دیالوگ

دیالوگ صد و هفتاد و چهارم

Posted in 2007 by Bardia Barj on 2010/09/29

آرتور: هفت راه ساده برای مخفی موندن وجود داره. 1) هیچوقت به یه پلیسی که بارونی پوشیده اعتماد نکن. 2) مواظب شور و شوق و عشق باش، هر دوتا موقت هستن و زود شکل عوض می کنن. 3) اگه کسی ازت پرسید که نظرت در مورد مشکلات جهان چی هست، یه نگاه عمیق به چشماش بنداز، دیگه ازت این سئوال رو نمیپرسه. 4) هیچوقت اسم واقعی خودت رو به کسی نده. 5) اگه بهت گفتن یه نگاه به خودت بنداز، این کار رو نکن. 6) هیچوقت کاری نکن که آدمی که روبروی تو واستاده معنیش رو نفهمه. 7) هیچوقت چیز جدیدی خلق نکن. همیشه ازش برداشت اشتباهی دارن. اونوقت مثل زنجیر بهت وصل میشه و تمام مدت زندگیت همراهت هست.

من آنجا نیستم (I’m not There) – محصول 2007
کارگردان: تاد هینز
دیالوگ گو: بن ویشاو (آرتور)

.

Advertisements

دیالوگ صد و هفتاد و سوم

Posted in 2007 by Bardia Barj on 2010/09/29

بیلی د کید: مردم همیشه از آزادی صحبت می کنن. میخوان آزاد باشن تا بتونن تو یه مسیر مشخص زندگی کنن. مسیری که کسی پرتشون نکنه بیرون. اما مسیر مشخصی که بیشترین زمان رو توش سپری کنی، کمترین احساس آزادی رو به تو میده.  من می تونم در طول روز مسیرم رو عوض کنم. از خواب بیدار میشم و یه شخصیتی دارم و وقتی می خوام دوباره بخوابم مطمئنا آدم دیگه ای هستم. من اکثر اوقات اصلا نمی دونم کی هستم.

من آنجا نیستم (I’m not There) – محصول 2007
کارگردان: تاد هینز
دیالوگ گو: ریچارد گر (بیلی د کید)

.

دیالوگ صد و هفتاد و دوم

Posted in 1973 by Bardia Barj on 2010/09/27

کشیش دایر: میشه اگه یه بار دیگه اون بالا رفتی، من رو هم با خودت ببری؟
فضانورد: برای چی؟
کشیش دایر: میخوام اولین مبلغ مذهبی روی مریخ باشم !!!

جن گیر (The Exorcist) – محصول 1973
کارگردان: ویلیام فردکین
دیالوگ گویان: ویلیام اوملی (کشیش دایر) / دیک کالینان (فضانورد)

.

دیالوگ صد و هفتاد و یکم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/09/27

بازرس دیوید میلز: من دارم سعی می کنم یه مسئله ای رو توی ذهنم حل کنم. شاید تو بتونی بهم کمک کنی. وقتی یه نفر دیوانه هست، مثل تو که دیوانه ای، خودت متوجه هستی که دیوانه ای؟؟ شاید فقط میشینی یه گوشه و «تفنگها و مهمات*» می خونی، یا جـ.ـلـ.ـق می زنی و میریزی روی گه و کثافت خودت، می خوام اینو بدونم، مثلا میشه یهو دست از این کارات برداری و به خودت بگی: اوه اوه! عجب دیوانه ای هستم من! هان؟ شماها این کار رو می کنین؟

هفت (Se7en) – محصول 1995
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گو: برد پیت (بازرس دیوید میلز)

پ.ن: تفنگها و مهمات (Guns & Ammo)  عنوان نشریه ای تخصصی در زمینه اسلحه و هر چیز مرتبط با آن است.

دیالوگ صد و هفتادم

Posted in 1973 by Bardia Barj on 2010/09/27

روح خبیث: من ریگان نیستم.
پدر کاراس: خب پس بیا خودمون رو بهم معرفی کنیم. من دیمین کاراس هستم.
روح خبیث: من هم شیطان هستم. حالا میشه لطف کنی و این تسمه ها رو باز کنی؟
پدر کاراس: اگه تو شیطان هستی، چرا کاری نمیکنی که تسمه ها غیب بشن؟
روح خبیث: این کارِ خیلی مبتذل و عامیانه ای برای نمایش قدرته، کاراس!

جن گیر (The Exorcist) – محصول 1973
کارگردان: ویلیام فردکین
دیالوگ گو: جیسون میلر (کشیش کاراس) / ران فیبر (صدای روح خبیث)

.

دیالوگ صد و شصت و نهم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/09/26

جان دو: اگه میخوای مردم به حرفت گوش کنن، نمی تونی آروم بزنی رو شونه هاشون و صداشون کنی. باید با یه پتک یا چکش بکوبی تو مغزشون، اون وقت درست و کامل حرفهات رو گوش می کنن!

هفت (Se7en) – محصول 1995
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گو: کوین اسپیسی (جان دو)

.

دیالوگ صد و شصت و هشتم

Posted in 1973 by Bardia Barj on 2010/09/26

روح خبیث (در کالبد قهرمان فیلم، دختر بچه ای به نام ریگان): عجب روز خوبی برای جن گیریه!
کشیش کاراس: دوست داری؟
روح خبیث: به شششدت!
کشیش کاراس: اما این باعث میشه که از ریگان بیای بیرون.
روح خبیث: اتفاقا ما رو با هم یکی میکنه!
کشیش کاراس: تو و ریگان؟
روح خبیث: تو و ما!!

جن گیر (The Exorcist) – محصول 1973
کارگردان: ویلیام فردکین
دیالوگ گو: جیسون میلر (کشیش کاراس) / ران فیبر (صدای روح خبیث)

.

دیالوگ صد و شصت و هفتم

Posted in 2010 by Bardia Barj on 2010/09/25

لینچ: سال اول مدرسه، روز اول مادرامون ما رو بردن مدرسه. هیچ کدوم از دوستامون کنارمون نبودن. دَن (Dan) یه پسر چاق و کوچولو بود. نه! اون یه خپل ِ کون گنده بود! بعدش همه مادرها رفتن. اما دن دست مامانش رو ول نمی کرد. وقتی هم که مامانش رفت، جلوی کلاس واستاده بود و مثل یه دختر بچه لوس و نُنُر گریه می کرد. خانم معلم، بذار ببینم، اسمش چی بود؟ …آهان، خانم شیفرین. خانم شیفرین هر چی زور زد که اون پسر بچه خپل دست از عر زدن برداره، نتونست! اونوقت گفت: برو نگاه کن شاید یه نفر توی کلاس باشه که بشناسیش، شاید تو یه دوست توی کلاس داشته باشی که دلت بخواد کنارش بشینی. اونوقت این مرتیکه با انگشتش من رو نشون داد و گفت: اون!  من تا حالا توی عمرم اون رو ندیده بودم! اما حالا به هر دلیلی، اون من رو انتخاب کرده بود.

منجمد (Frozen) – محصول 2010
کارگردان: آدام گرین
دیالوگ گو: شان اشمور (لینچ)

.

دیالوگ صد و شصت و ششم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/09/25

بازرس ویلیام سامرست: فکر نکنم بتونم به زندگی تو جایی که از بی احساسی و بی عاطفگی حمایت می کنه و اون رو پرورش میده ، ادامه بدم. انگار این بی عاطفگی تبدیل به یه فضیلت یا مزیت شده!
بازرس دیوید میلز: تو متفاوت نیستی، بهتر از بقیه هم نیستی.
بازرس ویلیام سامرست: من نگفتم که من متفاوتم یا بهترم. نه! نیستم! من دارم همدردی می کنم. من دارم کاملا همدردی می کنم. بی عاطفگی یه راه حل هست. منظورم اینه که خیلی راحت تره که خودت رو غرق مواد مخدر کنی، بجای اینکه با زندگی روبرو بشی. خیلی راحت تره که چیزی رو که میخوای بدزدی، بجای اینکه درست به دستش بیاری. خیلی راحت تره که یه بچه رو کتک بزنی، بجای اینکه تربیتش کنی. عشق هزینه داره، هم کار میبره و هم تلاش میخواد.

هفت (Se7en) – محصول 1995
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گویان: برد پیت (بازرس دیوید میلز) / مورگان فریمن (بازرس ویلیام سامرست)

.

دیالوگ صد و شصت و پنجم

Posted in 1995 by Bardia Barj on 2010/09/25

بازرس دیوید میلز: صبر کن ببینم! من فکر می کردم تو فقط آدمهای بی گناه رو می کشی!
جان دو: بی گناه؟ داری شوخی می کنی؟ یه مرد خیکی… یه مرد مشمئز کننده که به زور می تونه از جاش بلند بشه، یه مردی که اگه توی خیابون ببینیش به دوستات نشونش میدی تا اونها هم مثل تو شروع کنن به مسخره کردنش، یه مردی که اگه موقع غذا خوردن ببینیش بیخیال بقیهء غذات میشی. بعد از اون من یه وکیل رو کشتم و می دونم که شما دوتا توی دلتون بخاطر این یکی از من تشکر هم می کنین. اون مردی بود که تمام زندگیش رو وقف پول در آوردن از راه دروغ گفتن کرده بود. با هر نفسی که می کشید یه دروغ می گفت تا یه مشت قاتل و متجاوز رو توی خیابونها نگه داره.
بازرس دیوید میلز: قاتل؟ جان، درست مثل خودت؟
جان دو: زنی که باطن فوق العاده زشتی داره، اگه ظاهر زیبایی برای خودش نسازه، نمیتونه زندگی رو تحمل کنه… فراموش هم نکن که یه فاحشه خودش منبع بیماریه. فقط توی همچین دنیای گهی هست که تو به خودت اجازه میدی به اینا بگی بی گناه! اما نکته همینه! ما توی هر خیابون، توی هر خونه گناه کبیره می بینیم و تحملش می کنیم. تحمل می کنیم چون دیگه طبیعی شده، مسخره شده، عادی شده. صبح و ظهر و شب تحمل می کنیم، اما دیگه نه! من خودم یه بدعت گذاشتم! کاری که من کردم تا ابد ادامه پیدا می کنه.

هفت (Se7en) – محصول 1995
کارگردان: دیوید فینچر
دیالوگ گویان: برد پیت (بازرس دیوید میلز) / کوین اسپیسی (جان دو)

.

دیالوگ صد و شصت و چهارم

Posted in 2010 by Bardia Barj on 2010/09/23

دن: فکر می کنی بدترین شکلی که ممکنه یه نفر بمیره چیه؟… فکر کنم اگه کوسه بخورتت، بدترین مدل مردنه. منظورم اون موج سوارا که از زیر بهشون حمله میشه نیست. اونطوری هیچ وقت نمی بینی که اونا دارن میان، مثل پوستر فیلم آرواره ها.
لینچ: اون دختره روی پوستر عجب چیز هیجان انگیزی بود!
پارکر: بود؟
لینچ: درست نمیدونم. آخه دختره لخت بود. دخترهای لخت همشون هیجان انگیزن!
دن: اما وقتی ببینی که اون تیغهء پشت کوسه داره بهت نزدیک میشه، فکر کنم اون بدترین نوع باشه. منظورم اینه که اگه بدونی این حیوون وحشتناک داره به سمتت میاد که زنده زنده بخورتت. اون ویدئو رو دیدی که یه کوسهء سفید گنده از توی آب میپره بیرون و یه فوک رو میخوره؟
لینچ: آره! برای همینه که من فقط توی استخر شنا می کنم.
پارکر: من فکر کنم سوختن بدترین نوع مردن باشه.
لینچ: خب، آره و نه. اکثر آدمها قبل از اینکه آتیش بهشون نزدیک بشه بخاطر دود خفه میشن. این یه حقیقته.
پارکر: یادمه بعد از یازده سپتامبر سه روز نشسته بودم پای تلویزیون. نشون میداد که مردم از Trade Center میپرن پایین. میتونین تجسم کنین که چقدر میتونسته اون تو بد و وحشتناک باشه که به این نتیجه برسی پریدن بهترین راه ممکن هست؟
لینچ: آره. اما میگن که وقتی از اون ارتفاع بپری قلب وا میسته. وقتی میخوری زمین دیگه هیچی حس نمی کنی.
پارکر: خیلی خب لینچ! تو که برای هر چیزی یه جوابی داری، از نظر تو بدترین مدل مردن چی هست؟
لینچ: هیولای دهن گشاد زیرزمینی*!!!
پارکر: ببخشید! متوجه نشدم! چی؟
لینچ: هیولای دهن گشاد زیرزمینی! توی فیلم «بازگشت جِدای». ندیدی؟ شرمنده البته، اما آروم هضم شدن در طول 1000 سال بدترین نوع مرگ هست!!

منجمد (Frozen) – محصول 2010
کارگردان: آدام گرین
دیالوگ گویان: شان اشمور (لینچ) / اما بل (پارکر) / کوین زگرز (دن)

پ.ن: هیولای دهن گشاد زیرزمینی عنوانی هست که بجای Sarlacc انتخاب کردم. سارلک یکی از موجودات تخیلی تو فیلم استار وارز ساخته جرج لوکاس هست که برای اولین بار در قسمت Return of the Jedi نشون داده شده.

دیالوگ صد و شصت و سوم

Posted in 2010 by Bardia Barj on 2010/09/20

(آیشا یک اسلحه به سمت جنسن و یکی هم به سمت کلی نشانه گرفته است)
جنسن: اوه اوه! لعنتی! تفنگ رو گرفته… تفنگ رو نشونه گرفته سمت تخمام*! کلی! این لعنتی تفنگ رو نشونه گرفته سمت تخمام!
پوچ: ترجیح میدی بگیره سمت کله ات؟
جنسن: می دونم که هیچ مفهومی نداره! اما آره!
(آیشا اسلحه را به سمت کلهء جنسن نشانه می گیرد)
پوچ: بهتر شد؟
جنسن: نه کاملا!

بازنده ها (The Losers) – محصول 2010
کارگردان: سیلون وایت
دیالوگ گویان: کریس ایوانس (جنسن) / کلمبوس شورت (پوچ)

*  سعی کردم به جای D!CK یه واژه در حد توانم بنویسم!

دیالوگ صد و شصت و دوم

Posted in 2010 by Bardia Barj on 2010/09/20

جنسن: می تونی بلند شی؟
پوچ: من دو تا پام تیر خورده. آخه این چه سئوال احمقانه ایه که تو می پرسی؟
جنسن: بیا پوچ ِ بی پا ! دستت رو بده به من.
(چند لحظه بعد)
کلی: پوچ، می تونی بلند شی؟
پوچ: عالیه! امروز روز جهانی سئوال احمقانه س! آره! امروز روز ِ سئوال احمقانه س! هیچ کس هم نمیخواد اینو برام توضیح بده! خیلی باحاله! دمتون گرم!
جنسن: بیا پوچ ِ بی پا ! دستت رو بده به من!!!

بازنده ها (The Losers) – محصول 2010
کارگردان: سیلون وایت
دیالوگ گویان: کریس ایوانس (جنسن) / کلمبوس شورت (پوچ) / جفری دین مورگان (کلی)

.

دیالوگ صد و شصت و یکم

Posted in 2010 by Bardia Barj on 2010/09/20

روک: الان درست می دونی می خوای چی کار کنی؟ چون هر دفعه که ما ضایع شدیم به خاطر یه زن بوده.
کلی: مزخرف نگو! اسم ببر اگه راست میگی!
روک: امبر(Amber)!
کلی: نه! امبر مسئله ای نبود. شوهرش مسئله بود!!
پوچ: اما شوهرش نبود که به تو شلیک کرد.
کلی: بابا جان، فقط زد به پام.
جنسن: اما (Emma) چطور؟
کلی: اِما حساب نمیشه. من باهاش نخوابیدم.
روک: آره. چون اون یه بمب گذاشت توی ماشینت!

بازنده ها (The Losers) – محصول 2010
کارگردان: سیلون وایت
دیالوگ گویان: کریس ایوانس (جنسن) / کلمبوس شورت (پوچ) / جفری دین مورگان (کلی) / آدریس البا (روک)

.

دیالوگ صد و شصتم

Posted in 2009 by Bardia Barj on 2010/09/17

مایکل اوهر: … شهامت به راحتی آدم رو گول میزنه. آیا واقعا هر چیزی که بهت گفتن رو باید انجام بدی؟ بعضی وقتها تو حتی معنی کاری که داری میکنی رو نمیدونی.  منظورم اینه که هر احمقی میتونه شهامت داشته باشه، اما شرافت دلیلی هست که یه کار رو باید انجام بدی یا انجام ندی… اگه برای رسیدن به چیزی بمیری، اونوقت تو هر دوتا رو داری: شهامت  وشرافت، و این واقعا زیباست.

نقطه کور (The Blind Side) – محصول 2009
کارگردان: جان لی هنکاک
دیالوگ گو: کوئینتون ارون

.

دیالوگ صد و پنجاه و نهم

Posted in 2010 by Bardia Barj on 2010/09/16

ایوان وانکو: اگه بتونی کاری کنی که خون از دماغ خدا بیاد، مردم ایمانشون رو بهش از دست میدن. وقتی خونی توی آب ریخته بشه، کوسه ها دورش جمع میشن. تنها کاری که من باید بکنم اینه که بشینم و به تو نگاه کنم که چطوری دنیا داره از پا درت میاره.

آیرن من 2 (Iron Man2) – محصول 2010
کارگردان: جان فاوریو
دیالوگ گو: میکی رورک (ایوان وانکو)

.

دیالوگ صد و پنجاه و هشتم

Posted in 2009 by Bardia Barj on 2010/09/15

سرهنگ هانس لاندا: اگه قرار باشه مردم آلمان رو به یه حیوون تشبیه کنیم، اونا زیرکی و غریزهء شکار شاهین رو دارن. اما اگه بخوای یهودیها رو به یه حیوون تشبیه کنی، اونا شبیه موش هستن. اگه یه موش همین الان که من دارم حرف میزنم از در بیاد تو، تو بهش یه استکان از اون شیر خوشمزه ای که داری تعارف می کنی؟
پریه لپادیت: احتمالا» نه.
سرهنگ هانس لاندا: من هم فکر نکنم این کار رو بکنی. تو از اونا خوشت نمیاد. خودت هم دلیلش رو درست نمی دونی. تنها چیزی که می دونی اینه که اونا مشمئز کننده هستن. در نتیجه، یه سرباز آلمانی یه جستجو ترتیب میده و خونه هایی که مشکوک به مخفی شدن یهودیها هست رو شناسایی میکنه. یه شاهین به کجا سرک میکشه؟ طویله رو نگاه می کنه، اتاق زیر شیروانی رو میگرده، یه سر به زیرزمین میزنه، اون هرجایی رو که ممکنه اونا قایم شده باشن رو نگاه میکنه. اما خیلی جاها برای مخفی شدن هست که یه شاهین اصلا به ذهنش نمیرسه. دلیل اینکه امروز پیشوا من رو از بالای آلپ توی اتریش آورده پایین و انداخته توی سرزمین گاوهای فرانسوی  این هست که این مسئله به ذهن من یه نفر میرسه! چون من می دونم ترس چطوری آدمیزاد رو، وقتی که مقام و منزلتش رو از دست داد، به زانو در میاره.

حرامزاده های بی شرف (Inglourious Basterds) – محصول 2009
کارگردان: کوئنتین تارانتینو
دیالوگ گویان: کریسفت والتز (سرهنگ هانس لاندا) / دنیس منوشت (پریه لپادیت)

.

دیالوگ صد و پنجاه و هفتم

Posted in 2009 by Bardia Barj on 2010/09/13

ستوان آلدو رین: اسم من ستوان آلدو رین هست و دارم یه تیم مخصوص رو جمع می کنم و به هشت سرباز نیاز دارم. هشت سربازی یهودی آمریکایی. حتما همتون شایعات مربوط به نیروی دریایی رو شنیدین. خب ما یه کم زودتر از اونا حرکت می کنیم. ما فرود میایم توی فرانسه، مثل مردم عادی لباس می پوشیم و وقتی به منطقه دشمن رسیدیم، مثل یه چریک جنگجوی حسابی، فقط و فقط یه کار انجام می دیم. نازی ها رو می کشیم! شما رو نمی دونم، اما من کاملا مطمئنم که من از کوه اسموکی لعنتی پایین نمیام، از توی 5هزار مایل آب رد نمیشم، با نصف سیسیلیها نمی جنگم و از اون هواپیما لعنتی پایین نمی پرم که به نازیها انسانیت یاد بدم!!! نازی انسانیت نداره. اونا سربازهایی هستن که از یهودیها متنفرن، گله ای آدم می کشن و لازم هست از بین برن! برای همین هست که هر مادر به خطایی، تاکید می کنم، هر مادر به خطایی که یونیفرم نازی پوشیده باشه باید بمیره. من خودم از نوادگان جیم بریجر هستم. این یعنی اینکه یه رگه سرخپوستی دارم و برای همین نبرد ما مثل جنگهای آپاچیهاست. ما بی رحمانه به آلمانیها حمله می کنیم و اونا ما رو به همین بی رحمی باید بشناسن. و این رو هم از روی اجساد روده بیرون کشیده شده، تیکه تیکه شده و منهدم شدهء برادرانشون باید بفهمن. اونوقت اونا هیچ راه فراری ندارن و فقط می تونن تجسم کنن که برادرانشون زیر دستای ما، زیر چکمه هامون و رو لبهء خنجرهامون چه تحملی داشتن. و اونوقت آلمانی ها از دستمون عصبانی میشن، و آلمانی ها در مورد ما حرف میزنن، و آلمانی ها از ما میترسن، و وقتی آلمانی ها شبها چشمشون رو بستن و توی ضمیر ناخوداگاهشون بخاطر اعمالی که مرتکب شدن خودشون رو در حال شکنجه شدن دیدن، این ما هستیم که توی خیالشون داریم شکنجشون می کنیم. باحاله! مگه نه؟
سربازها: بله قربان.
ستوان آلدو رین: این همون چیزی هست که می خوام بشنوم. اما یه چیز رو باید به همه شما جنگجوها بگم. وقتی شما تحت فرمان من هستین، یه بدهی به اسمتون ثبت میشه. یه بدهی که شما به شخص من دارین. هر کدوم از شما مردهای تحت فرمان من 100 تا پوست فرق سر بدهکارین!! و من پوستهام رو میخوام!! و همه شما باید به من پوست فرق سر 100 تا نازی رو که از روی کله جسد 100 تا نازی کنده شده بدین!

حرامزاده های بی شرف (Inglourious Basterds) – محصول 2009
کارگردان: کوئنتین تارانتینو
دیالوگ گو: برد پیت (ستوان آلدو رین)

.

دیالوگ صد و پنجام و ششم

Posted in 2010 by Bardia Barj on 2010/09/12

کاسیوپیا: خدایان محتاج ما هستند. آنها نیاز دارند که پرستش و عبادت شوند. اما ما چه نیازی به آنها داریم؟

برخورد تایتانها (Clash of the Titans) – محصول 2010
کارگردان: لوئیس لتریه
دیالوگ گو: پولی واکر (کاسیوپیا)

.

دیالوگ صد و پنجاه و پنجم

Posted in 2010 by Bardia Barj on 2010/09/12

زئوس: من زئوس هستم، خدای خدایان! تمامی موجودیت انسان هدیه ای است از لطف و مرحمت من.
پرسیوس: در مقام کسی که انسان را آفریده، تو هیچ چیز از ما نمی دانی. ما زندگی می کنیم، می جنگیم ، می میریم، برای یکدیگر، نه برای خدا! نه برای تو!

برخورد تایتانها (Clash of the Titans) – محصول 2010
کارگردان: لوئیس لتریه
دیالوگ گویان: سام ورتینگتون (پرسیوس) / لیام نیسون (زئوس)

.

دیالوگ صد و پنجاه و چهارم

Posted in 2009 by Bardia Barj on 2010/09/10

مهمان: خب تام، تو چی کار میکنی؟
تام: کارت تبریک می نویسم!
سامر: تام می تونست یه آرشیتکت خوب بشه، البته اگه خودش می خواست.
مهمان: چه عجیب. چی شد که به جای اون این رو انتخاب کردی؟
تام: نشستم فکر کردم، دیدم چرا باید یه چیزی ساخت که مثل ساختمون خیلی زود از بین بره! در صورتی که می تونی یه چیز جاودان بسازی، مثل کارت تبریک !!!!

500 روز سامر (500Days of Summer) – محصول 2009
کارگردان: مارک وب
دیالوگ گویان: جوزف گوردون لویت (تام) / زوئی دشانل (سامر) / مهمان (نیکول ویکس)

.

دیالوگ صد و پنجاه و سوم

Posted in 2009 by Bardia Barj on 2010/09/09

تام: چه اتفاقی میوفته وقتی یه نفر عاشق میشه؟
سامر: تو به عشق اعتقاد داری؟
تام: داریم در مورد عشق حرف میزنیم. نه بابا نوئل!!!

500 روز سامر (500Days of Summer) – محصول 2009
کارگردان: مارک وب
دیالوگ گویان: جوزف گوردون لویت (تام) / زوئی دشانل (سامر)

.

.

دیالوگ صد و پنجاه و دوم

Posted in 1994 by Bardia Barj on 2010/09/08

کاترین آلوارز (خطاب به تام سندرز): اذیت و آزار جنسی به قدرت ربط داره، نه به سـ.ـکـ.ـس. اون زن قدرت داره، نه تو!

افشاء (Disclosure) – محصول 1994
کارگردان: بری لوینسون
دیالوگ گو: روما مافیا (کاترین آلوارز)

.

دیالوگ صد و پنجاه و یکم

Posted in 2009 by Bardia Barj on 2010/09/08

کیت: تو به من گفتی که بلد نیستی پیانو بزنی.
استر: نه، من نگفتم.
کیت: چرا، گفتی!
استر: تو پیشنهاد دادی که بهم پیانو زدن یاد بدی، منم قبول کردم.
کیت: خیلی خب. پس تو توی تمام این مدت تظاهر کردی که بلد نیستی پیانو بزنی.
استر: من فکر کردم که تو دوست داری بهم یاد بدی. این باید خیلی ناراحت کننده باشی که زنی مثل تو که اینقدر عاشق موسیقی هست، یه پسر داره که هیچ علاقه ای به موسیقی نداره و یه دختر داره که ناشنواست.

یتیم (Orphan) – محصول 2009
کارگردان: جاوم کولت سرا
دیالوگ گویان: ورا فارمیگا (کیت) / ایزابل فرمن (استر)

.

دیالوگ صد و پنجاهم

Posted in 1994 by Bardia Barj on 2010/09/07

سوزان هندلر: تو با اون خانم خوابیدی؟
تام سندرز: نه! نه! نه!
سوزان هندلر: پس میشه به من بگی چطوری دست اون خانم رفته توی شورت تو؟!!؟؟

افشاء (Disclosure) – محصول 1994
کارگردان: بری لوینسون
دیالوگ گویان: کرولاین گودال (سوزان هندلر) / مایکل داگلاس (تام سندرز)

.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: