دیالوگ

دیالوگ دویست و پنجاه و هشتم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2010/12/21

دانی: لعنتی! من هیچوقت تو زندگیم کسی رو نمی شناختم که کسی رو کشته باشه!
الیس: منم همینطور.
هدر: من فقط پدربزرگم رو می شناختم. البته اون رو هیچوقت نشناختم! پدربزرگم یه دائم الخمر لعنتی بود، از اونا که اوضاشون خیلی خرابه! اون به هرکسی که از جلوی اتاقش رد می شد تجاوز می کرد. یه بار از دست مادربزرگم شاکی شد و با چکش کوبید تو سرش. بعد هم خودش رو برای دو روز  توی اتاق حبس کرد و هی مشروب خورد و هی ترتیب جسد مادربزرگم رو داد. مامانم اون موقع توی خونه بوده.
دانی: اوه! لعنتی!
هدر: اون فقط 15 سالش بود.
دانی: ای وای! کثافت!
هدر: مامانم از همون موقع قاطی کرد. بعد از اون فقط با مردایی معاشرت می کرد که مثل سگ کتکش می زدن. وقتی من بچه بودم، یه شب حسابی مست کرده بود. اومد سراغ من و برادرم. از توی تخت کشیدمون پایین، حدود ساعت 4 صبح بود. شروع کرد برامون خوندن تمام روزنامه های و نوشته هایی که در مورد پدربزرگ نوشته شده بود. هی خوند، هی خوند.  من تمام کلمات رو قبل از رفتن به مهدکودک می دونستم! فکر کنم اینطوری شد که خوندن رو یاد گرفتم.

پهلوان پنبه (Bully) – محصول 2001
کارگردان: لری کلارک
دیالوگ گویان: مایکل پیت (دانی) / بیژو فیلیپس (الیس) / کلی گارنر (هدر)

.

Advertisements

2 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. سارا said, on 2010/12/21 at 23:00

    وای
    چقدر غمگین
    چرا بعضی آدما سرنوشتشون باید اینقدر فرق کنه..

  2. آزاده said, on 2010/12/22 at 02:34

    دلم تنگ شده برای وبلاگت.برای دیالوگهات.رای فیلمهات.خوبی؟


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: