دیالوگ

دیالوگ چهارصد و هفتاد و سوم

Posted in 2001 by Bardia Barj on 2011/10/02

مری: نامادریم همیشه جلوی من در موردم حرف میزنه. از این کارش متنفرم. از خودش هم همینطور. فکر کنم به رابطهء من با پدرم حسودیش میشه.
توری: خب نامه برای مامانت چی می نویسی؟
مری: مامانم 3 سال پیش مُرد. فکر نکنم هیچ توجیهی برای نامه دادن بهش وجود داشته باشه.
پولین: شاید صدات رو بشنوه.
مری (با بغض و اشک): اگه بخوام یه نامه بنویسم «مادر عزیزم، یادت میاد وقتی که مریض بودی، داشتی میمردی، چی ازم خواستی؟ پاییز بود، هنوز هوا گرم بود و اتاقت بوی سیب گندیده میداد. من سرت رو گرفته بودم توی بغلم، تو خیلی تند تند نفس می کشیدی، بهم گفتی مری، فراموشم نکن. و مسئله اینه که من بعضی وقتها یادم میره که چه شکلی بودی»
توری: واقعا یادت نمیاد چه شکلی بود؟
مری: بعضی وقتها.

گمشده و هذیان گو (Lost and Delirious) – محصول 2001
کارگردان: لی پول
دیالوگ گویان: میشا بارتون (مری) / پایپر پرابو (پائولین) / جسیکا پار (توری)

.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: