دیالوگ

دیالوگ پانصد و ششم

Posted in 2008 by Bardia Barj on 2011/11/29

(خطاب به تد، بعد از اینکه اولین قربانی اش را کشته است)

جیک گالو: دقیقاً میدونم الان چه حسی داری. فکر میکنی که گناهکاری، اما نیستی. اصلاً چیزی به اسم گناهکار وجود نداره! این فقط ترس از گیر افتادنه. این تازه روز اول بود، برای همین ترست هنوز تازه س. مغزت حس میکنه که مریض شده و دور خودش میچرخه. توهم داری که همه موضوع رو میدونن، فکر میکنی گه زدی و به زودی همه چیز رو از دست میدی. میخوای بالا بیاری، اما هیچی توی شکمت نیست. امشب نمیتونی بخوابی. یه شیشه مشروب رو سر میکشی، میشینی تلویزین نگاه میکنی و دنبال یه خبر میگردی که در مورد تو باشه، اما هیچ خبری نیست. فردا صبح از خواب بلند میشی و میبینی که دنیا همون دنیایی هست که قبلا بوده. هیچی عوض نشده. اونوقت اون ترس یهو میذاره و میره و بعد از چند روز تازه میفهمی که هیچکس از موضوع خبر نداره! که این خونریزی، این مسئله خیلی مهم، از زیر دست تمام دنیا در رفته. اینجاس که تو تبدیل به یه آدم جدید میشی.

پاتولوژی (Pathology) – محصول 2008
کارگردان: مارک شولرمن
دیالوگ گو: مایکل وستون (جیک گالو)

.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: