دیالوگ

دیالوگ دویست و چهل و هشتم

Posted in 2007 by Bardia Barj on 2010/11/30

اد میلر: من یه بار با یه دختر بودم. سرخپوست نبود، اما خیلی خوشگل بود. موهاش زرد بود! درست مثل… مثل یه چیزی.
دیک لیدیل: مثل اشعه های طلایی رنگ خورشید؟
اد میلر: آره، آره! همینطوری. پسر، تو خیلی خوب حرف میزنی.
دیک لیدیل: تو میتونی خیلی چیزها رو توی واژه ها پنهان کنی.
اد میلر: شاید من و تو بتونیم یه نامه براش بنویسیم و پست کنیم.
دیک لیدیل: ببین اد، تنها کاری که باید بکنی اینه که پیش بینی کنی اون چه چیزی می خواد.
اد میلر: خب این دختره یه شغل منحصر به فرد داره.
دیک لیدیل: منحصر به فرد؟
اد میلر: ما فقط یه بار با هم بودیم. اون از رعد و برق میترسید. اومد توی واگن و منو محکم بغل کرد. تازه قیمتش هم خیلی منصفانه بود!
دیک لیدیل: آهان! فهمیدم! عجب شغل منحصر بفردی!
اد میلر: آره، معلومه. اون با آدمهای دیگه هم بوده. اما اون حرفهای قشنگی که به من میزد… آدمها نمیتونن از این حرفها بزنن اگه واقعا از ته دلشون نباشه.
دیک لیدیل: «عشق به من می گوید که او فقط به وصال من خواهد رسید و خدا هم نمی تواند او را از من بگیرد، برای عشقی که داری بپذیر که بنویسی نامه ای، بر روی باد، بر روی آب روان»
اد میلر: اوه خدای من! عالیه! همین رو براش بنویس.
دیک لیدیل: نه! شعر واسه جـ.ـنده ها جواب نمیده!!

ترور جسی جیمز به دست رابرت فورد بزدل (The Assassination of Jesse James by the Coward Robert Ford) – محصول 2007
کارگردان: اندرو دامینیک
دیالوگ گویان: گرت دیلاهانت (اد میلر) / پل اشنایدر (دیک لیدیل)

.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: