماند.
ویلیام والاس: بله. اگر بجنگید شاید کشته شوید. اگر فرار کنید، زنده خواهید ماند… حداقل برای مدتی کوتاه. و چند سال بعد که در بستنر افتاده اید و برای مرگ آماده می شوید، آرزو خواهید کرد که تمام روزهایتان، از امروز تا آن زمان، را بدهید فقط برای اینکه شانس این را داشته باشید تا به اینجا بازگردید و به دشمنانمان بگویید که می توانید جان ما را بگیرید، اما آزادیمان را هرگز.

شجاع دل (Braveheart) – محصول 1995
کارگردان: مل گیبسون
دیالوگ گویان: مل گیبسون (ویلیام والاس) / پیتر مولان (وتران)

.

دیالوگ پانزدهم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/07/04

مرد: ببینم، 500 دلار میخوای؟
تد (پادوی هتل): بله آقا.
مرد: (کمی فکر می کند) نظرت در مورد 300 چیه؟
تد: منظورتون 300 دلار هست؟
مرد: آره.
تد: بله. 300 خوبه.
مرد: بسیار خب. بچه های من امشب اینجا می مونن و تلویزیون تماشا می کنن. من می خوام که هر نیم ساعت بهشون سر بزنی.
تد: بهشون سر بزنم؟
مرد: آره دیگه. ببینی حالشون خوبه یا نه، بفهمی غذاشون رو خوردن یا نه، مطمئن بشی که رفتن بخوابن. از همین جور چیزا دیگه.
تد: قربان، من می تونم بفرستم دنبال پرستار بچه.
مرد: نه!، من به پرستار بچه اعتماد ندارم. بچه های من اگه تنها باشن امن تر هستن تا بجاش یه پرستار بچه باز و عوضی که نمی دونم از کدوم قبرستونی اومده بیاد پیششون.
همسر مرد: این چی آخه؟ چرا فکر می کنی به این می تونی اعتماد کنی؟
مرد: (صورت تد را بین دستانش می گیرد) آخه اصلا میشه به این قیافه اعتماد نکرد؟؟
تد: خیلی دوست دارم بتونم کمکتون کنم قربان، اما متاسفانه امشب من دست تنهام.
.
.
.
مرد: خب … (جلوی صورت تد چند اسکناس را بیرون می آورد) … 100 تا، 200تا ، 300تا. بیا بگیر.
تد: فکر کنم گفتین 500تا.
مرد: نه! من گفتم 300تا.
تد: نه قربان. من کاملا واضح شنیدم که گفتین 500تا.
مرد: یعنی می خوای بگی من دروغ می گم؟
تد: نه قربان. چیزی که می خوام بگم اینه که احتمالا شما تصادفا اون چیزی که اول گفتین رو فراموش کردین.
مرد: اما آخرین چیزی که گفتم 300تا بود. و اون چیزی که آخر گفته میشه حساب میشه.
تد: خب پس اگه یه بار دیگه برای آخرین بار بگین 500 تا، اونوقت به توافق می رسیم!!.
مرد: منو مسخره کردی چلمن؟
تد: خیر قربان. اما من دست تنهام و مراقبت کردن از بچه های شما رو اعصاب هست که من اصلا حالش رو ندارم.
مرد: می خوای بگی بچه های من رو اعصاب هستن؟
تد: خیر قربان. بچه ها نه. این موقعیت هست که رو اعصاب هست.
مرد: نه، همون اولی درست بود. بچه های من واقعا رو اعصاب هستن! خیلی خب، قبول. همون 500تا.

چهار اتاق : بخش سوم – بدرفتاران (Four Rooms: Segment «the Misbehavers) – محصول 1995
کارگردان بخش سوم: رابرت رودریگز
دیالوگ گویان: تیم راث (تد پادوی هتل) / آنتونیو بندراس (مرد) / تاملین تامیتا (همسر مرد)

.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: