دیالوگ

دیالوگ صد و نود و نهم

Posted in 2004 by Bardia Barj on 2010/10/13

(جملات پایانی فیلم – نیل به عنوان راوی داستان)
نیل: …و ما اونجا نشستیم و به صدای خواننده ها گوش دادیم. من می خواستم به برایان بگم که ماجرا تموم شده و همه چیز درست میشه. اما این حرف یه دروغ بود، به اضافه اینکه من اصلا نمی تونستم حرف بزنم. کاش یه راهی برای ما بود که برگردیم و گذشته رو عوض کنیم. اما نبود. ما هیچ کاری نمی تونستیم بکنیم. پس من ساکت بودم و سعی می کردم از توی ذهنم با برایان ارتباط برقرار کنم و بهش بفهمونم چقدر برای اتفاقی که افتاده متاسفم. و من به تمام غم و غصه و ناراحتی و بدبختی دنیا فکر کردم و این باعث شد که آرزو کنم کاش میشد فرار کرد. با تمام قلبم می خواستم که کاش می شد از این دنیا بریم و مثل دو تا فرشته، بصورت جادویی، ناپدید بشیم.

پوست اسرارآمیز (Mysterious Skin) – محصول 2004
کارگردان: گرگ ارکی
دیالوگ گو: جوزف گوردون لویت (نیل)

.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: