دیالوگ

دیالوگ سیصد و شصت و دوم

Posted in 1991 by Bardia Barj on 2011/06/06

جیم موریسون: چشاتو ببند. یه مار می بینی، یه مار می بینی که جلوت ظاهر میشه. سرش چهار متر طول و دو متر عرض داره. یه چشمش قرمزه، یکی هم سبز. طولش هم سه متره. یه مار کشنده ست. تمام تاریخ دنیا رو می تونی روی فلسهاش ببینی، تمام مردم، تمام حرکتها. ما فقط یه تصویر کوچولو روی یکی از فلسهاش هستیم. خدای من! این ماره خیلی بزرگه، حرکت می کنه، تمام هشیاری رو می بلعه و قدرت رو می بلعه. این ماره هیولای انرژیه! ما باید زبون این مار رو ببوسیم. اما اگه احساس کنه که ترسیدیم، به سرعت ما رو میخوره. اما اگه بدون ترس ببوسیمش، ما رو با خودش می بره توی باغ  و از دروازه ها رد می کنه. ما رو می بره به یه عالم دیگه و ما می تونیم تا ابد مار سواری کنیم!

درز (The Doors) – محصول 1991
کارگران: الیور استون
دیالوگ گو: ول کیلمر (جیم موریسون)

پ.ن: این دیالوگ را با این دیدگاه بخوانید که حرفهای جیم موریسون است! اسطورهء موسیقی و رهبر گروه The Doors، با آن ذهن عجیب و غریب و مریض و استثنایی. آدمی که اگر در 27 سالگی نمی مرد، دنیا را با ترانه هایش به آتش می کشید. موریسون این صحبتها را زمانی که مثل بیشتر مواقع بخاطر مصرف مواد مخدر در حال خودش نبود (یا شاید هم بیش از اندازه در حال خودش بود!) به یکی از دوستانش گفته. دیوانهء مریض و بی شعور، روحت شاد!

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: