دیالوگ

دیالوگ سیصد و سی و پنجم

Posted in 2008 by Bardia Barj on 2011/05/10

پرستار بیمارستان: تاریخ تولد؟
برتمن پینکاس: چرا؟
پرستار بیمارستان: چه روزی بدنیا اومدین؟
برتمن پینکاس: نه. سئوالتون رو فهمیدم. منظورم اینه که چرا می پرسین؟
پرستار بیمارستان: خیلی خب. جاش رو خالی می ذارم. وزن؟
برتمن پینکاس: دیشب یا امروز صبح؟
پرستار بیمارستان: خودتون انتخاب کنین!
برتمن پینکاس: 182 پوند.
پرستار بیمارستان: مقدار نوشیدنی الکلی مصرفی در طول هفته؟
برتمن پینکاس: برای چی میخواین اینو بدونین؟
پرستار بیمارستان: این فرم تو بیمارستان باید برای هر مریض پر بشه! اونا میخوان بدونن!
برتمن پینکاس: خب من مطمئنم که اونا خیلی چیزا رو میخوان بدونن!! اما من نمیخوام که اطلاعات شخصیم رو به حراج بذارم!!
پرستار بیمارستان: خیلی خب. می نویسم مقدار الکل مصرفی صفر! وضعیت تاهل؟
برتمن پینکاس: سئوال بعدی!
پرستار بیمارستان: شغل؟
برتمن پینکاس: سئوال نامربوطیه!
پرستار بیمارستان: سیگار؟
برتمن پینکاس: بس کن!!
پرستار بیمارستان: حساسیت غذایی؟
برتمن پینکاس: ای بابا! خانم من نیومدم اینجا شام بخورم که؟!؟؟؟

شهر ارواح (Ghost Town) – محصول 2008
کارگردان: دیوید کوپ
دیالوگ گو: ریکی جرویس (برتمن پینکاس)

.

Advertisements

دیالوگ سیصد و سی و سوم

Posted in 2008 by Bardia Barj on 2011/05/08

دکتر پراشاتر: دکتر پینکاس، شما باید یه وقتایی توی زندگی، همونجایی که هستی واستی و از خودت یه سئوال خیلی مهم بپرسی.
برتمن پینکاس: چه سئوالی؟
دکتر پراشار: «چی شد که من اینقدر آشغال و عوضی شدم؟» !!!

شهر ارواح (Ghost Town) – محصول 2008
کارگردان: دیوید کوپ
دیالوگ گویان: ریکی جرویس (برتمن پینکاس) / آسف ماندوی (دکتر پراشار)

.

دیالوگ سیصد و سی و دوم

Posted in 2008 by Bardia Barj on 2011/05/07

برتمن پینکاس: دکتر پراشار… ممم … شما اهل یه جای وحشتناک بودین، درسته؟
دکتر پراشار: من هندی ام!
برتمن پینکاس: آهان، ولی مثل ما مسیحی نیستین، درسته؟
دکتر پراشار: بله. من هندو ام.
برتمن پینکاس: ببینم، شما با یه دشمن چیکار می کنین که اطلاعاتی که داره رو بهتون بگه؟
دکتر پراشار: خب، ما اصولا، البته بعنوان یه هندو، خیلی مودبانه ازش سئوال می کنیم!!

شهر ارواح (Ghost Town) – محصول 2008
کارگردان: دیوید کوپ
دیالوگ گویان: ریکی جرویس (برتمن پینکاس) / آسف ماندوی (دکتر پراشار)

.

دیالوگ شصتم

Posted in 2009 by Bardia Barj on 2010/07/27

(در دنیایی که کاراکترهای فیلم زندگی می کنند، هنوز دروغ اختراع نشده است)

دزد (متعجب از حضور صاحبخانه در خانه هنگام سرقت): تو اینجا چیکار می کنی؟ امروز دوشنبه س. الان باید سر کار باشی!!
صاحبخانه: برای اطلاعتون، من حسابی سر کار خسته شدم. برای همین امروز زودتر اومدم خونه یه کم تنها باشم و استراحت کنم. مهمتر از اون اینکه، تو اینجا چیکار می کنی؟
دزد: خب من اومدم از خونه تو دزدی کنم.
صاحبخانه: اصلا از این حرفت خوشم نیومد. اصلا حال نمی کنم با این کارت!!!
دزد: الان که دیگه این کار رو نمی کنم. برای اینکه تو خونه ای.
صاحبخانه: می دونی الان چه اتفاقی میوفته؟ من زنگ میزنم پلیس. اونا هم میان دستگیرت می کنن.
دزد: خب من الان میذارم میرم! تو هم که اسم من رو نمیدونی.
صاحبخانه: اسمت چیه؟
دزد: ریچارد بلیسون!!!!

اختراع دروغگویی (The Invention of Lying) – محصول 2009
کارگردانان: ریکی جرویس، متئو رابینسون
دیالوگ گویان: شان ویلیامسون (دزد) / استفن مرچنت (صاحبخانه)

.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: