دیالوگ

دیالوگ سیصد و نوزدهم

Posted in 2008 by Bardia Barj on 2011/04/18

دکتر رابرت دوبک: وقتی که بچه بودم، یعنی یه پسربچهء کوچولو بودم، همیشه دلم می خواست که یه دایناسور باشم! یعنی بزرگترین و مهمترین آرزویی که داشتم این بود که یه تیرانوساروس باشم. دستهام رو جمع می کردم که کوتاه به نظر بیاد، می رفتم توی حیاط برای خودم جفتک مینداختم، دنبال گربه های همسایه می کردم، نعره می زدم، خرناس می کردم، همه دیگه منو میشناختن و ازم می ترسیدن. تا اینکه یه روز بابام اومد بهم گفت «بابی! تو دیگه 17 سالته! دیگه وقتشه که کارای بچگونه رو بذاری کنار» منم گفتم چشم. البته با این جملات نگفت. بابام گفتش «کره خر! بیخیال دایناسور لعنتی شو و پاشو برو دنبال کار بگرد!»

برادران ناتنی (Step Brothers) – محصول 2008
کارگردان: آدام مک کی
دیالوگ گو: ریچارد جنکینز (دکتر رابرت دوبک)

.

Advertisements

یک پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. شیر آب said, on 2011/04/20 at 12:50

    ربطی نداره ها(آخه کدوم کامنت من مربوطه)اما اینو می خواسم کامنت کنم که…من هیچوقت نمی خواستم دایناسور شم…اما بینه بچه ها معروف شدم به اژدها…دوتاشون شبیه همن دیگه…


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: