دیالوگ

دیالوگ چهارصد و بیست و پنجم

Posted in 1977 by Bardia Barj on 2011/08/09

آلوی سینگر: داشتم به اون جوک قدیمی فکر می‌کردم، می‌دونی، یه نفر می‌ره پیش روانپزشک و میگه: «دکتر، برادرم دیوانه‌ س. فکر می‌کنه که مرغه!» دکتر بهش میگه: «خب چرا نیاوردیش واسه مداوا؟» یارو می‌گه: «می‌خواستم بیارمش، ولی آخه به تخم‌مرغ‌هاش نیاز دارم» خب، به نظرم این قضیه خیلی خوب احساس من رو نسبت به رابطه داشتن بیان می‌کنه. می‌دونی، رابطه‌هامون کاملاً غیرعقلانی، دیوانه‌وار و پوچ هستن، ولی فکر می‌کنم بخاطر این بهشون ادامه می‌دیم که، خب، بیشتر ما به تخم‌مرغ‌ نیاز داریم!

آنی هال (Annie Hall) – محصول 1977
کارگردان: وودی آلن
دیالوگ گو: وودی آلن (الوی سینگر)

(انتخاب از: Libero)

.

Tagged with: ,

دیالوگ چهارصد و دوازدم

Posted in 1977 by Bardia Barj on 2011/07/27

آلوی سینگر: یه جوک قدیمی هست که میگه دو تا پیرزن توی اردوگاه تفریحی کوهستانی بودن، اولی میگه «هی، غذای اینجا واقعاً افتضاحه» دومی جواب میده «آره راست میگی؛ خیلی هم کمه!!» خب این اساساً همون احساسیه که من نسبت به زندگی دارم: پر از تنهایی و نکبت و رنج و ناامیدی. لعنتی خیلی هم کوتاهه آخه!

آنی هال (Annie Hall) – محصول 1977
کارگردان: وودی آلن
دیالوگ گو: وودی آلن (الوی سینگر)

(انتخاب از: Libero)

.

Tagged with: ,
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: