دیالوگ

دیالوگ پانصد و دهم

Posted in 1983 by Bardia Barj on 2011/12/11

(روپرت بعد از دزدین جری لنگفورد، بزرگترین کمدین آن دوران و درخواست اجرای برنامه به جای جری در قبال آزاد کردنش، در حال اجرای اولین نمایش کمدی خود است)

روپرت پاپکین: … اما می دونی، تنها علاقه من از همون اول، کارِ نمایش و طنز بود. حتی وقتی جوان بودم هم امضای کله گنده ها رو جمع می کردم. حالا خیلی از شماها احتمالاً تعجب می کنین چرا جری امشب با ما نیست. خب بهتون میگم. حقیقت اینه که الان دست و پای اون بسته شده و من کسی هستم که دست و پاش رو بستم!

(تشویق و خنده بسیار از طرف تماشاگران)

خب می دونم که فکر می کنین دارم شوخی می کنم اما باور کنین این تنها راهی بود که می تونستم وارد کار نمایش بشم، با دزدیدن جری لنگفورد. در حال حاضر جری یه جایی وسط های شهر با چسب نواری به صندلی چسبونده شده!

(تشویق و خنده بسیار از طرف تماشاگران)

بفرمائین، بخندین. از این بابت ممنون و خوشحالم. اما حقیقت اینه که من الان اینجام و فردا می فهمین که شوخی نمی کردم و فکر می کنین که من دیوانه ام، اما من اینطوری فکر می کنم که یک شب سلطان بودن بهتر از یک عمر احمق بودنه.

سلطانِ کمدی (The King of Comedy) – محصول 1983
کارگردان: مارتین اسکورسیزی
دیالوگ گو: رابرت دنیرو (روپرت پاپکین)

(انتخاب از: سیامک کمان ابرو)

.

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: