دیالوگ

دیالوگ ششصد و یکم

Posted in 1991 by Bardia Barj on 2012/11/06

فرنکی: تو حتی نمی‌شناختیش، ولی داشتی براش گریه می‌کردی.
جانی: لازم نیست برای غمگین بودن کسیو بشناسی، بهش می‌گن هم‌دلی.

فرنکی و جانی (Frankie & Johnny) –  محصول 1991
کارگردان: گری مارشال
دیالوگ گویان: میشل فایفر (فرنکی) / آل پاچینو (جانی)

(انتخاب از: ری را)

.

Advertisements

دیالوگ چهارصد و هشتاد و هفتم

Posted in 1991 by Bardia Barj on 2011/10/18

مکس: اگه تماس گرفت، مهربون برخورد کن، می‌دونی چطور؟ مثه اینکه واقعاً خوشحال شدی از شنیدن صداش. مثه اینکه دلت براش تنگ شده. زن‌ها عاشق این مسخره بازیان!

تلما و لوئیز (Thelma & Louise) –  محصول 1991
کارگردان: ریدلی اسکات
دیالوگ گو: استفن توبلووسکی (مکس)

(انتخاب از: Libero M)

.

دیالوگ چهارصد و هشتاد و ششم

Posted in 1991 by Bardia Barj on 2011/10/17

(در پارکینگ بیرون بار، هارلن درحال تعرض به تلما است که لوئیز سر می‌رسد)

لوئیز: ولش کن بذار بِره.
هارلن: (بی‌آنکه رویش را برگرداند به کارش ادامه می‌دهد) بزن به چاک، لعنتی!
لوئیز: (نوک لوله اسلحه را به کنار صورت هارلن می‌گذارد) بذار اون بِره، حرومزاده کثیف، یا اینکه بزنم اون صورت نکبتت رو بپاشونم روی همین ماشین خفنه.
هارلن: (درحالیکه تلما را رها می‌کند، بدون اینکه رویش را برگرداند) باشه. هی، هی! آروم باش! ما فقط داشتیم یه کمی خوش می‌گذروندیم، همش همین.
لوئیز: معلومه که تصور واقعاً داغونی از خوش گذروندن داری. روت رو بکن این‌ور. (هارلن آرام به سوی لوئیز می‌چرخد، لوئیز شمرده می‌گوید) واسه بعدها یادت باشه، وقتی یه زن داره اینطوری گریه می‌کنه، هیچ بهش خوش نمی‌گذره!

تلما و لوئیز (Thelma & Louise) –  محصول 1991
کارگردان: ریدلی اسکات
دیالوگ گویان: سوزان ساراندن (لوئیز) / تیموتی کارهارت (هارلن)

(انتخاب از: Libero M)

.

دیالوگ چهارصد و هشتادم

Posted in 1991 by Bardia Barj on 2011/10/09

دکتر سیلبرمن: (در حالیکه از درد به خود می‌پیچد): تو بازوی منو شکستی!
سارا کانر: 215 تا استخون توی بدن آدمه، این یکیش بود!

ترمیناتور2  – روز داوری (Terminator 2 – Judgment Day) – محصول 1991
کارگردان: جیمز کامرون
دیالوگ گویان: ارل بوئن (دکتر سیلبرمن) / لیندا همیلتون (سارا کانر)

(انتخاب از: Libero .M)

.

دیالوگ سیصد و شصت و دوم

Posted in 1991 by Bardia Barj on 2011/06/06

جیم موریسون: چشاتو ببند. یه مار می بینی، یه مار می بینی که جلوت ظاهر میشه. سرش چهار متر طول و دو متر عرض داره. یه چشمش قرمزه، یکی هم سبز. طولش هم سه متره. یه مار کشنده ست. تمام تاریخ دنیا رو می تونی روی فلسهاش ببینی، تمام مردم، تمام حرکتها. ما فقط یه تصویر کوچولو روی یکی از فلسهاش هستیم. خدای من! این ماره خیلی بزرگه، حرکت می کنه، تمام هشیاری رو می بلعه و قدرت رو می بلعه. این ماره هیولای انرژیه! ما باید زبون این مار رو ببوسیم. اما اگه احساس کنه که ترسیدیم، به سرعت ما رو میخوره. اما اگه بدون ترس ببوسیمش، ما رو با خودش می بره توی باغ  و از دروازه ها رد می کنه. ما رو می بره به یه عالم دیگه و ما می تونیم تا ابد مار سواری کنیم!

درز (The Doors) – محصول 1991
کارگران: الیور استون
دیالوگ گو: ول کیلمر (جیم موریسون)

پ.ن: این دیالوگ را با این دیدگاه بخوانید که حرفهای جیم موریسون است! اسطورهء موسیقی و رهبر گروه The Doors، با آن ذهن عجیب و غریب و مریض و استثنایی. آدمی که اگر در 27 سالگی نمی مرد، دنیا را با ترانه هایش به آتش می کشید. موریسون این صحبتها را زمانی که مثل بیشتر مواقع بخاطر مصرف مواد مخدر در حال خودش نبود (یا شاید هم بیش از اندازه در حال خودش بود!) به یکی از دوستانش گفته. دیوانهء مریض و بی شعور، روحت شاد!

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: