دیالوگ

دیالوگ پانصد و سی و چهارم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2012/02/14
(جان نش در سخنرانی مراسم نوبل و با تکیه بر تشکر از همسر بی‌نظیرش آلیشیا)
جان نش: من همیشه به اعداد ایمان داشتم؛ به معادلات، منطق و برهان که منجر به دلیل و خرد میشن. اما بعد از یه عمر زندگی و سر و کار داشتن با این مقولات، سوالم اینه که، منطق واقعاً چیه؟ چه کسی دلیل و خرد رو قضاوت می کنه؟ جستجو و تلاش،  منو از بین مرزهای فیزیک، متافیزیک و توهم عبور داد و در برگشت از این مسیر، من مهمترین کشف همه دوران حرفه‌ایم رو کردم؛ مهمترین کشف زندگیم رو. فقط در معادلات ِ پر از رمز و راز عشقه که هر دلیل و خرد منطقی رو میشه پیدا کرد. اگه امشب من اینجام، فقط بخاطر توئه [آلیشیا]. تو دلیل بودن منی، تو همه چیزمی، ازت ممنونم.
یک ذهن زیبا (A Beautiful Mind) – محصول ۲۰۰۱
کارگردان: ران هاوارد
دیالوگ گو: راسل کرو (جان نش)
(انتخاب از: امیر صادق پور)
.
Advertisements

دیالوگ چهارصد و هشتاد و نهم

Posted in 2000 by Bardia Barj on 2011/10/20

ماکسیموس: من ماکسیموس دسیموس مریدیوس، فرماندهء ارتش شمال، رهبر لژیون فلیکس، خدمتگذار وفادار امپراطور، پدر ِ پسری که به قتل رسیده و همسر ِ زنی که کشته شده، انتقامم را خواهم گرفت، چه در این دنیا، چه در دنیای پس از مرگ.

گلادیاتور (Gladiator) – محصول 2000
کارگردان: ریدلی اسکات
دیالوگ گو: راسل کرو

.

دیالوگ چهارصد و سی و پنجم

Posted in 2000 by Bardia Barj on 2011/08/19

ماکسیموس: زمانی مردی رو می‌شناختم که می‌گفت «مرگ به روی همه ما لبخند می‌زنه، ولی فقط یه مرد واقعی می‌تونه جوابش رو با لبخند بده»

گلادیاتور (Gladiator) – محصول 2000
کارگردان: ریدلی اسکات
دیالوگ گو: راسل کرو (ماکسیموس)

(انتخاب از: Libero)

.

دیالوگ چهارصد و بیست و سوم

Posted in 2007 by Bardia Barj on 2011/08/07

بِن وِید: تو تا حالا انجیل خوندی، دَن؟ من یه بار خوندمش. هشت سالم بود، بابام خودش رو سر یه گیلاس ویسکی به کشتن داده بود ومامانم گفت که برمی‌گردیم به شرق تا دوباره از اول شروع کنیم. یه انجیل بهم داد و نشوندم توی ایستگاه قطار، بهم گفت که بخونمش تا بیاد. اون می‌خواست بره که بلیط‌هامون رو بگیره. خب، من کاری که گفته بود رو کردم، انجیل رو از اول تا آخرش خوندم. سه روز طول کشید. اون هیچوقت برنگشت.

قطار 3:10  به یوما (3:10 to Yuma) – محصول 2007
کارگردان: جیمز منگولد
دیالوگ گو: راسل کرو (بن وید)

(انتخاب از: Libero)

.

دیالوگ سیصد و سی و ششم

Posted in 2010 by Bardia Barj on 2011/05/11

جان برنان: زندگی و سرگذشت دون کیشوت، کی میدونه که دربارهء چیه؟
دختر دانشجو: باور به پاکدامنی یک نفر از خود پاکدامنی مهمتره.
جان برنان: درسته. اما موضوع چیه؟ میتونه در این باره باشه که چطور افکار منطقی میتونه روح یه آدم رو نابود کنه؟ میتونه در مورد غلبهء افکار غیر منطقی و قدرت درون اونها باشه؟ ما زمان خیلی زیادی صرف کردیم تا به دنیا نظم بدیم. ما ساعت و تقویم و ابزار هواشناسی ساختیم، اما واقعا کدوم قسمت از زندگیمون رو تحت کنترل داریم؟ اگه بخوایم با واقعیتی که اطرافمون رو احاطه کرده مبارزه کنیم، چیکار باید بکنیم؟ این دیوونگیه! اما اگر هم باشه، بنظرتون بهتر از یه زندگی ناامیدانه نیست؟

سه روز آینده (The Next Three Days) – محصول 2010
کارگردان: پل هاگیس
دیالوگ گو: راسل کرو (جان برنان)

.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: