دیالوگ

دیالوگ سیصد و بیست و پنجم

Posted in 2010 by Bardia Barj on 2011/04/30

هال: راکسی، امشب توی خونه م یه مهمونی گرفتم. گفتم دور هم باشیم دیگه. تازه قراره که DJ هم بیاد. کلی هم نوشیدنی هست و کلی بهمون خوش میگذره. نظرت چیه؟
راکسی: نمی دونم هال، امشب حوصله شلوغی رو ندارم.
هال: اتفاقا باحالیش همینه دیگه! هیشکی نیست! فقط من و تو ایم!
راکسی (بعد از یک مکث طولانی همراه با تعجب): ممم… خب… چه جالب… اما من…
هال: تازه محض احتیاط یدونه عکاس عروسی هم استخدام کردم. گفتم یهو دیدی خواستیم یه کاری بکنیم اونوقت عکاس نباشه حیف میشه! چمیدونم، مثلا یه کاری که تا آخر عمر بخوایم خاطره اش رو زنده نگه داریم!!!

مگامایند (Megamind) – محصول 2010
کارگردان: تام مک گرث
دیالوگ گویان: تینا فی (راکسی) / جونا هیل (هال)

.

دیالوگ سیصد و بیست و چهارم

Posted in 2010 by Bardia Barj on 2011/04/28

مگامایند: همه آدمها توی زندگیشون دو راه برای انتخاب کردن دارن: (1) راه درست و خوب بودن که عزت و احترام به همراه میاره و باعث محبوبیت آدم میشه…  و (2) راه بد بودن… که خب در کل خیلی باحالتره!!!

مگامایند (Megamind) – محصول 2010
کارگردان: تام مک گرث
دیالوگ گو: ویل فارل (مگامایند)

.

دیالوگ سیصد و بیست و سوم

Posted in 2011 by Bardia Barj on 2011/04/25

(قبل از شروع جنگ)
بیمن: هرکی تونست بیشتر آدم بکشه، نوشیدنی امشب رو اون یکی میخره. قبول؟
فلسون: باشه. قبول.
بیمن: پس 300 نفر سمت چپ رو من می کشم، 300 تای سمت راست رو هم تو بکش!
فلسون: خب اگه قرار باشه اونا رو به تعداد مساوی تقسیم کنیم، معلوم نمیشه که کی برنده شده!
بیمن: باشه، تو بگیر بشین و پولت رو حاضر کن. همه 600 تا رو خودم می کشم!

موسم افسونگر (Season of the Witch) – محصول 2011
کارگردان: دومنیک سنا
دیالوگ گویان: نیکلاس کیج (بیمن) / ران پرلمن (فلسون)

.

دیالوگ سیصد و بیست و دوم

Posted in 2006 by Bardia Barj on 2011/04/24

بن ویلیس: یه روزی دلم می خواست که بدونم عشق چیه. عشق همونجاس! فقط کافیه که بخوای اونجا باشه. فقط کافیه ببینی که لای زیبایی پیچیده شده و خودش رو بین ثانیه ها پنهان کرده. اگه برای یه لحظه ثابت سر جات وا نستی، از دستش میدی!

بازپرداخت (Cashback) – محصول 2006
کارگردان: شان الیس
دیالوگ گو: شان بیگراستف

.

دیالوگ سیصد و بیست و یکم

Posted in 2010 by Bardia Barj on 2011/04/22

ایوان سیمانف: این جای زخمها رو می بینی؟ این کار عشق زندگیمه. سه تا گلوله خالی کرد توی سینه ام! وقتی توی بیمارستان زنده از جام بلند شدم مطمئن بودم که هنوز عاشقمه. اگه غیر از این بود، به جای سه تا گلوله تو سینه یه گلوله خالی می کرد تو مغزم!

بازنشسته: خیلی خطرناک (RED) – محصول 2010
کارگردان: رابرت شوئنک
دیالوگ گو: برایان کاکس (ایوان سیمانف)

.

Tagged with: , ,

دیالوگ سیصد و بیستم

Posted in 2010 by Bardia Barj on 2011/04/20

سارا راس: بابا این دیگه کیه! از بیخ تعطیله!
فرانک موزز: این بنده خدا فکر می کرده که یکی از آدمایی بوده که تحت تاثیر پروژهء «کنترل ذهن» نیروهای مخفی دولتی قرار گرفته. برای اینکه اثر اون پروژه رو از بین ببره 11 سال هر روز به خودش LSD تزریق می کرده!
سارا راس: اوه اوه! پس اگه اینطوریه، خیلی خوب مونده!

بازنشسته: خیلی خطرناک (RED) – محصول 2010
کارگردان: رابرت شوئنک
دیالوگ گویان: مری لوئیس پارکر (سارا راس) / بروس ویلیس (فرانک موزز)

.

پ.ن: در این فیلم واژهء RED به عنوان مخفف Retired: Extremely Dangerous بکار می رود.

دیالوگ سیصد و نوزدهم

Posted in 2008 by Bardia Barj on 2011/04/18

دکتر رابرت دوبک: وقتی که بچه بودم، یعنی یه پسربچهء کوچولو بودم، همیشه دلم می خواست که یه دایناسور باشم! یعنی بزرگترین و مهمترین آرزویی که داشتم این بود که یه تیرانوساروس باشم. دستهام رو جمع می کردم که کوتاه به نظر بیاد، می رفتم توی حیاط برای خودم جفتک مینداختم، دنبال گربه های همسایه می کردم، نعره می زدم، خرناس می کردم، همه دیگه منو میشناختن و ازم می ترسیدن. تا اینکه یه روز بابام اومد بهم گفت «بابی! تو دیگه 17 سالته! دیگه وقتشه که کارای بچگونه رو بذاری کنار» منم گفتم چشم. البته با این جملات نگفت. بابام گفتش «کره خر! بیخیال دایناسور لعنتی شو و پاشو برو دنبال کار بگرد!»

برادران ناتنی (Step Brothers) – محصول 2008
کارگردان: آدام مک کی
دیالوگ گو: ریچارد جنکینز (دکتر رابرت دوبک)

.

دیالوگ سیصد و هجدهم

Posted in 2008 by Bardia Barj on 2011/04/16

برنن هاف: ببین، هنوز ازت بدم میاد، اما باید اعتراف کنم که آرشیو خفنی از مجله های لختی داری!
دیل دوبک: آره! یه مجموعه کامل از دهه 70، 80 و 90! انگاری داری تو ماشین زمان جـ.ـلـ.ـق می زنی!!

برادران ناتنی (Step Brothers) – محصول 2008
کارگردان: آدام مک کی
دیالوگ گویان: ویل فرل (برنن هاف) / جان سی ریلی (دیل دوبک)

.

دیالوگ سیصد و هفدهم

Posted in 2009 by Bardia Barj on 2011/04/14

ویلهلم وکستر: ما نمی تونیم اون چیزایی که زندگی به سرمون میاره رو کنترل کنیم. اونا قبل از اینکه متوجه بشی اتفاق میوفتن و وقتی هم که اتفاق افتادن، مجبورت می کنن که بعدش یه کارای دیگه ای انجام بدی. اونوقت آخرش همه این اتفاقها بین «تو» و «اون چیزی که همیشه می خواستی باشی» قرار می گیرن.

جهانی (The International) – محصول 2009
کارگردان: تام تیکور
دیالوگ گو: آرمین مولر استال (ویلهلم وکستر)

.

دیالوگ سیصد و شانزدهم

Posted in 2009 by Bardia Barj on 2011/04/12

فلینور وایتمن: ما فقط داریم سعی می کنیم که بفهمیم حقیقت چیه.
بازپرس نیویورک: بله متوجه شدم! اما چیزی که باید در نظر بگیری اینه که اول اون چیزیه که مردم می خوان بشنون، بعد اون چیزیه که مردم می خوان باور کنن، بعد هر چیز دیگه ای که فکر کنی، و بعد آخر از همه حقیقته! می فهمی؟ آخر از همه!
فلینور وایتمن: از کی تا حالا اینی که میگی خوب و درسته؟ باور نمی کنم که تو داری این حرف رو به من میزنی. حقیقت یعنی قبول مسئولیت!
بازپرس نیویورک: دقیقا! برای همین هم هست که همه ازش فرار می کنن!

جهانی (The International) – محصول 2009
کارگردان: تام تیکور
دیالوگ گویان: نئومی واتس (فلینور وایتمن) / جیمز ربهورن (بازپرس نیویورک)

.

دیالوگ سیصد و پانزدهم

Posted in 2009 by Bardia Barj on 2011/04/10

ویلهلم وکستر: گاهی وقتا آدم سرنوشتش رو درست تو همون مسیری پیدا میکنه که داره از سرنوشتش فرار میکنه.

جهانی (The International) – محصول 2009
کارگردان: تام تیکور
دیالوگ گو: آرمین مولر استال (ویلهلم وکستر)

.

دیالوگ سیصد و چهاردهم

Posted in 2008 by Bardia Barj on 2011/04/07

شامون: خداوند بخشاینده! ما شهیدانمان را به سوی تو فرستادیم. ما دیگر نه تقاضایی از تو داریم و نه اشکی برای ریختن. خداوندا! جان ما به لبمان رسیده. مردم دیگری را انتخاب کن! ما بهای تمام فرامین تو را پرداخته ایم! ما تمام سنگها و زمینها را با خاکسترمان پوشانده ایم. خداوندا! سرزمین دیگری را مقدس بنام! مردم دیگری را انتخاب کن. به آنها تقدس و کردارهای نیک عطا فرما. ما را به حال خودمان رها کن… آمین!

اعتراض (Defiance) – محصول 2008
کارگردان: ادوارد زویک
دیالوگ گو: الن کردونر

.

دیالوگ سیصد و سیزدهم

Posted in 2008 by Bardia Barj on 2011/04/02

جان گروگن: یه سگ هیچ کاری به ماشینای خفن و خونه های بزرگ و لباسهای مارک دار نداره، و فقط به یه تیکه چوب راضیه. یه سگ براش مهم نیست که تو فقیر هستی یا پولدار، باحال هستی یا بی حال، باهوش هستی یا احمق، فقط کافیه که قلبت رو بهش بدی تا اونم دلش رو بهت بده. چندتا آدم که اینطوری باشن رو میشناسی؟ چند تا آدم رو میشناسی که باعث بشن احساس کنی اصیل و خاص و ویژه هستی؟ نه! جدی! چند نفر رو میشناسی که کاری کنن احساس کنی فوق العاده ای؟؟

مارلی و من (Marley & Me) – محصول 2008
کارگردان: دیوید فرنکل
دیالوگ گو: اوون ویلسون (جان گروگن)

.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: