دیالوگ

دیالوگ ششصد و سیزدهم

Posted in 2009 by Bardia Barj on 2013/07/07

مکس: یه دفعه پلیس بازداشتم کرد بعد که دیدن به جز خودم برای کسی خطری ندارم ولم کردن!

مری و مکس (Mary and Max) – محصول 2009
کارگردان: آدام الیوت
دیالوگ گو: فیلیپ سیمور هافمن (مکس)

(انتخاب از: میم جان)

.

دیالوگ پانصد و پنجاه و چهارم

Posted in 2002 by Bardia Barj on 2012/04/05

ماری: میخوام بدونم چرا به من B منفی دادین.
جیکوب: تو همون نمره ای رو میگیری که لایقش هستی.
ماری: هیچ کس توی این کلاس بلد نیست بنویسه. شما اینو میدونین، منم میدونم، همه میدونن!
جیکوب: نگران نباش. تو با اونا رقابت نمیکنی.
ماری: جدی؟ اما نه! من با اونا رقابت میکنم. وقتی برای رفتن به دانشگاه اقدام میکنی، حتما شنیدین، اونا به یه چیزی نگاه میکنن به اسم نمره! و اگه نمره هات خوب نباشه…
جیکوب: نمره هات خوب میشه. نگران نباش.
ماری: وینسنت فیسکالا یه داستان در مورد مرگ مادربزرگش نوشته و شما بهش A مثبت دادین. حالا دلتون میخواد بدونین موقع مراسم تدفین مادربزرگش داشت چیکار میکرد؟ توی یه مهمونی میکوبید روی کون دخترا! جریان چیه؟ خیریه باز کردین A مثبت میدین؟ میخواین بدونین چرا همیشه همه در مورد مرگ مادربزرگشون مینویسن؟ نه بخاطر اینکه خیلی غمگینه، بخاطر اینکه تضمین میکنه بهشون نمره A مثبت میدین! اونوقت شما میشینین اونجا و میگین اوه! چقدر نوشته قوی و تاثیر گذاری بود. نه! نبود! این اصلا مهم نیست، واسه هیچکس مهم نیست. این تنها کاریه که مادربزرگا میکنن. اونا میمیرن! همین!

ساعت بیست و پنجم (25th Hour) – محصول 2002
کارگردان: اسپایک لی
دیالوگ گویان: آنا پکوئین (ماری) / فیلیپ سیمور هافمن (جیکوب)

.

دیالوگ چهارصد و چهل و چهارم

Posted in 2008 by Bardia Barj on 2011/08/29

پدر فلین: یه روز یه زنه داشت با دوستش پشت سر مرد همسایه که اصلا نمیشناختش بد می گفت. اون زن همون شب یه خوابی دید: یه دست بزرگ از بالا اومد و با عصبانیت بهش اشاره کرد. همون موقع یهو عذاب وجدان شدیدی گرفت. روز بعدش رفت پیش کشیش تا به گناهش اعتراف کنه. همه داستان رو برای کشیش تعریف کرد و پرسید «پشت کسی بد گفتن گناهه؟، من کار اشتباهی کردم پدر؟» کشیش گفت «آره تو یه زن نادون و بی فکر هستی! تو بخاطراینکه پشت سر همسایت حرفای بدی زدی باید شرمنده باشی. تو به راحتی خوشنامی اون آدم رو لکه دار کردی. تو باید از ته قلبت شرمنده باشی» زن به کشیش گفت «من واقعا متاسفم و میخوام که خدا منو ببخشه» کشیش برگشت بهش گفت «به این سرعت که نمیشه. برو خونه، یه بالش بردار و برو روی پشت بوم، با چاقو پاره اش کن و برگرد بیا اینجا» زن رفت خونه، بالشش رو از روی تخت و چاقو رو از توی کشو برداشت و رفت بالای پشت بوم کنار دودکش، اونوقت با چاقو بالش رو تیکه تیکه کرد و برگشت پیش کشیش. کشیش پرسید «بالش و چاقو رو برداشتی؟» زن گفت بله کشیش پرسید «نتیجه چی شد؟» زن گفت «هرچی پر توی بالش بود پخش شد رو هوا» کشیش گفت «حالا برگرد و برو تمام اون پرها رو جمع کن» زن گفت «غیر ممکنه! من نمیدونم پرها کجا رفتن یه سریشون رو هم باد برد» کشیش جواب داد «این همون شایعه ست»

تردید (Doubt) – محصول 2008
کارگردان: جان پاتریک شنلی
دیالوگ گو: فیلیپ سیمور هافمن (پدر فلین)

.

دیالوگ دویست و شصت و چهارم

Posted in 2009 by Bardia Barj on 2011/01/06

کاونت: بذار یه نصیحتی بکنم. اگه تو به یکی شلیک کنی، یه نفر میمیره. اگه یه بمب بندازی، خیلیها میمیرن. اگه یه زن رو کتک بزنی، عشق میمیره. اما، اگه فحش خوارمادر بدی هیچ اتفاقی نمیوفته!!

قایقی که تکان خورد (The Boat That Rocked) – محصول 2009
کارگردان: ریچارد کرتیس
دیالوگ گو: فیلیپ سیمور هافمن (کاونت)

پ.ن: ترجمهء احمقانهء «قایقی که تکان خورد» دست پخت جام جم است. نتوانستم ترجمه مناسبی برایش پیدا کنم. اگر فیلم را دیده باشید، داستان در رابطه با یک ایستگاه رادیویی موسیقی راک است که در یک قایق بزرگ قرار دارد و از همانجا برنامه هایش را اجرا می کند. این راک اشاره به موسیقی راک دارد، نه تکان خوردن، یا صخره!!!

.

دیالوگ شصت و سوم

Posted in 2009 by Bardia Barj on 2010/07/28

مکس: من چندتا کلمه جدید اختراع کردم. مثل «گیجفته» که یعنی هم زمان گیج و آشفته بودن!! یا مثلا «چرف» که یه چیزی هست بین چرک و برف!! و «له ورده» که همون خوراکی و هله و هوله هستن که ته کیف میمونن و له میشن. من این کلمات رو برای دیکشنری آکسفورد فرستادم که توی کتابشون اضافه کنن، اما تا الان که جوابی ازشون نیومده.

مری و مکس (Mary and Max) – محصول 2009
کارگردان: آدام الیوت
دیالوگ گو: فیلیپ سیمور هافمن (مکس)

پ.ن: در این دیالوگ، واژه «گیجفته» (Gijofteh) بجای Confused + Puzzled = Confuzzled آمده. همچنین «چرف» (Cherf) برای ترجمه Snow + Dirt = Snirt بکار برده شده. و «له ورده» هم برای Smushables ساخته شده است. لازم بود برای رساندن مفهوم اصلی، این کلمات را هم به شکلی ترجمه کنم.

دیالوگ پنجاه و نهم

Posted in 2009 by Bardia Barj on 2010/07/27

مکس: متاسفانه توی آمریکا بچه ها از توی قوطی نوشابه بیرون نمیان. من وقتی چهار سالم بود از مادرم این سئوال رو پرسیدم که بچه ها از کجا میان. اون گفت که بچه ها از توی تخمهایی بیرون میان که خاخامها روی اون میشینن!! اگه شماها یهودی نیستین روی تخمهای بچه های شما راهبه ها میشینن. اگر هم کافر هستین روی تخمهاتون فاحشه های کثیف و تنها میشینن!!!

مری و مکس (Mary and Max) – محصول 2009
کارگردان: آدام الیوت
دیالوگ گو: فیلیپ سیمور هافمن (مکس)

.

دیالوگ سی و هفتم

Posted in 2007 by Bardia Barj on 2010/07/13

اندی: یه چیزی توی حسابرسی مستغلات و املاک هست که تو می تونی، می تونی یه چیزی پایین صفحه یا گوشه صفحه اضافه کنی و بعد همه چیز درست بشه. همه چیزا هر روز با هم جمع میشن. مجموع همیشه حاصل جمع اجزا هست. این خیلی شفافه. خیلی واضح هست. تمیز و کامل!. اما زندگی من، زندگی من اینطوری نیست. هیچ چیزی به هیچ چیز دیگه ربطی نداره!. من، من مجموع اجزا خودم نیستم!!!. تمام اجزا من به یه شکل واحد جمع نمیشن! فکر کنم من واحد نیستم!.
جاستین: یا برو روانپزشک، یا زن بگیر!
اندی: من زن دارم!
جاستین: پس برو روانپزشک!

پیش از آنکه شیطان بفهمد مرده ای (Before the Devil Knows You’re Dead) – محصول 2007
کارگردان: سیدنی لومت
دیالوگ گویان: فیلیپ سیمور هافمن (اندی) / بلین هورتون (جاستین)

.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: