دیالوگ

دیالوگ سیصد و سوم

Posted in 2010 by Bardia Barj on 2011/03/14

(بعد از صرف شام در سالن منزل گرت)
گرت: عزیزم، تولدت مبارک.
امی: ممنونم… خب…
گرت: خب، وقتشه که بریم توی اتاق!
امی: یعنی کارمون اینجا تموم شده؟
گرت: آره دیگه! شام خوردیم دیگه! حالا بریم تو اتاق دیگه!
امی: منظورت چیه؟
گرت: بنظرم الان وقت خیلی خوبیه که…
امی: … که کادوی تولد منو بهم بدی!!
گرت: هان؟ چی؟ اوه! لعنتی! امی، ببین چیزه… من کادو برات نگرفتم!!! … خودت گفتی که هیچی برای تولدت نمی خوای!! (مکث می کند) ای وای! امی، تو داری گریه می کنی؟!؟
امی (همراه با اشک): نه
گرت: من فکر کنم یه چیزی رو متوجه نشدم. پس یعنی تو کادو می خواستی؟!؟
امی: گرت! من بهت گفتم که چیزی نمی خوام، در نتیجه تو باید یه چیز خیلی خفن برام می گرفتی، چون من دوست دخترتم و هیچی برای تولدم از تو نخواسته بودم!!

رفتن تا آخر خط (Going the Distance) – محصول 2010
کارگردان: نانت برستین
دیالوگ گویان: جاستین لانگ (گرت) / لیتون میستر (امی)

.

Advertisements
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: