دیالوگ

دیالوگ پانصد و نود و دوم

Posted in 1946 by Bardia Barj on 2012/08/21

بیلی: تو چی میخوای ماری؟….چی میخوای؟ تو ماه رو میخوای؟… فقط لب تر کن تا طناب بندازم دورش و بکشمش پایین…هی…این فکرخیلی خوبیه. من برات ماه رو میارم ماری.
ماری: قبول. بعدش چی؟
بیلی: خوب بعدش میتونی اونو قورت بدی و همش درتو حل میشه می دونی؟ و بعد نور ماه از انگشتای دستها و پاهات و ته موهات میزنه بیرون. من زیادی حرف می زنم؟
(در این لحظه مرد روزنامه به دستی که روی ایوان خونش نشسته بوده با حالت عصبانی بلندشده و می گوید:بله! . بیلی و مری با تعجب به سمت مرد برمی گردند.)
مرد: به جای اینکه اینقدروراجی کنی چرا اونو نمیبوسی؟
بیلی: چی فرمودین؟
مرد: به جای اینکه اینقدر وراجی کنی چرا اونو نمیبوسی؟
بیلی: میگی اونو ببوسم؟
مرد: ااااااه جوونی به درد شما نمیخوره.
بیلی:هی هی صبر کن! هی آقا برگرد اینجا ببینم! الان بهت یه بوسی نشون بدم که مو روی کله ات رشد کنه

این است یک زندگی شگفت انگیز (It’s a Wonderful Life) – محصول 1946
کارگردان: فرانک کاپرا
دیالوگ گویان: جیمز استوارت (جرج بیلی) / دانا رید (مری)

(انتخاب از: مجید شاکری)

.

 

 

 

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: