دیالوگ

دیالوگ پانصد و پنجاه و نهم

Posted in 2011 by Bardia Barj on 2012/04/17

جمی: چرا هیچوقت یه فیلم نمیسازن که نشون بدن بعد از اون بوسهء آخر فیلم چه اتفاقی میوفته؟
دیلن: چرا میسازن. بهش میگن فیلم پورنو !

دوست پر منفعت (Friends with Benefits) – محصول 2011
کارگردان: ویل گلاک
دیالوگ گویان: میلا کونیس (جمی) / جاستین تیبرلیک (دیلن)

.

Advertisements

دیالوگ پانصد و پنجاه و هشتم

Posted in 2006 by Bardia Barj on 2012/04/15

کاتر: توی شعبده بازی، هر حقه‌ای سه مرحله داره: به مرحلهء اول می‌گن: «تعهد» شعبده باز یه چیز معمولی رو بهتون نشون می‌ده: یه دسته ورق، یه پرنده، یا یه آدم. اونو بهتون نشون می‌ده و حتی شاید ازتون بخواد وارسیش کنید و ببینید که واقعی و طبیعی و دس نخورده ست. که البته… معمولاً اینطوری نیست. به مرحلهء دوم می‌گن: «تغییر» تو این مرحله، شعبده باز رو اون چیز معمولی، یه حرکتی می‌زنه، که یه کار غیرعادی ازش سر بزنه. حالا شما دنبال سرّ کار می‌گردید… اما پیداش نمی‌کنید؛ چون شما در واقع پی ش نیستید، راستش اصلاً دوس ندارید بدونید. می‌خواید گول بخورید. با این وجود، هنوز کسی کف نمی‌زنه… چون غیب کردن یا عوض کردن یه چیز، کافی نیست؛ باس دوباره اونو به شکل اولش برگردوند. واسه اینه که هر حقهء شعبده بازی یه مرحلهء سومی داره، که سخت‌ترین قسمتشه؛ که ما بهش می‌گیم: «حیثیت»

حیثیت (The Prestige) – محصول 2006
کارگردان: کریستوفر نولان
دیالوگ گو: مایکل کین (کاتر)

(انتخاب از: میرزا آدم جان)

.

دیالوگ پانصد و پنجاه و هفتم

Posted in 2005 by Bardia Barj on 2012/04/11

هیچ: ببین، در تمام مدتی که تو تمام فکرت اینه که چی به دختره بگی و قیافت چطوری بنظر میرسه، فقط این یادت باشه، اون الان با تو اومده بیرون! این یعنی دختره وقتی میتونسته بهت بگه نه، گفته آره. این یعنی بجای اینکه بزنه تو رو بترکونه، توی ذهنش یه برنامه هایی داره که الان باهات اومده بیرون. این یعنی الان وظیفه تو این نیست که خودت رو شبیه اون نشون بدی. الان وظیفه تو اینه که به موقعیتی که برات پیش اومده گند نزنی!

هیچ (Hitch) – محصول 2005
کارگردان: اندی تنانت
دیالوگ گو: ویل اسمیت (هیچ)

.

Tagged with: , ,

دیالوگ پانصد و پنجاه و ششم

Posted in 2002 by Bardia Barj on 2012/04/09

(مونتی بروگان در توالت مردانه روبروی آینه ای ایستاده که روی آن نوشته شده لعنت به تو – F**k You – و با تصویر خودش حرف می زند)

مونتی: آره! لعنت به تو. لعنت به من؟ لعنت به تو، لعنت به تو و تمام این شهر و هر چی که توی اونه. لعنت به همهء گداها، به آویزون شدنشون برای پول و به خندیدنشون پشت سر آدم. لعنت به شیشه پاک کن ها که شیشهء تمیز ماشینمو کثیف میکنن، گمشین برین دنبال یه شغل درست بگردین! لعنت به پاکستانی ها که توی تاکسی های داغون بمب میذارن، بو گندشون حالمو بهم میزنه، تروریستهای لعنتی!… لعنت به مغازه دارهای کُره ای با اون میوه های گرونشون و لاله و رزهای توی پلاستیکشون. ده ساله توی این کشورن هنوز نمیتونن انگلیسی حرف بزنن! لعنت به روسها، خلافکاراشون میشینن توی کافه، قند میذارن لای دندوناشون و چایی میخورن، نقشه میکشن و معامله میکنن. برگردین به همون خراب شده ای که ازش اومدین! لعنت به جهودهای کلاه سیاه، که همینطور با اون خورجین کثیف و شورهء سرشون توی خیابون میچرخن و به سیاه پوستها الماس میفروشن. لعنت به دلالهای وال استریت، خودشون فکر میکنن ارباب دنیا هستن، همش دارن نقشه میکشن که چطوری پول مردم زحمتکش رو بالا بکشن. فکر میکنی بوش از این چیزا خبر نداره؟ بیخیال بابا! لعنت به پورتوریکویی ها، بیست نفری سوار ماشین میشن، خیریه راه میندازن، آشغال ترین جشنی که توی این شهر برگزار میشه. نذار در مورد دومینیکن ها صحبت کنم که باعث میشه پورتوریکویی ها خوب بنظر بیان! لعنت به ایتالیایی ها با اون موهای چرب و لباسای نایلونی شون… لعنت به بچه سیاها، که نه توپ رو پاس میدن و نه دلشون میخواد تو دفاع بازی کنن، همش هم زور میزنن که پرتاب 3 امتیازی داشته باشن، بعد گند میزنن و یطوری برمیگردن نگاه میکنن که تقصیر سفید پوست هاست. برده داری 137 سال پیش تموم شده! بکشین بیرون! لعنت به پلیسهای خلافکار… با بهتون اعتماد کردین آشغالا. لعنت به کشیشها که دستشون رو میکنن توی شلوار یه مشت بچهء بی گناه. لعنت به کلیسا که از این کشیشها حمایت میکنه و مارو مستقیم میفرسته تو بغل شیطان، اصلا لعنت به مسیح که از مجازات فرار کرد. یه روز روی صلیب بود، یه هفته هم توی جهنم، بعد هم اینقدر مردم براش دعا خوندن که رستگار شد. لعنت به اوسامه بن لادن و القاعده و هرچی الاغ کهنه پرسته. به نام تمام چند صد نفری که باعث مرگشون شدی، دعا میکنم که تا ابد با 72تا جنده ت توی آتیش جهنم کباب بشی. لعنت به فرانسیس، بهترین دوستم، که چشم از کون دوست دخترم بر نمیداره. لعنت به ریورا که بهش اعتماد کردم و از پشت بهم خنجر زد. لعنت به بابام، با اون غم پایان ناپذیرش که وامیسته پشت بار و به آتش نشانها ویسکی میفروشه. لعنت به تمام شهر و تمام آدمهای توش… نه، نه، لعنت به تو مونتی بروگان! لعنتی به تو!

ساعت بیست و پنجم (25th Hour) – محصول 2002
کارگردان: اسپایک لی
دیالوگ گو: ادوارد نورتون (مونتی)

.

دیالوگ پانصد و پنجاه و پنجم

Posted in 2005 by Bardia Barj on 2012/04/07

هیچ: همیشه یه اصل کلی وجود داره، هیچ زنی یهو برنمیگرده بگه «وای خدا! من چقدر امروز عاشق شدم!» معمولا میگه «الان وقت مناسبی برای من نیست» یا مثلا «من به یه کم آرامش نیاز دارم» یا باحالترین جمله «من الان خیلی درگیر شغلم هستم» شما اینا رو باور می کنین؟ خودش هم باور نمیکنه. میدونین چرا؟ چون داره بهتون دروغ میگه. معنیش این نیست که الان وقت مناسبی نیست، یا به آرامش نیاز داره یا خیلی درگیر شغلشه. معنیش اینه که اون داره بهتون میگه «از سر راهم برو کنار!» یا در شرایط مثبت «یه کم بیشتر سعی کن مرتیکه!» اما چطوری میشه فهمید منظورش کدوم یکی از ایناس؟ 60% از ارتباط بین انسانها غیر شفاهیه، یعنی از روی حرکات بدنه. 30% هم به لحن گفتن حرف برمیگرده. یعنی اینکه 90% اون چیزی که شما میگین از دهانتون خارج نمیشه. معلومه که اون بهتون دروغ میگه. اون یه خانم متشخصه و نمیخواد احساساتتون رو جریحه دار کنه. آخه چی میتونه بهتون بگه؟ اون حتی شما رو درست نمیشناسه. حقیقت اینه که زنها، درست مثل خیلی از ما،‌ تا قبل از اینکه اون چیزی که میخوان رو نبینن، نمیدونن چی میخوان! اینجاس که من وارد میشم. شغل من اینه که چشمهای اون زن رو به روی شما باز کنم. یه اصل کلی میگه مهم نیست چطوری، مهم نیست چه وقتی، مهم نیست چه کسی، هر مردی شانس اینو داره که دل زن مورد نظرش رو به چنگ  بیاره. اون فقط به یه چنگک مناسب نیاز داره.

هیچ (Hitch) – محصول 2005
کارگردان: اندی تنانت
دیالوگ گو: ویل اسمیت (هیچ)

.

Tagged with: , ,

دیالوگ پانصد و پنجاه و چهارم

Posted in 2002 by Bardia Barj on 2012/04/05

ماری: میخوام بدونم چرا به من B منفی دادین.
جیکوب: تو همون نمره ای رو میگیری که لایقش هستی.
ماری: هیچ کس توی این کلاس بلد نیست بنویسه. شما اینو میدونین، منم میدونم، همه میدونن!
جیکوب: نگران نباش. تو با اونا رقابت نمیکنی.
ماری: جدی؟ اما نه! من با اونا رقابت میکنم. وقتی برای رفتن به دانشگاه اقدام میکنی، حتما شنیدین، اونا به یه چیزی نگاه میکنن به اسم نمره! و اگه نمره هات خوب نباشه…
جیکوب: نمره هات خوب میشه. نگران نباش.
ماری: وینسنت فیسکالا یه داستان در مورد مرگ مادربزرگش نوشته و شما بهش A مثبت دادین. حالا دلتون میخواد بدونین موقع مراسم تدفین مادربزرگش داشت چیکار میکرد؟ توی یه مهمونی میکوبید روی کون دخترا! جریان چیه؟ خیریه باز کردین A مثبت میدین؟ میخواین بدونین چرا همیشه همه در مورد مرگ مادربزرگشون مینویسن؟ نه بخاطر اینکه خیلی غمگینه، بخاطر اینکه تضمین میکنه بهشون نمره A مثبت میدین! اونوقت شما میشینین اونجا و میگین اوه! چقدر نوشته قوی و تاثیر گذاری بود. نه! نبود! این اصلا مهم نیست، واسه هیچکس مهم نیست. این تنها کاریه که مادربزرگا میکنن. اونا میمیرن! همین!

ساعت بیست و پنجم (25th Hour) – محصول 2002
کارگردان: اسپایک لی
دیالوگ گویان: آنا پکوئین (ماری) / فیلیپ سیمور هافمن (جیکوب)

.

دیالوگ پانصد و پنجاه و سوم

Posted in 2005 by Bardia Barj on 2012/04/03

 

هیچ: بذار اینطوری بگم. از یه طرف برای یه مرد خیلی سخته که با زنی مثل تو هم صحبت بشه. از طرف دیگه، این چیزی نیست که خودت میخوای؟
سارا: تقصیر من نیست. زندگی اینطوریه.
هیچ: نه اگه درست حواست رو جمع کنی. منظورم اینه که تو خودت داری سیگنال میفرستی. گوشواره نداری، کفشات پاشنه نداره، موهات رو خیلی ساده جمع کردی عقب، عینک مطالعه زدی چشمت اما هیچ کتابی همراهت نیست، مارتینی سفارش میدی و اگه تمام اینا کافی نباشه، همیشه انگار یه برچسب «اوهوی عوضی! بزن به چاک» چسبیده روی پیشونیت.

هیچ (Hitch) – محصول 2005
کارگردان: اندی تنانت
دیالوگ گویان: ویل اسمیت (هیچ) / اوا مندز (سارا)

.

 

دیالوگ پانصد و پنجاه و دوم

Posted in 2002 by Bardia Barj on 2012/04/01

کاستیا: چرا مهمونی رو بدون من شروع کردین؟
مونتی: خفه شو آشغال ِ خیکی ِ روسی!
کاستیا: حرف دهنتو بفهم! من آشغال ِ خیکی ِ اوکراینی ام!

ساعت بیست و پنجم (25th Hour) – محصول 2002
کارگردان: اسپایک لی
دیالوگ گویان: تونی سیراگوسا (کاستیا) / ادوارد نورتون (مونتی)

.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: