دیالوگ

Tw!tter

Posted in Uncategorized by Bardia Barj on 2013/08/20

دیالوگ ششصد و سیزدهم

Posted in 2009 by Bardia Barj on 2013/07/07

مکس: یه دفعه پلیس بازداشتم کرد بعد که دیدن به جز خودم برای کسی خطری ندارم ولم کردن!

مری و مکس (Mary and Max) – محصول 2009
کارگردان: آدام الیوت
دیالوگ گو: فیلیپ سیمور هافمن (مکس)

(انتخاب از: میم جان)

.

دیالوگ ششصد و دوازدهم

Posted in 2008 by Bardia Barj on 2013/07/06

مایکل: نمی‌خواستم ناراحتت کنم.
هانا: تو نمی‌تونی ناراحتم کنی. تو اونقدر مهم نیستی که بتونی ناراحتم کنی.

خواننده (The Reader) – محصول 2008
کارگردان: استفن دالدری
دیالوگ گویان: رالف فینس (مایکل) / کیت وینسلت (هانا)

(انتخاب از: میم جان)

.

دیالوگ ششصد و یازدهم

Posted in 2012 by Bardia Barj on 2013/05/16

بلک اسمیت: وقتی میخوای یه اسلحه بسازی به سه چیز احتیاج داری: فلز مناسب، دمای بالای 1400 درجه، و یه کسی که بخواد آدم بکشه. ما توی این دهکده هر سه تاش رو داریم.

مردی با مشتهای آهنین (The Man with the Iron Fists) – محصول 2012
کارگردان: RZA
دیالوگ گو: RZA

.

دیالوگ ششصد و دهم

Posted in 2011 by Bardia Barj on 2013/05/16

امیلی: تو تا حالا کار شجاعانه‌ای تو زندگی‌ت کردی؟
پدربزرگ: شاید راه‌های مختلفی برای نشون دادن شجاعت وجود داشته باشه. میدونستی فرانسوی‌ها بهترین کبوترهای نامه‌بر رو دارن؟ این میتونه خیلی توی جنگ مهم باشه. اینطوری پیغامهای ما به مقصد می‌رسه.
امیلی: نمی‌خوام در مورد پرنده‌ها چیزی بشنوم.
پدربزرگ: اونا رو توی خط اول جنگ آزاد می‌کنن و می‌فرستن خونه. این تمام چیزی هست که پرنده‌ها می‌دونن. اما برای اینکه بتونن به خونه برسن باید از روی میدون جنگ پرواز کنن. میتونی تصور کنی؟ اینکه داری از روی همچین صحنه‌ی وحشتناک و دردناکی پرواز میکنی و میدونی که نباید به پایین نگاه کنی. میدونی که فقط باید به جلو خیره بشی وگرنه هیچوقت به خونه نمیرسی. حالا من از تو میپرسم، چه چیزی میتونه از این شجاعانه تر باشه؟

اسب جنگی (War Horse) – محصول 2011
کارگردان: استیون اسپیلبرگ
دیالوگ گویان: سلین بوکنز (امیلی) / نیلز آرستراپ (پدربزرگ)

.

دیالوگ ششصد و نهم

Posted in 2012 by Bardia Barj on 2013/02/26

جان: اگه میخوای یه دروغی سرهم کنی…
لستر: بذار رسانه ها این کار رو برات بکنن.

آرگو (Argo) – محصول 2012
کارگردان : بن افلک
دیالوگ گویان : جان گودمن (جان) / آلن آرکین (لستر)

(انتخاب از: نیما شمس)

.

دیالوگ ششصد و هشتم

Posted in 1975 by Bardia Barj on 2013/02/23

برادی: برام تعریف کن اونجا چه اتفاقی افتاد؟
کوئینت: رئیس! زیر دریایی ژاپنی ها دو تا موشک سمت ما شلیک کرد. ما داشتیم از جزیره‌ی تینیان به جزیره‌ی لیت می‌رفتیم، درست بعد از تحویل بمب، بمب هیروشیما. یازده نفر افتادن تو آب. زیر دریایی بعد از 12 دقیقه غرق شد. اولین کوسه بعد از نیم ساعت اومد. یه ببر کوسه‌ی 13 فوتی. رئیس! می دونی وقتی تو آب باشی چه اتفاقی می‌افته؟ مثل باله‌ی ماهی دنبال همدیگه‌اید. چیزی که ما نمی‌دونستیم این بود که ماموریت ما خیلی سری بود. اصلا به یاد ما نبودن و تازه اسم ما رو یه هفته بعد از شروع ماموریتمون تو لیست این ماموریت قرار دادن! خیلی زود اولین کوسه اومد سمتمون و ما هم سریع یه جا جمع شدیم و کنار هم موندیم. می دونی؟! مثل اون میدون‌های کوچیک تو جنگی که تو تقویم اسمش رو می‌نویسن “نبرد واترلو”. کوسه می‌اومد سمت نزدیکترین آدم و اون مرد شروع می‌کرد به دست و پا زدن و تقلا کردن تا اینکه  بعضی وقتها کوسه دور می‌شد و می‌رفت. اما بعضی وقت ها خیلی هم دور نمی‌شد. بعضی وقتها اون کوسه میومد سمت تو، درست سمت چشمای تو و… یه چیزی رو در مورد کوسه ها می دونی؟! چشمای بی روحی دارن. چشمای سیاه؛ شبیه چشمای عروسک. وقتی میاد طرفت به نظر نمیاد زنده باشه… تا وقتی که گازت می گیره و اون چشمای سیاهش یهو سفید میشه و بعدش… آه یه صدای فریاد بلند وحشتناک. اقیانوس قرمز میشه و علی رغم همه ی اون جیغ و فریادها، علی رغم همه ی دست و پا زدن ها، کوسه ها همشون میان به سمتت و تیکه تیکه ات می‌کنن. می دونی؟! بعد از پایان اولین غروب صد تا از بچه ها مردن. من نمی دونم چند تا کوسه بودن شاید صد تا. ولی می‌دونم چند تا مرد بودن. به طور میانگین هر ساعت شش تاشون کشته می‌شدن. رئیس! صبح روز سه شنبه یکی از دوستام  رو تو آب دیدم و رفتم سمتش. هربی رابینسون از کلیولند. بازیکن بیسبال. فکر کردم خوابیده. تکونش دادم و اون فرو رفت توی آب. یه کوسه اونو از پایین تنه دریده بود! ظهر روز پنجم، آقای هوپر، یه هواپیمای کوچک ما رو دید؛ یه خلبان خیلی کوچکتر از آقای هوپر! به هر حال  او ما رو دید و سه ساعت بعد یه PBY اومد و شروع کرد به بالا کشیدن ما. می دونی؟! اون موقع دقیقا وقتی بود که من واقعا ترسیده بودم…صبر کردن برای اینکه نوبتت بشه. من دیگه هیچوقت جلیقه نجات نمی‌پوشم. یازده هزار مرد غرق شدن؛ سیصد و شونزده نفر نجات پیدا کردن و بقیه رو هم کوسه ها گرفتن. بیست و نهم ژوئن هزار و نهصد و چهل و پنج… حالا به هر حال ما بمب رو تحویل دادیم.

آرواره‌ها (Jaws) – محصول 1975
کارگردان: استیون اسپیلبرگ
دیالوگ گو: رابرت شاو (کوئینت)

(انتخاب از: امیر احمدی)

.

دیالوگ ششصد و هفتم

Posted in 2011 by Bardia Barj on 2013/02/20

رابرت ملوری: تو مدرسه بچه‌ها از چیزهای عجیبی که دیدن حرف میزنن. بعضیاشون اعتقاد دارن که روح…
فلورنس کاتکارت: پسر بچه‌ها به بابا نوئل هم اعتقاد دارن. مطمئنم حتی چندتاشون خدا رو هم قبول دارن!

بیداری (The Awakening) – محصول 2011
کارگردان: نیک مورفی
دیالوگ گویان: ربکا هال (فلورنس کاتکارت) / دومینیک وست (رابرت ملوری)

.

دیالوگ ششصد و ششم

Posted in 2011 by Bardia Barj on 2013/02/17

تد: پیش از این معتقد بودم که خدا به هر مردی سهم مشخصی از بدشانسی داده. اما حالا بنظرم سهم من خیلی بیشتر از اون چیزیه که باید باشه. یه روزی میرسه که تو هم دیگه منو دوست نداری. اون روز من بهت حق میدم.
رز: با این کارایی که تو میکنی ممکنه که بیشتر ازت بدم بیاد. اما امکان نداره عشقم بهت کم بشه.

اسب جنگی (War Horse) – محصول 2011
کارگردان: استیون اسپیلبرگ
دیالوگ گویان: پیتر مولان (تد) / امیلی واتسون (رز)

.

دیالوگ ششصد و پنجم

Posted in 2008 by Bardia Barj on 2012/12/07

اپریل (خطاب به فروشنده): یه بسته ایگلز امریکن بهم بدین. آبی باشه.
فروشنده: 4.25 دلار میشه.
ویل: 4.25 ؟؟ تو چهار دلار و بیست و پنج سنت برای یه بسته سیگار میدی؟!؟
اپریل: توی این سیگار کمتر از مواد شیمیایی استفاده شده.
ویل: خب اگه کمتر ماده شیمیایی توش باشه، باید ارزونتر باشه که!!

قطعا، شاید (Definitely, Maybe) – محصول 2008
کارگردان: آدام بروکس
دیالوگ گویان: رایان رینولدز (ویل) / ایسلا فیشر (اپریل)

.

دیالوگ ششصد و چهارم

Posted in 2007 by Bardia Barj on 2012/12/05

پاتریشیا: میدونی بدترین چیز برای پدر و مادر چیه؟ لحظه ای که بچه شون رو از دست میدن؟ نه! اینکه ببینن بچه شون داره همون مسیری رو تو زندگی طی میکنه که خودشون رفتن و جلوش رو هم نمیتونن بگیرن. وحشتناکه.

درضمن، دوستت دارم (P.S I Love You) – محصول 2007
کارگردان: ریچارد لاگراونیز
دیالوگ گو: کیتی بیتس (پاتریشیا)

.

دیالوگ ششصد و سوم

Posted in 2008 by Bardia Barj on 2012/12/03

اپریل: میدونی من و تو مثل چی هستیم؟ مثل سگ و گربه.
ویل: مثل روغن و آب.
اپریل: مثل کاغذ سمباده و کون لخت!
ویل: خیلی خب حالا! چرا قاطی میکنی؟!؟

قطعا، شاید (Definitely, Maybe) – محصول 2008
کارگردان: آدام بروکس
دیالوگ گویان: رایان رینولدز (ویل) / ایسلا فیشر (اپریل)

.

دیالوگ ششصد و دوم

Posted in 2012 by Bardia Barj on 2012/11/28

پنی: تو واقعا آدم خوبی هستی.
داج: تو واقعا آدم شناس بدی هستی!

در جستجوی یک دوست برای آخر الزمان (Seeking a Friend for the End of the World) – محصول 2012
کارگردان: لورن سکافاریا
دیالوگ گویان: استیو کارل (داج) / کیرا نایتلی (پنی)

.

دیالوگ ششصد و یکم

Posted in 1991 by Bardia Barj on 2012/11/06

فرنکی: تو حتی نمی‌شناختیش، ولی داشتی براش گریه می‌کردی.
جانی: لازم نیست برای غمگین بودن کسیو بشناسی، بهش می‌گن هم‌دلی.

فرنکی و جانی (Frankie & Johnny) –  محصول 1991
کارگردان: گری مارشال
دیالوگ گویان: میشل فایفر (فرنکی) / آل پاچینو (جانی)

(انتخاب از: ری را)

.

دیالوگ ششصدم

Posted in 1998 by Bardia Barj on 2012/11/06

ویت: تا حالا تنها شدی؟
ولش: فقط وقتی که دور و برم پر آدمه

خط قرمز باریک (The Thin Red Line) – محصول 1998
کارگردان: ترنس مالیک
دیالوگ گویان: جیم کاویزل (ویت) / شان پن (ولش)

(انتخاب از: ری را)

.

دیالوگ پانصد و نود و نهم

Posted in 1964 by Bardia Barj on 2012/11/06

جو: زندگی آدم تو این دوره زمونه به چند کلمه اطلاعات بستگی داره.

به خاطر یک مشت دلار (A Fistful Of Dollars) – محصول 1964
کارگردان: سرجیو لئونه
دیالوگ گو: کلینت ایستوود (جو)

(انتخاب از: نیما شمس)

.

دیالوگ پانصد و نود و هشتم

Posted in 2010 by Bardia Barj on 2012/10/04

اندرو: اون قدیما که تازه میخواستم برم کالج یه همسایه داشتم به اسم جوئل که حسابی اهل دود و دم بود. یه روز ازش پرسیدم جوئل میخوای چیکاره بشی؟ برگشت گفت کارشناس هواشناسی! گفتم آخه چرا؟ گفت واسه اینکه تنها شغلیه که میتونم هر روز اشتباه کنم و هیچ وقت هم اخراج نشم!!

هیولاها (Monsters) – محصول 2010
کارگردان: گرث ادواردز
دیالوگ گو: اسکوت مک نیری (اندرو)

.

 

 

 

دیالوگ پانصد و نود و هفتم

Posted in 2010 by Bardia Barj on 2012/10/02

سامانتا: اینکه تو عکاسی و الان اینجایی، اینکه همش منتظری که یه اتفاق بدی بیوفته که عکس بگیری و ازش پول در بیاری، اذیتت نمیکنه؟
اندرو: بذار یه چیزی ازت بپرسم. میدونی انتشارات پدرت چقدر پول واسه عکس بچه ای که بدست هیولاها کشته شده میده؟ 50 هزار دلار. حالا میدونی بابت عکس بچه ای که خوشحاله و داره میخنده چقدر پول میده؟ … هیچی. میدونی این منو تو چه شرایطی قرار میده؟ که بیام اینجا و عکاس تراژدی بشم.

هیولاها (Monsters) – محصول 2010
کارگردان: گرث ادواردز
دیالوگ گویان: اسکوت مک نیری (اندرو) / ویتنی ایبل (سامانتا)

.

 

 

 

دیالوگ پانصد و نود و ششم

Posted in 2011 by Bardia Barj on 2012/09/17

تام برنت: بذار یه نصیحتی بهت بکنم… اگه یه جنگ رو اشتباه انتخاب کردی، لااقل یه اسلحهء درست انتخاب کن.

حملهء ناگهانی (Blitz) – محصول 2011
کارگردان: الیوت لستر
دیالوگ گو: جیسون استاتم

.

دیالوگ پانصد و نود و پنجم

Posted in 2012 by Bardia Barj on 2012/08/27

علاالدین: من تو یه سفر عرفانی بودم. الان فهمیدم که ظاهرم شبیه دیو میمونه، ولی تو باطنم آدم خوبی‌ام. درست مثل میوه مفروم می‌مونم، ظاهرم سخت و سفته ولی درونم نرم و لذیذ.
نضال: پوووف! نه حقیقتش اینه که تو مثل پیازی. ظاهرت یه آدم خون‌خوار و عوضیه که اگه بازش کنی ده لایه دیگه آدم عوضی زیرشه!

دیکتاتور (The Dictator) – محصول 2012
کارگردان: لری چارلز
دیالوگ گویان: ساشا بارون کوهن (علاالدین) / جیسون منزوکاس (نضال)

(انتخاب از: متین)

.

 

 

 

دیالوگ پانصد و نود و چهارم

Posted in 2005 by Bardia Barj on 2012/08/25

کوپ: من الان 29 سالمه.
هک: تو 31 سالته!
کوپ: حالا کلاً منظورم اینه که سنم دیگه رفته بالا. وقتی به تو نگاه میکنم که ازدواج کردی، نگاه میکنم به چیزی که تو الان داری، به این ثبات و اطمینان خاطر و اعتماد و دوام، خدا رو شکر می کنم که جای تو نیستم!!

من و تو را تصور کن (Imagine Me & You) – محصول 2005
کارگردان: ال پارکر
دیالوگ گویان: متئو گود (هک) / دارن بوید (کوپ)

.

 

 

 

دیالوگ پانصد و نود و سوم

Posted in 2012 by Bardia Barj on 2012/08/23

جاناتان فلین: هیچکس بخاطر خوندن یه داستان خودکشی نمی کنه. هرچقدر هم نویسندگی آدم خوب باشه نمیشه با کلمات کسی رو کشت. یه نظریه دارم، دلیل خودکشی مردم اینه که از خودشون خوششون نمیاد. تنفر از خود. بنظرم تعبیر خیلی منطقی ایه. نه؟
نیکولاس فلین:  تنفر از خود؟
جاناتان فلین: با مفهومش اشنا هستی؟
نیکولاس فلین : آره
جاناتان فلین : البته، شاید سوال این نباشه که چرا اون موقع خودش رو کشته. بلکه سوال اینجاست که چرا تصمیم گرفت تا این موقع زنده بمونه.

فلین بودن (Being Flynn) – محصول 2012
کارگردان: پل ویتز
دیالوگ گویان : رابرت دنیرو (جاناتان فلین) /  پل دانو (نیکولاس فلین)

(انتخاب از: نیما شمس)

.

 

 

 

دیالوگ پانصد و نود و دوم

Posted in 1946 by Bardia Barj on 2012/08/21

بیلی: تو چی میخوای ماری؟….چی میخوای؟ تو ماه رو میخوای؟… فقط لب تر کن تا طناب بندازم دورش و بکشمش پایین…هی…این فکرخیلی خوبیه. من برات ماه رو میارم ماری.
ماری: قبول. بعدش چی؟
بیلی: خوب بعدش میتونی اونو قورت بدی و همش درتو حل میشه می دونی؟ و بعد نور ماه از انگشتای دستها و پاهات و ته موهات میزنه بیرون. من زیادی حرف می زنم؟
(در این لحظه مرد روزنامه به دستی که روی ایوان خونش نشسته بوده با حالت عصبانی بلندشده و می گوید:بله! . بیلی و مری با تعجب به سمت مرد برمی گردند.)
مرد: به جای اینکه اینقدروراجی کنی چرا اونو نمیبوسی؟
بیلی: چی فرمودین؟
مرد: به جای اینکه اینقدر وراجی کنی چرا اونو نمیبوسی؟
بیلی: میگی اونو ببوسم؟
مرد: ااااااه جوونی به درد شما نمیخوره.
بیلی:هی هی صبر کن! هی آقا برگرد اینجا ببینم! الان بهت یه بوسی نشون بدم که مو روی کله ات رشد کنه

این است یک زندگی شگفت انگیز (It’s a Wonderful Life) – محصول 1946
کارگردان: فرانک کاپرا
دیالوگ گویان: جیمز استوارت (جرج بیلی) / دانا رید (مری)

(انتخاب از: مجید شاکری)

.

 

 

 

دیالوگ پانصد و نود و یک

Posted in 1969 by Bardia Barj on 2012/08/19

بیلی: مشکل آزادی چیه؟ مگه هدف همه چی همین آزادی نیست؟
جرج: بله. درسته. همینه. اما صحبت کردن در مورد آزادی و آزاد بودن دوتا مسئله متفاوته. منظورم اینه که، کار خیلی سختیه، وقتی توی بازار خرید و فروشت میکنن، آزاد باشی. البته، هرگز به کسی نگو که آزاد نیست. چون اون وقته که شروع می کنن به کشتن صدمه زدن که بهت ثابت کنن آزادن! اونا باهات درباره آزادی فردی حرف میزنن وحرف میزنن وحرف میزنن. اما وقتی یه فرد آزاد رو میبینن، وحشت زده میشن.

ایزی رایدر (Easy Rider)  – محصول 1969
کارگردان: دنیس هاپر
دیالوگ گویان: دنیس هاپر (بیلی) / جک نیکلسون (جرج)

(انتخاب از: مهران پاکنژاد)

.

 

 

 

دیالوگ پانصد و نود

Posted in 2011 by Bardia Barj on 2012/08/13

مایکل: ببخشید پدر، چطوری باید فرد تسخیر شده رو از بیمار روانی تشخیص داد؟
پدر خاویر: احتمال اشتباه گرفتن بیماری روانی با تسخیر شدگی زیاده. این به جن گیر بستگی داره که تفاوتشون رو تشخیص بده.
مایکل: پس شما چطوری این کارو میکنین؟
پدر خاویر: راه های زیادی وجود داره. مثلا بیماران اسکیزوفرنی خبر ندارن که تسخیر شدن.
مایکل: خب تسخیر شده ها هم در طول تسخیر از همچین چیزی بی خبرن. درسته؟
پدر خاویر: اما آدمهایی که تسخیر شدن یه دوره هوشیاری و آگاهی دارن. منظورم این بود.
مایکل: اسکیزوفرنی ها هم همینطورن.
پدر خاویر: یه نفر نمیتونه یهو صاحب یه سری توانایی بشه فقط بخاطر اینکه توهم زده. مرد تسخیر شده ای که صداش رو توی این نوار شنیدی آلمانی بود. چطور میتونه یهو بی اختیار روسی حرف بزنه؟
مایکل: چطوری یه پسر بچه که تو یکی از روستاهای آفریقا زندگی میکنه 400 مایل دورتر از اونجا پیدا میشه و ادعا میکنه که آدم فضایی ها دزدیدنش؟ اما ما ترجیح میدیم که بهش بگیم دیوانه و به اون آدم آلمانی بگیم تسخیر شده. فقط بخاطر اینکه اون پسره به آدم فضایی اعتقاد داره، نه خدا.

مراسم (The Rite) – محصول 2011
کارگردان: مایکل هافستروم
دیالوگ گویان: کایران هیندز (پدر خاویر) / کالین ادونوگو (مایکل)

.

 

 

 

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 46 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: